{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همخونه اجباری...

همخونه اجباری...
پارت 89.

"ویو جئون جونگ کوک"

در بسته شد.

تق...

چند ثانیه...

نه...

چند دقیقه...

همان‌جا ایستاده بودم.

دستم هنوز روی لبم بود.

قلبم با سرعت عجیبی می‌زد.

زیر لب گفتم:

_«جئون جونگ کوک...»

_«آروم باش...»

ولی هرچه بیشتر سعی می‌کردم منطقی فکر کنم...

بیشتر تصویر چند ثانیه‌ی قبل جلوی چشمم می‌آمد.

لب‌های لرزان دوین...

چشم‌های پر از اشکش...

و آن بوسه‌ی کوتاه...

که هیچ‌کداممان برایش برنامه‌ای نداشتیم.

نفسم را بیرون دادم.

روی صندلی نشستم.

دست‌هایم را روی صورتم کشیدم.

_«این نباید اتفاق می‌افتاد...»

اما...

ته دلم...

از اتفاقی که افتاده بود، ناراحت نبودم.

همین موضوع بیشتر از همه گیجم می‌کرد.

تق تق.

صدای در مرا به خودم آورد.

_«بیا تو.»

در باز شد.

دونگ وو با لبخند وارد شد.

_«کوکی؟»

همین که صورتم را دید، لبخندش کم‌رنگ شد.

_«چی شده؟»

_«رنگت پریده.»

سریع از جا بلند شدم.

_«هیچی.»

_«فقط...»

_«کمی خسته‌ام.»

دونگ وو با شک نگاهم کرد.

_«مطمئنی؟»

_«آره.»

_«با دوین حرف زدی؟»

برای لحظه‌ای سکوت کردم.

بعد خیلی کوتاه گفتم:

_«آره.»

_«حل شد؟»

نگاهم را از او گرفتم.

به پنجره خیره شدم.

_«...نه.»

دونگ وو آهسته نزدیک‌تر آمد.

_«می‌خوای دربارش حرف بزنی؟»

سرم را به نشانه‌ی منفی تکان دادم.

_«نه.»

_«فعلاً نه.»

دونگ وو چند لحظه ساکت ماند.

بعد لبخند کمرنگی زد.

_«باشه.»

_«هر وقت خواستی، من هستم.»

سرم را تکان دادم.

_«ممنون.»

او چند نقشه را روی میزم گذاشت.

_«این اصلاحاتیه که دیشب گفتم.»

_«بعداً نگاه کن.»

_«من دیگه مزاحمت نمی‌شم.»

از اتاق بیرون رفت.

دوباره تنها شدم.

ناخودآگاه از پشت شیشه به سالن شرکت نگاه کردم.

دوین پشت میزش نشسته بود.

اما دیگر طراحی نمی‌کرد.

مداد بین انگشت‌هایش ثابت مانده بود.

نگاهش...

به یک نقطه خیره بود.

انگار او هم...

درگیر همان چند ثانیه بود.

بی‌اختیار لبخند خیلی محوی روی صورتم نشست.

زیر لب گفتم:

_«پس فقط من نیستم...»

_«تو هم فراموشش نکردی.»

دستم را داخل جیب کتم بردم.

اما دوباره روی لب‌هایم مکث کردم.

برای اولین بار بعد از سال‌ها...

قلبی که همیشه با منطق تصمیم می‌گرفت...

داشت آرام‌آرام...

به حرف احساسش گوش می‌داد.

و همین...

جئون جونگ کوک را بیشتر از هر قرارداد، هر پروژه و هر بحران کاری...

می‌ترساند.
دیدگاه ها (۸)

همخونه اجباری.. پارت 90."ویو جئون جونگ کوک"ساعت از هشت شب گذ...

همخونه اجباری.. پارت 91."ویو پارک دوین"به محض اینکه در اتاقم...

همخونه اجباری... پارت 88."ویو پارک دوین"در اتاق کنفرانس بسته...

همخونه اجباری.. پارت 87."ویو جئون جونگ کوک"اتاق کنفرانس...هم...

همخونه اجباری.. پارت 71."ویو پارک دوین"سه روز بعد...کل شرکت....

همخونه اجباری... پارت 93."ویو پارک دوین"چهار روز بعد...بالاخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط