ات خانم بزرگ میشه بگید که چیشدهبرای تهیونگ مشکلی
𝓗𝓪𝓻𝓭-𝓮𝓪𝓻𝓷𝓮𝓭 𝓵𝓸𝓿𝓮
𝓟𝓪𝓻𝓽 𝟑𝟔
ا/ت: خانم بزرگ میشه بگید که چیشده؟؟برای تهیونگ مشکلی....
بدون اینکه بزاره حرفمو تموم کنم پرید وسط حرفمو گفت: راجب اون صحبت نکن تو باید دیگه اونو فراموش کنی...باید با پسرم ازدواج کنی(محکم و اروم)
ا/ت: چ..چی؟؟ اما..مم..من عاشقم تهیونگم اونو دوست دارم چطوری میتونم با...
بازم حرفمو قطع کرد و گفت: اگه میخوای تهیونگ زنده بمونه باید با جونگ کوک ازدواج کنی...جونگ کوک تنها پسر من و عزیز ترین کس منه...من اونو به سختی و به تنهایی بزرگ کردم دلم میخواد هرچی که میخواد رو بهش بدم و اون الان تورو میخواد
فلش بک به چند روز قبل
ویو کوک
امروز دیگه باید به مادرم همه چیز رو بگم دیگه نمیتونم طاقت بیارم باید وقتی اومد شرکت بهش بگم
تق تق تق(مثلا صدای در)
کوک:بیا تو (با یه صدا بم و هات ولی سرد)
منشی: رئیس مادرتون تشریف آوردن
کوک: راهنماییشون کن داخل (بم و سرد)
منشی: چشم
ویو خانم بزرگ
اومدم شرکت تا یه سری هم به پسرم بزنم هم اگر کاری لازم بود انجام بدم منشی حرفمو اعلام کرد و رفتم تو اتاق پیش جونگ کوک
خانم بزرگ: پسرم
کوک: مادر خوش آمدی
بشین لطفا...قهوه یا چای؟؟
خ.گ: قهوه
کوک با تلفن روی میزش به منشی میگه دوتا قهوه بیاره بعد از اینکه قهوه هارو آورد میره بیرون و...
کوک: مادر باید چیزی بهت بگم
خ.گ: جانم پسرم میشنوم
کوک: راستش من از یه نفر خیلی خوشم میاد...تازگی ها همش به اون فکر میکنم و فهمیدم عاشقش شدم
خ.گ: اون ا/ته درسته؟؟
کوک: شما از کجا فهمیدید مادر؟؟
خ.گ: من پسرم رو نشناسم خانم بزرگ نیستم که
کوک: (یه لبخند زد و بعد ادامه داد..)من ا/ت رو میخوام همه چیزشو چشماش لباش بدنش موهاش قلبش و حتی روحش دلم میخواد همه چیز اون برای من باشه
پایان فلش بک
ادامه دارد...
𝓟𝓪𝓻𝓽 𝟑𝟔
ا/ت: خانم بزرگ میشه بگید که چیشده؟؟برای تهیونگ مشکلی....
بدون اینکه بزاره حرفمو تموم کنم پرید وسط حرفمو گفت: راجب اون صحبت نکن تو باید دیگه اونو فراموش کنی...باید با پسرم ازدواج کنی(محکم و اروم)
ا/ت: چ..چی؟؟ اما..مم..من عاشقم تهیونگم اونو دوست دارم چطوری میتونم با...
بازم حرفمو قطع کرد و گفت: اگه میخوای تهیونگ زنده بمونه باید با جونگ کوک ازدواج کنی...جونگ کوک تنها پسر من و عزیز ترین کس منه...من اونو به سختی و به تنهایی بزرگ کردم دلم میخواد هرچی که میخواد رو بهش بدم و اون الان تورو میخواد
فلش بک به چند روز قبل
ویو کوک
امروز دیگه باید به مادرم همه چیز رو بگم دیگه نمیتونم طاقت بیارم باید وقتی اومد شرکت بهش بگم
تق تق تق(مثلا صدای در)
کوک:بیا تو (با یه صدا بم و هات ولی سرد)
منشی: رئیس مادرتون تشریف آوردن
کوک: راهنماییشون کن داخل (بم و سرد)
منشی: چشم
ویو خانم بزرگ
اومدم شرکت تا یه سری هم به پسرم بزنم هم اگر کاری لازم بود انجام بدم منشی حرفمو اعلام کرد و رفتم تو اتاق پیش جونگ کوک
خانم بزرگ: پسرم
کوک: مادر خوش آمدی
بشین لطفا...قهوه یا چای؟؟
خ.گ: قهوه
کوک با تلفن روی میزش به منشی میگه دوتا قهوه بیاره بعد از اینکه قهوه هارو آورد میره بیرون و...
کوک: مادر باید چیزی بهت بگم
خ.گ: جانم پسرم میشنوم
کوک: راستش من از یه نفر خیلی خوشم میاد...تازگی ها همش به اون فکر میکنم و فهمیدم عاشقش شدم
خ.گ: اون ا/ته درسته؟؟
کوک: شما از کجا فهمیدید مادر؟؟
خ.گ: من پسرم رو نشناسم خانم بزرگ نیستم که
کوک: (یه لبخند زد و بعد ادامه داد..)من ا/ت رو میخوام همه چیزشو چشماش لباش بدنش موهاش قلبش و حتی روحش دلم میخواد همه چیز اون برای من باشه
پایان فلش بک
ادامه دارد...
- ۷.۰k
- ۰۲ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط