{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶
#پارت_35
چشام گرم خواب شد که به خواب عمیقی فرو رفتم ‌..
در اتاق زده شد ..بعد صدایی اومد
_بیام داخل عزیزم؟
خواب‌آلود هومی زمزمه کردم که در باز شد ..
دستی روی صورتم نشست
_عزیزم ی خبر خوب دارم برات!
گیج چشامو باز کردم و خواب‌آلود نشستم
با دیدن خاله سارا چشام گرد شد
+چه خبری؟
_عزیزم آقا اهورا رفتن شرکت قبلش تاکید کردن که شما برید پیش خالتون!
خیلی عجیب بود ! واقعا اجازه داده بود برم؟
خوشحال از روی تخت پریدم و جیغی کشیدم
+هورااا
سارا هول زده لب زد
_عزیزم زود تر حاضر شو..
خوشحال سری تکون دادم سریع لباسامو عوض کردم ..
از پله ها پایین اومدیم خاله سارا پولی تو دستم گذاشت ..
_یکم پایین تر تاکسی ها وایستادن تاکسی بگیر برو خونه خالت!
خوشحال سری تکون دادم ..
وارد حیاط شدم ..بر عکس روزای دیگه که حیاط پر از نگهبان بود الان هیچ نگهبانی نبود !
الان این چیزا مهم نبود !
من الان می‌تونستم برم پیش امیر و گلی ..دلم خیلی براشون تنگ شده !
بدو بدو از در عمارت دوییدم بیرون ..
بعد از گذشت ده دقیقه با دیدن تاکسی زرد ها لبخندی روی لبم نشست ..
به سمت سمند زردی رفتم رو به پیر مرد لب زدم:
_عمو ..رسالت میری؟
مهربان سری تکون داد
+بشین دخترم! ی چند تا مسافر دیگه ام بگیرم حرکت میکنیم ..
ممنونمی زیر لب کردم ..
دیدگاه ها (۱۱)

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_36بعد از دوتا مسافر گرفتن پش...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_37با کمک همدیگه سفره رو چیدی...

چند تا پارت میخواید برای فردا..؟🐣

کسایی که حمایت نمیکنن الکی هم از من انتظار نداشته باشن رمان ...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_28نگاهی به هیکلم انداخت+خیلی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط