پشیمونی
پشیمونی 😔
{طابع قوانین ویسگون}
ویو هارا:
امروز وقتی داشتم از مدرسه بر میگشتم چنتا پسر مزاحمم شدن و باعث شد یکم دیتر برسم خونه داداش جیمین تو راه منو دید اما نزدیک نیومد این برام طبیعیه چونکه اونا اصلا منو دوست ندارن من وقتی بچه بودم پدر مادرم مردن و اونا از من نگه داری میکنن البته به زور خوب دیگه بسه کلیدو انداختم و رفتم تو با صحنه ی که دیدم قلبم وایساد اونا داداشام بودن با نگاهی ترسناک و عصبی نگام میکردن
نامی. تا الان کدوم گوری بودی
&داداش توضیح میدم (ترسیده)
یونگی. توضیح نداریم تو خیلی پرو شدی نگهبانا ببریدش تو اتاق شکنجه
&نه تروخدا شکنجه نه
جیهوپ. خفه شو(یه سیلی بهش میزنه)
جین. ببریدش
&داداش تو یه چیزی بگو(رو به جیمین )
جیمین. (سکوت میکنه و با لذت شکنجه ی هارا رو تماشا میکنه)
(حدود چهار ساعت به کوب کتکش میزنن و جیمینم هیچ چی نمیگه تا اینکه هارا بیهوش میشه و همونجا ولش میکنن و میرن و خدمتکارا هارا رو میبرن تو اتاقش)
ویو جیمین:
من دیده بودم که هارا مقصر نبود اما نمیدونم چرا هیچی نگفتم شاید به خاطر اینکه از عذاب کشیدنش لذت میبردم
ته. جیمین به چی فکر میکنی
کوک. اره خیلی تو فکری
جیمین. چیزی نیست
ویو هارا:
با سنگینی روی چشمام بیدار شدم تمام بدنم کبود بود بلند شدم رفتم تو وان سرمو تکیه دادم به وان شروع کردم به گریه کردن آخه مگه من چیکار کردم من فقط سیزده سالمه دلم خیلی شکست وقتی داداش جیمین رو دیدم که اینطوری با لبخند داشت نگام میکرد تکیه تکیه شدم آخه چرا کسی منو دوستم نداره مگه من چیکار کردم دیگه میخوام خودمو از این زندگی خلاص کنم بلند شدم رفتم لباسمو پوشیدم به تیغ از کشو برداشتم رفتم رو تخت تیغو نگه داشتم رو دستم و تمام خاطراتم با داداشام از جلو چشمام رد شدن اشکام دونه دونه مثل گلوله های برف از گونه هام سراریز شد
نامی. جیمین
جیمین. بله هیونگ
نامی. هارا چی میگفت
جیمین. چیز خاصی نیست فقط(قضیه رو تعریف میکنه )
یونگی. چی پس چرا هیچی نگفتی
جیمین. چیز مهمی نبود که بگم
جین. یعنی چی جیز مهمی نبود ما الکی اون بچه رو عذاب دادیم یعنی؟
جیمین. چرا اینطوری میکنید مگه چیه
هوپی. جیمین معلوم هست تو چته اون هنوز خیلی کوچیکه که ما این بلا هارو سرس آوردیم اون مگه چند سالش بود که مامان بابا مردن ما به جای اینکه حواسمون بهش باشه نابودش کردیم
جیمین. حق با توسعه هیونگ ما خیلی در حقش بد کردیم باید براش جبران کنیم
ته. بلند شین بریم بالا پیشش
کوک. اره این ایده ی خوبیه
نامی. خوب من در میزنم (در میزنه)
یونگی. هارا داداشی ماییم میتونیم بیایم تو
جین. عزیزم چرا جواب نمیدی
هوپی. هارا داریم میایم تو (رفتن تو و ها از رو در حالتی که تیغ توی دستاش بود و داشت اونو روی دستاش فشار میداد دیدن)
جیمین. چیکار میکنی(داد و میدوعه سمتش)
ادامه دارد...
{طابع قوانین ویسگون}
ویو هارا:
امروز وقتی داشتم از مدرسه بر میگشتم چنتا پسر مزاحمم شدن و باعث شد یکم دیتر برسم خونه داداش جیمین تو راه منو دید اما نزدیک نیومد این برام طبیعیه چونکه اونا اصلا منو دوست ندارن من وقتی بچه بودم پدر مادرم مردن و اونا از من نگه داری میکنن البته به زور خوب دیگه بسه کلیدو انداختم و رفتم تو با صحنه ی که دیدم قلبم وایساد اونا داداشام بودن با نگاهی ترسناک و عصبی نگام میکردن
نامی. تا الان کدوم گوری بودی
&داداش توضیح میدم (ترسیده)
یونگی. توضیح نداریم تو خیلی پرو شدی نگهبانا ببریدش تو اتاق شکنجه
&نه تروخدا شکنجه نه
جیهوپ. خفه شو(یه سیلی بهش میزنه)
جین. ببریدش
&داداش تو یه چیزی بگو(رو به جیمین )
جیمین. (سکوت میکنه و با لذت شکنجه ی هارا رو تماشا میکنه)
(حدود چهار ساعت به کوب کتکش میزنن و جیمینم هیچ چی نمیگه تا اینکه هارا بیهوش میشه و همونجا ولش میکنن و میرن و خدمتکارا هارا رو میبرن تو اتاقش)
ویو جیمین:
من دیده بودم که هارا مقصر نبود اما نمیدونم چرا هیچی نگفتم شاید به خاطر اینکه از عذاب کشیدنش لذت میبردم
ته. جیمین به چی فکر میکنی
کوک. اره خیلی تو فکری
جیمین. چیزی نیست
ویو هارا:
با سنگینی روی چشمام بیدار شدم تمام بدنم کبود بود بلند شدم رفتم تو وان سرمو تکیه دادم به وان شروع کردم به گریه کردن آخه مگه من چیکار کردم من فقط سیزده سالمه دلم خیلی شکست وقتی داداش جیمین رو دیدم که اینطوری با لبخند داشت نگام میکرد تکیه تکیه شدم آخه چرا کسی منو دوستم نداره مگه من چیکار کردم دیگه میخوام خودمو از این زندگی خلاص کنم بلند شدم رفتم لباسمو پوشیدم به تیغ از کشو برداشتم رفتم رو تخت تیغو نگه داشتم رو دستم و تمام خاطراتم با داداشام از جلو چشمام رد شدن اشکام دونه دونه مثل گلوله های برف از گونه هام سراریز شد
نامی. جیمین
جیمین. بله هیونگ
نامی. هارا چی میگفت
جیمین. چیز خاصی نیست فقط(قضیه رو تعریف میکنه )
یونگی. چی پس چرا هیچی نگفتی
جیمین. چیز مهمی نبود که بگم
جین. یعنی چی جیز مهمی نبود ما الکی اون بچه رو عذاب دادیم یعنی؟
جیمین. چرا اینطوری میکنید مگه چیه
هوپی. جیمین معلوم هست تو چته اون هنوز خیلی کوچیکه که ما این بلا هارو سرس آوردیم اون مگه چند سالش بود که مامان بابا مردن ما به جای اینکه حواسمون بهش باشه نابودش کردیم
جیمین. حق با توسعه هیونگ ما خیلی در حقش بد کردیم باید براش جبران کنیم
ته. بلند شین بریم بالا پیشش
کوک. اره این ایده ی خوبیه
نامی. خوب من در میزنم (در میزنه)
یونگی. هارا داداشی ماییم میتونیم بیایم تو
جین. عزیزم چرا جواب نمیدی
هوپی. هارا داریم میایم تو (رفتن تو و ها از رو در حالتی که تیغ توی دستاش بود و داشت اونو روی دستاش فشار میداد دیدن)
جیمین. چیکار میکنی(داد و میدوعه سمتش)
ادامه دارد...
- ۱.۸k
- ۰۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط