like swan 🦢
like swan 🦢
#like_swan
𝑆𝑇𝐴𝑅 🧸
ویو ات:
تا چند هفته دیگه سال آخر دبیرستانم شروع میشه و من رسماً هیچ ذرهای برای شروعش ذوق ندارم نههه.
نه برای دیدن دوباره بچهها، نه برای کلاسهای جدید و مخصوصاً نه برای ریاضی خدایا کمککک جدی نمیخوام برگردم به اون مدرسه مزخرف با معلمای غر غرو که پولدارا با پول ازشون نمره میخرن...بعضی وقتا فکر میکنم اینا دکتر فیک میشن و گند میزنن بعدم ازشون شکایت میشه و میرن زندان. عقل تو کلشون نیست.
منم که هنوز نمیدونم استاد ریاضیم کیه و راستش ترجیح میدم ندونم. فقط امیدوارم مثل ترم پیش استاد هان نباشه.همون پیر خرفتی که نزدیک بود به خاطر یه نمره منو بندازه.
خب تقصیر من چیه که با اعداد رابطه خوبی ندارم؟
من و ریاضی از همون اول برای هم ساخته نشده بودیم.
(خواهرم مگه میخوای ازدواج کنی؟ 😂)
وسط همین فکرها بودم که صدای نوتیفیکیشن گوشیم بلند شد. بالاخره یه چیزی پیدا شد که میتونست ذهنمو از ریاضی لعنتی نجات بده.
گوشیمو از روی میز برداشتم و دوباره روی تخت دراز کشیدم. وقتی اسم فرستنده رو دیدم، لبخند کوچیکی روی صورتم نشست اومی اسکلم پیام دادهههه
اومی. اومی آکیرا، بهترین دوستم.
البته اگه بخوام منصف باشم، از اونایی که لازم نیست برای گفتن چیزی هزار بار جملههاتو توی ذهنت مرتب کنی.
خودش میفهمه اصلا دقیقا مثل خودم فقط ورژن پسر و یکمم مریض تر.
پیامشو باز کردم.
(عکس پیاما هست)
چند ثانیه بعد ابروهام بالا رفت. لبخندم تبدیل به اخم شد.
(علامت ات=)
= این بشر چرا انقدر دستور میده؟
اومی از اون پسرایی بود که نصف مدرسه حداقل یک بار دربارهش حرف زده بودن.
چهرهاش، مخصوصاً چشمهای خمارش، باعث میشد خیلیها فکر کنن باید یه آدم سرد و مغرور باشه. ولی واقعیت این بود که اومی بیشتر از چیزی که نشون میداد مهربون بود. فقط علاقهای نداشت همه بدونن.
همه که نباید باخبر بشن هوم؟
توی تنیس هم فوقالعاده بود و بعد از هر تمرین، چندتا دختر دورش جمع میشدن که یکی آب بهش بده، یکی حوله دستش بده خلاصه از این کارا برای جلب توجهش
واقعاً نمیفهمیدم این همه هیجان برای چیه اخه این پسر کجاش کراشه؟
(ات زر میزنه من خودم ازش خوشم اومده😔)
بعد از چند دقیقه بحث، تهدید، غر زدن و البته مقدار قابل توجهی غر زدن از طرف من، قبول کردم باهاش بیرون برم شاید بد هم نبود.
چند هفته مونده بود به شروع سال تحصیلی کیـ... اهم مزخرف و من حداقل میتونستم آخرین روزهای آزادیمو درست حسابی زندگی کنم.
گوشی رو کنار گذاشتم و به سقف خیره شدم.
خونه ساکت بود. خیلی ساکت.
پدر و مادرم چند وقت بود برای کار رفته بودن دائجون و قرار بود حدود یک سال اونجا بمونن.
البته پول میفرستادن، هر چند وقت یک بار تماس میگرفتن و هر بار هم سعی میکردن با خریدن یه چیز جدید دل منو به دست بیارن. ولی هنوز از دستشون ناراحت بودم. یعنی واقعاً چه کسی به این نتیجه رسیده بود که میتونه دختر نوزده سالهش رو برای یک سال تنها بذاره و بعد با خرید هدیه همهچیز رو حل کنه؟ البته...اگه هدیهها به اندازه کافی خوب باشن، شاید بشه مذاکره کرد.
لبخند زدم و از جام بلند شدم. امروز قرار بود فقط خوش بگذره. فکر کردن به مدرسه مسخره ممنوع.
نیم ساعت بعد، جلوی آینه وایستاده بودم و برای سومین بار لباسم رو عوض میکردم نمیدونم چی بپوشمممم.... که صدای بوق ماشین از پایین شنیدم.
گوشیم رو برداشتم و پیام اومی رو دیدم.
(علامت اومی~)
زیر لب گفتم:
= بالاخره برادر تشریف اوردن. میذاشتی فردا میومدی اومی خان
کیفم رو برداشتم و از خونه بیرون زدم. وقتی سوار ماشین شدم، اومی حتی سرش رو هم سمت من نچرخوند.
فقط گفت:
~دیر کردی.
با ناباوری نگاهش کردم.
=سه دقیقه گذشته!
~چهار دقیقه و بیست و هفت ثانیه.
= تو یه میمون مریضی!
لبخند زد.
~احتمالاً.
=اومی!
خندید، ماشین رو روشن کرد و راه افتاد. چند دقیقهای سکوت گذشت تا اینکه گفت:
~راستی، یه نفر دیگه هم امشب باهامون میاد. سرم رو به طرفش چرخوندم.
=کی؟
~داییم.
= داییت؟
~ آره.
=مگه دایی داری؟
نگاه کوتاهی بهم انداخت.
~ات؟خل و چلی؟ همه آدمها دایی دارن.
=اولا درست صحبت کن میمون خان دوما منظورم اینه که هیچوقت ازش حرف نزدی.
شونه بالا انداخت.
~چون بیشتر آمریکا بوده.
=چرا امروز میاد؟
~از آمریکا برگشته.
چند لحظه سکوت کردم.
=خب داییت به منچه!
اومی لبخند عجیبی زد.
= این لبخندت اصلاً قابل اعتماد نیست.
~ کدوم لبخند؟
= همین بیصاحاب لبخندت(ات با اومی درست صحبت کننن😃🔪)
~ تو زیادی شکاکی.
= تو زیادی مشکوکی میمون.
خندید و صدای موسیقی رو بیشتر کرد. من هم بیخیال شدم و سرم رو به شیشه تکیه دادم.
***
با پوستر حال میکنین؟
شرایط:
لایک: ۲٠
کامنت: ۵٠
بازنشر:5
🥕#فندوم_هویجی
🥕#مامی_و_هویجاش
#like_swan
𝑆𝑇𝐴𝑅 🧸
ویو ات:
تا چند هفته دیگه سال آخر دبیرستانم شروع میشه و من رسماً هیچ ذرهای برای شروعش ذوق ندارم نههه.
نه برای دیدن دوباره بچهها، نه برای کلاسهای جدید و مخصوصاً نه برای ریاضی خدایا کمککک جدی نمیخوام برگردم به اون مدرسه مزخرف با معلمای غر غرو که پولدارا با پول ازشون نمره میخرن...بعضی وقتا فکر میکنم اینا دکتر فیک میشن و گند میزنن بعدم ازشون شکایت میشه و میرن زندان. عقل تو کلشون نیست.
منم که هنوز نمیدونم استاد ریاضیم کیه و راستش ترجیح میدم ندونم. فقط امیدوارم مثل ترم پیش استاد هان نباشه.همون پیر خرفتی که نزدیک بود به خاطر یه نمره منو بندازه.
خب تقصیر من چیه که با اعداد رابطه خوبی ندارم؟
من و ریاضی از همون اول برای هم ساخته نشده بودیم.
(خواهرم مگه میخوای ازدواج کنی؟ 😂)
وسط همین فکرها بودم که صدای نوتیفیکیشن گوشیم بلند شد. بالاخره یه چیزی پیدا شد که میتونست ذهنمو از ریاضی لعنتی نجات بده.
گوشیمو از روی میز برداشتم و دوباره روی تخت دراز کشیدم. وقتی اسم فرستنده رو دیدم، لبخند کوچیکی روی صورتم نشست اومی اسکلم پیام دادهههه
اومی. اومی آکیرا، بهترین دوستم.
البته اگه بخوام منصف باشم، از اونایی که لازم نیست برای گفتن چیزی هزار بار جملههاتو توی ذهنت مرتب کنی.
خودش میفهمه اصلا دقیقا مثل خودم فقط ورژن پسر و یکمم مریض تر.
پیامشو باز کردم.
(عکس پیاما هست)
چند ثانیه بعد ابروهام بالا رفت. لبخندم تبدیل به اخم شد.
(علامت ات=)
= این بشر چرا انقدر دستور میده؟
اومی از اون پسرایی بود که نصف مدرسه حداقل یک بار دربارهش حرف زده بودن.
چهرهاش، مخصوصاً چشمهای خمارش، باعث میشد خیلیها فکر کنن باید یه آدم سرد و مغرور باشه. ولی واقعیت این بود که اومی بیشتر از چیزی که نشون میداد مهربون بود. فقط علاقهای نداشت همه بدونن.
همه که نباید باخبر بشن هوم؟
توی تنیس هم فوقالعاده بود و بعد از هر تمرین، چندتا دختر دورش جمع میشدن که یکی آب بهش بده، یکی حوله دستش بده خلاصه از این کارا برای جلب توجهش
واقعاً نمیفهمیدم این همه هیجان برای چیه اخه این پسر کجاش کراشه؟
(ات زر میزنه من خودم ازش خوشم اومده😔)
بعد از چند دقیقه بحث، تهدید، غر زدن و البته مقدار قابل توجهی غر زدن از طرف من، قبول کردم باهاش بیرون برم شاید بد هم نبود.
چند هفته مونده بود به شروع سال تحصیلی کیـ... اهم مزخرف و من حداقل میتونستم آخرین روزهای آزادیمو درست حسابی زندگی کنم.
گوشی رو کنار گذاشتم و به سقف خیره شدم.
خونه ساکت بود. خیلی ساکت.
پدر و مادرم چند وقت بود برای کار رفته بودن دائجون و قرار بود حدود یک سال اونجا بمونن.
البته پول میفرستادن، هر چند وقت یک بار تماس میگرفتن و هر بار هم سعی میکردن با خریدن یه چیز جدید دل منو به دست بیارن. ولی هنوز از دستشون ناراحت بودم. یعنی واقعاً چه کسی به این نتیجه رسیده بود که میتونه دختر نوزده سالهش رو برای یک سال تنها بذاره و بعد با خرید هدیه همهچیز رو حل کنه؟ البته...اگه هدیهها به اندازه کافی خوب باشن، شاید بشه مذاکره کرد.
لبخند زدم و از جام بلند شدم. امروز قرار بود فقط خوش بگذره. فکر کردن به مدرسه مسخره ممنوع.
نیم ساعت بعد، جلوی آینه وایستاده بودم و برای سومین بار لباسم رو عوض میکردم نمیدونم چی بپوشمممم.... که صدای بوق ماشین از پایین شنیدم.
گوشیم رو برداشتم و پیام اومی رو دیدم.
(علامت اومی~)
زیر لب گفتم:
= بالاخره برادر تشریف اوردن. میذاشتی فردا میومدی اومی خان
کیفم رو برداشتم و از خونه بیرون زدم. وقتی سوار ماشین شدم، اومی حتی سرش رو هم سمت من نچرخوند.
فقط گفت:
~دیر کردی.
با ناباوری نگاهش کردم.
=سه دقیقه گذشته!
~چهار دقیقه و بیست و هفت ثانیه.
= تو یه میمون مریضی!
لبخند زد.
~احتمالاً.
=اومی!
خندید، ماشین رو روشن کرد و راه افتاد. چند دقیقهای سکوت گذشت تا اینکه گفت:
~راستی، یه نفر دیگه هم امشب باهامون میاد. سرم رو به طرفش چرخوندم.
=کی؟
~داییم.
= داییت؟
~ آره.
=مگه دایی داری؟
نگاه کوتاهی بهم انداخت.
~ات؟خل و چلی؟ همه آدمها دایی دارن.
=اولا درست صحبت کن میمون خان دوما منظورم اینه که هیچوقت ازش حرف نزدی.
شونه بالا انداخت.
~چون بیشتر آمریکا بوده.
=چرا امروز میاد؟
~از آمریکا برگشته.
چند لحظه سکوت کردم.
=خب داییت به منچه!
اومی لبخند عجیبی زد.
= این لبخندت اصلاً قابل اعتماد نیست.
~ کدوم لبخند؟
= همین بیصاحاب لبخندت(ات با اومی درست صحبت کننن😃🔪)
~ تو زیادی شکاکی.
= تو زیادی مشکوکی میمون.
خندید و صدای موسیقی رو بیشتر کرد. من هم بیخیال شدم و سرم رو به شیشه تکیه دادم.
***
با پوستر حال میکنین؟
شرایط:
لایک: ۲٠
کامنت: ۵٠
بازنشر:5
🥕#فندوم_هویجی
🥕#مامی_و_هویجاش
- ۴۳۸
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط