همخونه اجباری..
همخونه اجباری..
پارت 90.
"ویو جئون جونگ کوک"
ساعت از هشت شب گذشته بود.
پارکینگ شرکت...
مثل همیشه هر کدوم سوار ماشین خودشون شدیم.
قبل از اینکه سوار بشه، ناخودآگاه صداش زدم.
_«دوین.»
برای یک لحظه مکث کرد...
اما حتی برنگشت.
در ماشینش رو بست.
چند ثانیه بعد...
از پارکینگ خارج شد.
آهی کشیدم.
_«...حتی نگامم نکرد.»
حدود بیست دقیقه بعد...
به خونه رسیدم.
کلید رو داخل قفل چرخوندم.
تق.
وقتی وارد شدم...
کفشهای دوین کنار جاکفشی بود.
یعنی زودتر رسیده بود.
کتم رو درآوردم.
_«دوین؟»
هیچ جوابی نیومد.
از آشپزخونه صدای قابلمه میاومد.
وقتی وارد شدم...
پشتم به چهارچوب در خشک شد.
دوین داشت شام درست میکرد.
اما...
حتی سرش رو هم بلند نکرد.
_«سلام.»
هیچ جوابی.
فقط آروم مواد غذایی رو هم میزد.
چند قدم جلو رفتم.
_«کمک نمیخوای؟»
سکوت.
انگار اصلاً صدای منو نمیشنید.
دستم رو روی اپن گذاشتم.
_«دوین...»
همون لحظه شعلهی گاز رو خاموش کرد.
بشقاب غذاش رو برداشت.
و بدون اینکه حتی نیمنگاهی بهم بندازه...
از کنارم رد شد.
بوی عطرش برای چند ثانیه توی هوا موند...
اما خودش...
حتی یک کلمه هم نگفت.
روی مبل نشست.
تلویزیون رو روشن کرد.
شروع کرد به غذا خوردن.
من هم روبهروش نشستم.
چند دقیقه فقط صدای تلویزیون بود.
بالاخره گفتم:
_«حداقل یه چیزی بگو.»
هیچی.
_«دعوام کن.»
هیچی.
_«سرم داد بزن.»
بازم سکوت.
این سکوت...
از هر دعوایی بدتر بود.
بلند شدم.
رفتم روبهروش ایستادم.
تلویزیون رو خاموش کردم.
تق.
برای اولین بار...
سرش رو بلند کرد.
اما نه برای اینکه به چشمام نگاه کنه.
فقط به صفحهی خاموش تلویزیون نگاه کرد.
کنترل رو برداشت.
دوباره روشنش کرد.
بدون اینکه حتی به من نگاه کنه.
نفسم رو با کلافگی بیرون دادم.
_«داری تنبیهم میکنی؟»
باز هم سکوت.
چند لحظه بعد...
غذاش تموم شد.
بشقابش رو برداشت.
برد آشپزخونه.
شست.
بعد مستقیم رفت سمت اتاقش.
وقتی دستش روی دستگیرهی در بود...
آخرین بار صداش زدم.
_«دوین...»
برای چند ثانیه ایستاد.
قلبم امیدوار شد که شاید برگرده.
اما...
فقط خیلی آروم گفت:
+«شب بخیر، آقای جئون.»
نه «کوکی».
نه حتی «جونگ کوک».
فقط...
آقای جئون.
و بعد...
وارد اتاق شد.
تق.
در بسته شد.
همونجا وسط پذیرایی ایستادم.
به در بسته خیره شدم.
زیر لب، با تلخی خندیدم.
_«پس...»
_«از کلکل رسیدیم به رسمی حرف زدن...»
سرم رو به دیوار تکیه دادم.
حالا تازه فهمیده بودم...
اون بوسهی چندثانیهای...
نه تنها چیزی رو بینمون سادهتر نکرده بود...
بلکه دیواری بینمون ساخته بود که از هر دعوایی بلندتر بود.
پارت 90.
"ویو جئون جونگ کوک"
ساعت از هشت شب گذشته بود.
پارکینگ شرکت...
مثل همیشه هر کدوم سوار ماشین خودشون شدیم.
قبل از اینکه سوار بشه، ناخودآگاه صداش زدم.
_«دوین.»
برای یک لحظه مکث کرد...
اما حتی برنگشت.
در ماشینش رو بست.
چند ثانیه بعد...
از پارکینگ خارج شد.
آهی کشیدم.
_«...حتی نگامم نکرد.»
حدود بیست دقیقه بعد...
به خونه رسیدم.
کلید رو داخل قفل چرخوندم.
تق.
وقتی وارد شدم...
کفشهای دوین کنار جاکفشی بود.
یعنی زودتر رسیده بود.
کتم رو درآوردم.
_«دوین؟»
هیچ جوابی نیومد.
از آشپزخونه صدای قابلمه میاومد.
وقتی وارد شدم...
پشتم به چهارچوب در خشک شد.
دوین داشت شام درست میکرد.
اما...
حتی سرش رو هم بلند نکرد.
_«سلام.»
هیچ جوابی.
فقط آروم مواد غذایی رو هم میزد.
چند قدم جلو رفتم.
_«کمک نمیخوای؟»
سکوت.
انگار اصلاً صدای منو نمیشنید.
دستم رو روی اپن گذاشتم.
_«دوین...»
همون لحظه شعلهی گاز رو خاموش کرد.
بشقاب غذاش رو برداشت.
و بدون اینکه حتی نیمنگاهی بهم بندازه...
از کنارم رد شد.
بوی عطرش برای چند ثانیه توی هوا موند...
اما خودش...
حتی یک کلمه هم نگفت.
روی مبل نشست.
تلویزیون رو روشن کرد.
شروع کرد به غذا خوردن.
من هم روبهروش نشستم.
چند دقیقه فقط صدای تلویزیون بود.
بالاخره گفتم:
_«حداقل یه چیزی بگو.»
هیچی.
_«دعوام کن.»
هیچی.
_«سرم داد بزن.»
بازم سکوت.
این سکوت...
از هر دعوایی بدتر بود.
بلند شدم.
رفتم روبهروش ایستادم.
تلویزیون رو خاموش کردم.
تق.
برای اولین بار...
سرش رو بلند کرد.
اما نه برای اینکه به چشمام نگاه کنه.
فقط به صفحهی خاموش تلویزیون نگاه کرد.
کنترل رو برداشت.
دوباره روشنش کرد.
بدون اینکه حتی به من نگاه کنه.
نفسم رو با کلافگی بیرون دادم.
_«داری تنبیهم میکنی؟»
باز هم سکوت.
چند لحظه بعد...
غذاش تموم شد.
بشقابش رو برداشت.
برد آشپزخونه.
شست.
بعد مستقیم رفت سمت اتاقش.
وقتی دستش روی دستگیرهی در بود...
آخرین بار صداش زدم.
_«دوین...»
برای چند ثانیه ایستاد.
قلبم امیدوار شد که شاید برگرده.
اما...
فقط خیلی آروم گفت:
+«شب بخیر، آقای جئون.»
نه «کوکی».
نه حتی «جونگ کوک».
فقط...
آقای جئون.
و بعد...
وارد اتاق شد.
تق.
در بسته شد.
همونجا وسط پذیرایی ایستادم.
به در بسته خیره شدم.
زیر لب، با تلخی خندیدم.
_«پس...»
_«از کلکل رسیدیم به رسمی حرف زدن...»
سرم رو به دیوار تکیه دادم.
حالا تازه فهمیده بودم...
اون بوسهی چندثانیهای...
نه تنها چیزی رو بینمون سادهتر نکرده بود...
بلکه دیواری بینمون ساخته بود که از هر دعوایی بلندتر بود.
- ۲.۵k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط