مرا باور کن
مرا باور کن
پارت ۲۵:
ریاء:
بایه جفت چشم قهوه ای روبرو شدم اولش با تعجب به من نگاه کرد بعد نگاهش جدی شد اومد نزدیکم
+سماء کی اومدی؟
- ببخشید اقا من تورو می شناسم؟
+ توداری چی میگی؟ من کاره مهمی باتو دارم اونوقت میگی می شناسمت
- آقا من واقعا نمی شناسمت؟(خوب قرارمون این بود من حافظه ام از دست داده ام ولی واقعا اونو نمی شناسم)
اومد نزدیکم و منو از بازوهام گرفتم و تکونم داد
+ سماء چیزیت شده من آرمانم
- چه زود پسر خاله شدی دستاتو از بازوهام بردار😡
دستاشو برداشت ودسته راستمو گرفت و سمت داخل عمارت منو برو
- هی پسره ی بوفالو منو ول کن.......هیییییی
آرمان - خفه خون بگیر
آرمان- تیااااااا کجای؟......تیاااااا
تیاء هراسون اومد تو پذیرایی
تیاء- چی شده اقا آرمان؟
آرمان- سماء خانم میگه منو نمی شناسه؟
- پسره ی گاو دارم بهت میگم من تورو نمی شناسمممم
آرمان- تو خفه خون بگیر(با صدای بلندی گفت که واقعا حفه خون گرفتم)
تیاء-اقا آرمان سماء حافظه شو از دست داده
آرمان- خوب چجوری؟
تیاء- دوهفته پیش وقتی تو راه تهران بودیم تصادف کردیم حتی مش موسی هنوز توبیمارستانه
آرمان- تاکی اینجوری می مونه؟
تیاء- دکتر میگه خودش کم کم حافظه شو به دست می یاره ولی وقت می خواد
آرمان- خوب باشه من رفتم به ارباب بگم تا یه راه حلی پیدا کنه چون دکتر روستا( به من اشاره کرد) چیزی یادش نیست
تیاء- نترس اقا آرمان من یه دکتر خوبی پیدا می کنم
آرمان- اون دکتر کیه؟
تیاء- به ارباب بگو تیاء یه دکتر خوبی پیدا می کنه
آرمان - باشه. خدافظ
تیاء- به سلامت
یواش زمزمه کردم :انشالله بری و هیچگاه بر نگردی
برگشت با تعجب به من نگاه کرد و بعد راهشو کشید و رفت
تیاء- ریاء دیوونه شدی این پسره بزرگه اربابه
ریاء-خوب بزار باشه
تیاء- تو هنوز اونو نمی شناسی چون فکر می کنه تو سماء هستی کاری باهات نکرد و الا ما الان واست فاتحه می خونیم
ریا- واقعاااا
تیاء- ول کن این موضوع بیا ناهار رو اماده کنیم
**************
تو اتاق سماء نشسته بودم و دلبر پیشم بود
- دلبر
دلبر- بله
- می دونی تیاء از کجا دکتر می یاره
دلبر- نه نمی دونم
تا خواستم حرفمو کامل کنم تیاء در اتاقمو باز کردم
تیاء- واای ریاء ارباب صدات میزنه
ریاء- خوب چی می خواد
تیاء- ریاء نرو پیشش من میگم حالت خوب نیست
ریاء- چراا نرم؟
تیاء - چون می ترسم همه ی نقشه رو دستش بدی
ریاء - چرا نقشه رو بهش بدم
تیاء-چون از بس که دهن لقی
ریاء- تیاء نترس من می دونم چجوری نقش بازی کنم فقط بزار برم
تیا- به شرط
- خوب شرط تو بگو
تیاء- مواظب حرفات باش
- اوکی.................ادامه دارد.......
پارت ۲۵:
ریاء:
بایه جفت چشم قهوه ای روبرو شدم اولش با تعجب به من نگاه کرد بعد نگاهش جدی شد اومد نزدیکم
+سماء کی اومدی؟
- ببخشید اقا من تورو می شناسم؟
+ توداری چی میگی؟ من کاره مهمی باتو دارم اونوقت میگی می شناسمت
- آقا من واقعا نمی شناسمت؟(خوب قرارمون این بود من حافظه ام از دست داده ام ولی واقعا اونو نمی شناسم)
اومد نزدیکم و منو از بازوهام گرفتم و تکونم داد
+ سماء چیزیت شده من آرمانم
- چه زود پسر خاله شدی دستاتو از بازوهام بردار😡
دستاشو برداشت ودسته راستمو گرفت و سمت داخل عمارت منو برو
- هی پسره ی بوفالو منو ول کن.......هیییییی
آرمان - خفه خون بگیر
آرمان- تیااااااا کجای؟......تیاااااا
تیاء هراسون اومد تو پذیرایی
تیاء- چی شده اقا آرمان؟
آرمان- سماء خانم میگه منو نمی شناسه؟
- پسره ی گاو دارم بهت میگم من تورو نمی شناسمممم
آرمان- تو خفه خون بگیر(با صدای بلندی گفت که واقعا حفه خون گرفتم)
تیاء-اقا آرمان سماء حافظه شو از دست داده
آرمان- خوب چجوری؟
تیاء- دوهفته پیش وقتی تو راه تهران بودیم تصادف کردیم حتی مش موسی هنوز توبیمارستانه
آرمان- تاکی اینجوری می مونه؟
تیاء- دکتر میگه خودش کم کم حافظه شو به دست می یاره ولی وقت می خواد
آرمان- خوب باشه من رفتم به ارباب بگم تا یه راه حلی پیدا کنه چون دکتر روستا( به من اشاره کرد) چیزی یادش نیست
تیاء- نترس اقا آرمان من یه دکتر خوبی پیدا می کنم
آرمان- اون دکتر کیه؟
تیاء- به ارباب بگو تیاء یه دکتر خوبی پیدا می کنه
آرمان - باشه. خدافظ
تیاء- به سلامت
یواش زمزمه کردم :انشالله بری و هیچگاه بر نگردی
برگشت با تعجب به من نگاه کرد و بعد راهشو کشید و رفت
تیاء- ریاء دیوونه شدی این پسره بزرگه اربابه
ریاء-خوب بزار باشه
تیاء- تو هنوز اونو نمی شناسی چون فکر می کنه تو سماء هستی کاری باهات نکرد و الا ما الان واست فاتحه می خونیم
ریا- واقعاااا
تیاء- ول کن این موضوع بیا ناهار رو اماده کنیم
**************
تو اتاق سماء نشسته بودم و دلبر پیشم بود
- دلبر
دلبر- بله
- می دونی تیاء از کجا دکتر می یاره
دلبر- نه نمی دونم
تا خواستم حرفمو کامل کنم تیاء در اتاقمو باز کردم
تیاء- واای ریاء ارباب صدات میزنه
ریاء- خوب چی می خواد
تیاء- ریاء نرو پیشش من میگم حالت خوب نیست
ریاء- چراا نرم؟
تیاء - چون می ترسم همه ی نقشه رو دستش بدی
ریاء - چرا نقشه رو بهش بدم
تیاء-چون از بس که دهن لقی
ریاء- تیاء نترس من می دونم چجوری نقش بازی کنم فقط بزار برم
تیا- به شرط
- خوب شرط تو بگو
تیاء- مواظب حرفات باش
- اوکی.................ادامه دارد.......
- ۱۰.۰k
- ۰۵ مهر ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط