{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به رغم عشقی یا به زبان سویون حماقتی، که در زمان گذشته بین

به رغم عشقی یا به زبان سویون حماقتی، که در زمان گذشته بین این دو نفر شکل گرفت و بعد از حادثه ای، منرجب به مرگ خانواده ی سویون شد، رابطه ی این دو نفر الان چون طنابی گسسته است.
ای کاش سویون هیچ وقت نمی فهمید کوک جاسوسی بوده که فقط میخواسته انتقام بگیره.
گاهی اوقات دروغ ها زیباتر از حقیقت هستند. حقیقت همیشه تلخه.
احتملا، کوک زیباترین دروغ سویونه.

در میان کوچه ها گم شده بود.
آسمان تاریک بود و گویی هیچ کس در این شهر زندگی نمیکرد. حمله ی ناگهانی کوک، اون هم بعد از انتقامش واقعا غیرمنتظره بود.
خون، از روی پهلوی سمت راستش می چکید.
به سمت راست خم شده بود و عاجزانه در تلاش بود جلوی خون رو بگیره.
به دیوار کثیف کوچه تکیه داد و به سختی نفس کشید.
عرق از روی پیشانی اش به پایین می چکید.
لب هایش خشک بودند و رنگ صورتش، به سان قرص ماه بالای سرش.
_ "فکر کردی پیدات نمیکنم، پروانه؟.."
دستش را روی دهانش گذاشت تا مبادا صدای نفس هایش او را لو دهند.
کوک وارد کوچه شد و به محض دیدن سویون، نگران قدمی برداشت.
_ "آسیب دیدی؟"
نتیجه گیری کرد و اینبار، با لرزشی پنهان فریاد زد.
_ "آسیب دیدی!"
صدا هایی چون همهمه ی عده ای از مردان، به گوش سویون و کوک خورد.
کوک به آهستگی پهلوی سالم او را گرفت و به خود نزدیک کرد.
_ "هیش.. فقط ساکت باش. خب..؟"
سویون توانی برای مخالفت نداشت. سرش رو با درد بالا پایین کرد.
مردان بی توجه به کوچه ی تنگ و تاریک از آنجا عبور کردند.
_ "برگرد عمارت."
_ "نمی خوام. میخوام نابودت کنم، اونجوری که تو منو نابود کردی!"
شاید فریاد سویون را جهان به خود شنیده باشد.
_ "میتونیم حرف بزنیم.. الان حالت خوب نیست سویون.. بزار برای بعدا."
_ "بعدا وجود نداره. من.. من خیلی منتظر بودم.. کوک تو زندگیم رو نابود کردی.. عشق به تو همه چیز رو نابود کرد لعنتی!"
سویون، اسلحه ای رو که در حین عبور مردان از کمر کوک برداشته بود، به سمتش گرفت.
_ "سویون..."
_ "این رو به قلبت میزنم... همونطور که تو به قلب خانوادم زدی! همون طور که قلب خسته ی من رو شکستی.."
_ "قبل از اون پدرت اینکار رو با خانواده ی من کرد!"
فریاد ها در کوچه اکو میشود.
سویون با بغضی که در صدایش سنگینی میکند، لب میزند.
_ "ولی تو میتونستی گذشت کنی کوک.. میتونستی ببخشی..."
_ "بعضی خطا ها جبران ناپذیرن سویون.."
تفنگ در دستان سویون لرزید.
_ "توهم خطاکاری جونگکوک.."
و صدای اسلحه در کوچه بلند می شود.
اسلحه، از میان دستان سویون می لغزد و به پایین می افتاد. صدای برخوردش با زمینی که خون کوک روی آن جاری است، برای سویون دردناک ترین صحنه ی زندگی اش است.
در کنار جونگ کوک فرود می آید.
درحالی که سر او را روی پایش گرفته بی توجه به دستان خونینش، موهای او را نوازش میکند.
توده ای در گلویش او را تا حد مرگ کشانده است.
_ "من.. من نمی خواستم.. نباید اینطور میشد.. کوک..؟ چشم هات رو باز کن.. این اشتباه ما نبود.. ما..ما فقط..درگیر بازی هایی شدیم.. بازی هایی که خانواده هامون ساختن.. ما.. ما می تونستیم پایان دیگه ای داشته باشیم.. توی اون دنیا.. شاید به هم برسیم..."
اشک چون بارانی بر صورتش می رقصد.
_ "من هم مستحق مرگم.."
اسلحه را روی سرش می گرد. جایی درست کنار گوشش...
پهلویش تیر می کشد و گویی این آخرین نفس هایش است.
_ "اون دنیا..."
چشمانش را به رغم صحنه ی وحشتناک روبه رویش می بندد.
_ "بهم میرسیم.."
و دوباره، صدای شلیک گلوله به گوش میرسد.
سویون در کنار جسم بی جان کوک فرود می آید و درحالی که تلاش میکند دستش به قلب کوک برسد تا ضربان قلبش را برای آخرین بار بشنود، مرگ همان جا مهمانش میشود.
سخت است، اینکه در همین دنیا به خواسته ات نرسی.
خواسته ی کوک و سویون، فقط عشق بود.
عشقی که هیچ وقت دریافت نکردند و حال، فرجامشان اینگونه بود.
و وقتی که مردم آنها را غرق در خون یافتند، دیگر حتی خداوند هم نمی توانست چیزی را تغییر بدهد.
برخی اوقات، کودکان بهای گناه پدر و مادرشان را میدهند.

_پایان
دیدگاه ها (۱۸)

زیبا فالو شه:)@luna.fake

۱۲ سپتامبر...تولد لیدر خوشگل منهههگیلیگیلی😭💘مبارک پسرم باشهه...

سایه کاپل: جونگ کوک ، سویونسبک؟ تک پارتی ( Rose ) _ "نه.. نه...

قشنگای من...این بود از پایان سومین فیک مون. 💋خوشحال میشم نظر...

افسانه ی خون و گل قسمت ۴۰: عبور از مرزنورِ سرخ فروکش کرد. و...

فصل دوم رمان گرفتار تو قسمت دوم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط