عشق بی پایان
عشق بی پایان🫧🫀
𝚙𝚊𝚛𝚝 𝟷✰
طبق معمول، روی نیمکت همیشگیام نشسته بودم و غرق در دنیای کتابم بودم. هوای پاییزی حیاط مدرسه، دلپذیر بود و صدای همهمه بچهها، پسزمینهای آشنا برای لحظات تنهایی من با کتابهایم. طبق معمول، منتظر کاترین بودم؛ دوست صمیمیام که انگار قانون نانوشتهاش این بود که همیشه چند دقیقهای دیر کند.
داشتم خط بعدی کتابم را میخواندم که سایهای روی صفحه افتاد. سرم را بلند کردم و با دیدن چهره آشنای جک، لبخندی زدم. جک، با آن آرامش همیشگیاش، پسر خوبی بود و همیشه تلاش میکرد ارتباط خوبی با همه حفظ کند. لبخندی زد و کنارم روی نیمکت نشست.
«سلام سارا. باز که تو کتابت غرق شدی؟» صدایش ملایم بود و انگار میدانست که با این کار، از شلوغی مدرسه به دنیایی دیگر پناه میبرم.
«سلام جک. آره دیگه، طبق معمول. کاترین هنوز نیومده.»
جک خندید. «معلومه که نه! ولی خب، من اومدم پیشت. تنها نمونی.»
نگاهش مهربان بود و همین باعث میشد احساس راحتی کنم. «ممنون جک. خوش اومدی.»
همانطور که کتابم را میبستم تا بیشتر با جک صحبت کنم، متوجه شدم که او با دقت به من نگاه میکند. کمی معذب شدم، اما سعی کردم لبخندم را حفظ کنم. «چیزی شده جک؟»
جک کمی مکث کرد، انگار دنبال کلمات مناسب میگشت. «نه... فقط... داشتم فکر میکردم چقدر خوبه که همیشه یه کتاب همراهته. انگار دنیای خودت رو داری.»
بعد، کمی صدایش را پایین آورد و پرسید: «راستی، امشب تو جشن مدرسه آهنگ مورد علاقهت پخش میشه، میدونی؟»
پایان پارت «۱»❀𐀔
𝚙𝚊𝚛𝚝 𝟷✰
طبق معمول، روی نیمکت همیشگیام نشسته بودم و غرق در دنیای کتابم بودم. هوای پاییزی حیاط مدرسه، دلپذیر بود و صدای همهمه بچهها، پسزمینهای آشنا برای لحظات تنهایی من با کتابهایم. طبق معمول، منتظر کاترین بودم؛ دوست صمیمیام که انگار قانون نانوشتهاش این بود که همیشه چند دقیقهای دیر کند.
داشتم خط بعدی کتابم را میخواندم که سایهای روی صفحه افتاد. سرم را بلند کردم و با دیدن چهره آشنای جک، لبخندی زدم. جک، با آن آرامش همیشگیاش، پسر خوبی بود و همیشه تلاش میکرد ارتباط خوبی با همه حفظ کند. لبخندی زد و کنارم روی نیمکت نشست.
«سلام سارا. باز که تو کتابت غرق شدی؟» صدایش ملایم بود و انگار میدانست که با این کار، از شلوغی مدرسه به دنیایی دیگر پناه میبرم.
«سلام جک. آره دیگه، طبق معمول. کاترین هنوز نیومده.»
جک خندید. «معلومه که نه! ولی خب، من اومدم پیشت. تنها نمونی.»
نگاهش مهربان بود و همین باعث میشد احساس راحتی کنم. «ممنون جک. خوش اومدی.»
همانطور که کتابم را میبستم تا بیشتر با جک صحبت کنم، متوجه شدم که او با دقت به من نگاه میکند. کمی معذب شدم، اما سعی کردم لبخندم را حفظ کنم. «چیزی شده جک؟»
جک کمی مکث کرد، انگار دنبال کلمات مناسب میگشت. «نه... فقط... داشتم فکر میکردم چقدر خوبه که همیشه یه کتاب همراهته. انگار دنیای خودت رو داری.»
بعد، کمی صدایش را پایین آورد و پرسید: «راستی، امشب تو جشن مدرسه آهنگ مورد علاقهت پخش میشه، میدونی؟»
پایان پارت «۱»❀𐀔
- ۸۸۷
- ۲۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط