کم کم وسایل شام رو می آوردم سر سفره و میچیدم تا اینکه کامل ...

𝓗𝓪𝓻𝓭-𝓮𝓪𝓻𝓷𝓮𝓭 𝓵𝓸𝓿𝓮
𝓟𝓪𝓻𝓽 𝟑𝟖



کم کم وسایل شام رو می آوردم سر سفره و میچیدم تا اینکه کامل شد و غذا رو خوردیم هیچکس هیچ حرفی نزد بعد از تموم شدن غذا خیلی آروم گفتم:
بابت شام ممنونم...من یکم خستم میرم استراحت کنم
کوک:باشه..می‌تونی بری
رفتم طبقه بالا وارد اتاقم شدم درو قفل کردم و پشت در نشستم گریه کردم حرصم گرفته بود بلند شدم و مشتری محکمی به دیوار زدم جوری که از درد زیاد بیخیال شدم و دیگه نشت نزدم استخون دستم تیر می‌کشید قرمز شده بود...بیخیال این دردا شدم دردای جسمم..و..دلم...هعی
بلند شدم رفتم سمت تخت خودم رو روی تخت انداختم و خوابیدم.

صب باصدای داد و کوبیدن به در بیدار شدم....

ویو کوک
دیشب نتونستم بخوابم بلند شدم رفتم به یکی از زمین هام و تا تونستم تیر اندازی کردم
بعد هم رفتم با یکی از اسبام سوارکاری تا ساعت 6 صب...برگشتم خونه یه دوش گرفتم و به یه سری کارام رسیدگی کردم ساعت رو نگاه کردم 9 و نیم بود دلم برای ا/ت تنگ شده بود بلند شدم رفت به سمت اتاقش یه تقه کوتاه زدم و چفت رو پایین کشیدم اما در قفل بود یه چند بار صداش کردم اما جوابی نداد نگران شدم
محکم با دستم به در میکوبیدم و اسمش رو صدا میزدم عصبی شدم
با داد بادیگارد ها و خدمتکارا رو صدا کردم
و گفتم: یکی بیاد این در کوفتی رو باز کنه....اگه ملکم چیزیش شده باشه تک تکتون رو میکشم هیچکدومتون رو زنده نمیزارممم(با عربده)
که یهو دیدم ا/ت با یه قیافه خواب‌آلود در اتاق رو باز کرد سریع به سمتش حجوم آوردم و دو طف شونش رو گرفتم و بازرسیش کردم و بعد قیافه نگرانیم رو به عصبانی تبدیل کردم شونش رو فشار دادم و به خودم نزدیک کردم و تو صورتش غریدم: چرا در اتاق قفل بود؟؟
ا/ت: خب...مم..من...من(با ترس فراوان)
کوک: آره تو...تو چی؟
خ.‌گ: پسرم وبش کن حالا که چیزی نشده بیاید بریم صبحانه بخوریم
کوک یا نگاهی به ا/ت بعد به مادرش کرد ا/ت رو محکم ول کرد و بعد بدون توجه به کسی از پله ها پایین رفت و سر میز نشست

سر میز صبحانه هیچکس چیزی نگفت و بعد از صبحانه ا/ت بدون حرفی بلند شد و خواست بره سمت اتاقش که کوک گفت: از این به بعد تو اتاق من میمونی
ا/ت: اما...من نمیخوام که...
کوک نزاشت حرفش رو ادامه بده و گفت: نشنیدم بگی چشم...رو حرف من حرف نزن نزار دوبار حرفم رو برات تکرار کنم
یوناااا(با داد) یکی از خدمتکار ها
یونا: بله ارباب
کوک: وسایل ا/ت رو ببرید داخل اتاق من
یونا: چشم ارباب هرچی شما امر کنید(با حسادت تمام)
ویو ا/ت
یونا وقتی خواست برگرده به آشپزخانه یه چشم غره ای به من رفت و بعد یه تنه بهم زد و از کنارم رد شد جونگ کوک هم بلند شو و رفت شرکت
خانم بزرگ هم که با چند تا از دوستاش قرار داشت و حدودا یکساعت بعد از جونگ کوک رفت الان من موندم و این عمارت نحص و خدمتکارای حسود و حریص چنگال بدست و بادیگاردهایی همانند غول که انگار نگهبانان این زندان شوم بودن.


ویو کوک
وقتی در اتاق رو باز نکرد از نگرانی مردم و زنده شدم دستور دادم تا وسایلش رو بیارن تو اتاق خودم از این به بعد میخوام تو بغل گرم اون فرو برم و چشم رو هم بزارم

میخوام هرچه زودتر ازدواج کنیم برای همین به دست راستم گفتم زودتر ترتیب همه کارارو بده و یه مراسم توی عمارت ترتیب بده که همه مافیا ها باشن و بدونن ملکه مافیای بزرگ کیه قرار شد تاریخش رو بهم بده..
گذشت و تمام کارام رو انجام دادم و خواستم برگردم خونه اما قبلش یه سر رفتم به گل فروشی و گل های بنفش برای ا/ت خریدم رفتم خونه که دیدم همه جا تاریکه...بین اون تاریکی چیزی دیدم که نگرانیم رو صد برابر کرد...ا..اون...



ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

𝓗𝓪𝓻𝓭-𝓮𝓪𝓻𝓷𝓮𝓭 𝓵𝓸𝓿𝓮𝓟𝓪𝓻𝓽 𝟑𝟕برگشت به مکالمه ا/ت و خانم بزرگخ.‌گ: ...

𝓗𝓪𝓻𝓭-𝓮𝓪𝓻𝓷𝓮𝓭 𝓵𝓸𝓿𝓮𝓟𝓪𝓻𝓽 𝟑𝟔ا/ت: خانم بزرگ میشه بگید که چیشده؟؟بر...

هرزه ی حکومتی پارت ۵ بیدار شدم...تو اتاق بودم رفتم سمت در دس...

هرزه ی حکومتی پارت ۱۰ ا/ت : ...آقای جئون اتاق من کدومه کوک :...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط