{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مرا باور کن

مرا باور کن
پارت ۲۴:
ریاء:
نزدیکای روستا بودیم اخه دانیال ادرسشو بلد نیست و تیاء هی بهش میگه این یا اونور و دلبر خانم هم خوابه
دانیال - ریاء وارد روستا شدیم
از پنجره ی ماشین به خونه های روستا نگاه کردم
وااای این روستا خیلی قشنگه و خونه هاش بعضیا بزرگن بعضی هم مانند کلبه می مونن یعنی خیلی کوچک ان
- تیاء ما الان کجا میریم
تیاء- نترس سماء یه عمارت داره مخصوص خودش و خدمتکارای عمارت ارباب
- اهان خوب کی میرسم
تیاء- ربع ساعته دیگه
به دلبر نگاه کردم باید بیدارش کنم حیفه این همه منظره هارو نبینه
تکونش دادم
- دلبر بیدارشو.......دِ بیدار شو رسیدیم
دلبر چشاشو باز کرد و خودشو مرتب کرد
- دلبر بیرون رو نگاه کن
دلبر- وااای اینجا منظره اش عالیه
تیاء- رسیدیم
من و دخترا از ماشین پیاده شدیم
دوتا عمارت جلومون بودن یکی خیلی بزرگه که خیلی شبیه به قصره و دومی کوچکتر بود ولی نماشون عالی بود
تیاء به سمت عمارت کوچک رفت و زنگ زد
ما هم دنبالش رفتیم ودانیال هنوز تو ماشین بود منتظره در رو باز کنیم تا ماشینو داخل پارک کنه
بعد از چند دقیقه یه پسر نوجونی اومد که لباس خدمتکار پوشیده بود با تیاء احوال پرسی کرد و بعدش درو باز کرد اول ما دخترا رفتیم داخل و بعدش دانیال ماشینو آورد
به حیاط عمارت نگاه کردم واقعا عالیه وااای خدا من نمی دونستم سماء اینجوری زندگی مکنه و الا از خیلی وقت اومدم اینجا
یه زن خشکل به استقبالمون اومد با ما احوال مرسی کرد بعدا
که دونستم این نرگس خاتونه
نرگس خاتون به من اتاق سماء رو داد و دلبر هم با من می خوابه چون همه اتاقا پر ان انگار اینجا هتله
به سمت اتاقامون رفتیم تا استراحت کنیم
دلبر -میگم تیاء میگه فقط نرگس خاتون حقیقت رو میدونه
- آره
دلبر- ولی یه چیز مش موسی تو تهران موند
- نه دانیال اونو تو بیمارستان رامسر منتقل کرد
دلبر- هااا خدا روشکر.حالا می خوای چکارکنی من که می خوام بخوابم
- من میرم پایین تو حیاط یه دور بزنم بعدا می یام ناهار می خورم بعدا می خوابم
دلبر- خوب باشه برو
من اتاقم پایین بود به سمت حیاط عمارت رفتم و داشتم می گردم که گلخونه ایی دیدم واردش شدم که اونجا با یه جفت چشم
قهوه ایی روبه رو شدم.............
.........ادامه دارد........
دیدگاه ها (۵)

مرا باور کن پارت ۲۵:ریاء:بایه جفت چشم قهوه ای روبرو شدم اولش...

مشخصات آرمان از رمان مرا باور کناسم : آرمان تاج الدینسن: ۳۳ر...

مرا باور کن پارت ۲۳ریاء:- آقای مهدوی میشه واسه خانم رادفر مر...

یهویی من و رفیقم (Ryan)

‌ گفت وقتی مصاحبه تموم شد بریم خونه کوک: باشه پس سوار شو لیا...

#بوسه_مرگ "پارت ۴۹"از عمارت خارج شدیم.راننده درِ ماشین رو بر...

#غیر_ممکنه_عاشقت_شم پارت: ⁸تهیونگ تند راه می‌رفت و ات مجبور ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط