{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رقص سایه‌ها | پارت نهم: «دست‌هایِ نامرئی در میانِ طوفان»

رقص سایه‌ها | پارت نهم: «دست‌هایِ نامرئی در میانِ طوفان»


چند روز از آن شبِ سیاه در مهمانی می‌گذشت، اما برای میرا، انگار زمان متوقف شده بود. دیوار‌هایِ بزرگ و باشکوهِ عمارتِ کیم، حالا برای او شبیه به سلول‌هایِ یک زندانِ طلایی بودند. هر بار که صدایِ قدم‌هایِ تندِ تهیونگ را در راهرو می‌شنید، قلبش از ترس می‌لرزید؛ نه از ترسِ برادرش، بلکه از ترسِ اینکه او دوباره با آن حقیقتِ تلخ روبرو شود: او حالا یک “هدف” بود.

تهیونگ، با تمامِ عشق و نگرانی‌اش، تبدیل به یک سایه‌یِ مداوم شده بود. او حتی اجازه نمی‌داد میرا تنها بخوابد.

«میرا، لطفاً با من لج نباش…» تهیونگ در حالی که برای میرا چایی می‌آورد، با صدایی خسته گفت. «من فقط می‌خوام مطمئن باشم که هیچ‌کس، هیچ‌وقت نمی‌تونه دوباره بهت آسیب بزنه.»

میرا با نگاهی که از خستگی و درماندگی لبریز بود، به برادرش خیره شد. «تهیونگ، من دیگه احساسِ امنیت نمی‌کنم. حتی وقتی کنار تو هستم، حس می‌کنم یه چشمِ نامرئی داره من رو تماشا می‌کنه… انگار همه چیز داره دور من می‌چرخه.»اما میرا نمی‌دانست که حق با اوست. یک چشمِ نامرئی واقعاً او را تماشا می‌کرد.

در حالی که خانواده‌ی کیم در اوجِ آمادگی برای دفاع بودند، جونگ‌کوک داشت در سایه‌ها، بازیِ خودش را شروع می‌کرد. او می‌دانست اگر مستقیماً وارد شود، تهیونگ را به مبارزه می‌طلبد و این یعنی جنگِ تمام‌عیار؛ و او فعلاً برای محافظت از میرا، نیازی به جنگ با کیم‌ها نداشت.

یک شب، وقتی بارانِ شدیدی به بیرون از پنجره‌یِ اتاقِ میرا می‌کوبید، یک بسته کوچک و بی‌صدا جلوی درِ اتاقش قرار گرفت. میرا که از خواب پریده بود، با ترس به سمت در رفت و بسته را برداشت. داخلِ آن، یک گردنبندِ ظریف از جنسِ نقره بود که یک سنگِ سیاه و درخشان در مرکز آن قرار داشت، و یک یادداشتِ بسیار کوتاه که با خطی خوانا نوشته شده بود:

«در تاریکی، فقط به نوری اعتماد کن که از دشمنانِ خودت نمی‌آید. مراقب باش.»

میرا با دست‌های لرزان، گردنبند را در دست گرفت. او نمی‌دانست این هدیه از طرف کیست؛ آیا این یک تهدید بود یا یک هشدار؟ اما او حس کرد که این پیام، از طرف کسی آمده که او را می‌شناسد، اما نمی‌خواهد هویتش فاش شود.

در همان لحظه، در طبقه پایین، جونگ‌کوک با لبخندی کج و مرموز، از پشتِ مانیتورهایِ امنیتی، لرزشِ دست‌های میرا را تماشا می‌کرد. او می‌دانست این حرکت، چقدر می‌تواند ذهنِ میرا را به بازی بگیرد و چقدر می‌تواند تهیونگ را از درون فرسوده کند.

او در دل گفت: «حالا بازی شروع شد، میرا. ببینم چطور می‌تونی بینِ محافظتِ خشمگینِ برادرت و حقیقتِ تلخِ این دنیایِ تاریک، راهت رو پیدا کنی.»
دیدگاه ها (۲)

رقص سایه‌ها | پارت دهم: «بازی با آتش در سکوت»میرا گردنبند را...

سناریو BTSوقتی که پ. ر. ی. و. د میشیمنامی:کلی مراقبته و کتاب...

رقص سایه‌ها | پارت هشتم: «نقشه‌های پنهان در پسِ تاریکی»صدایِ...

رقص سایه‌ها | پارت هفتم: «خشمِ خونین»میرا با تمام وجود از بر...

.🌑 رقص سایه‌ها | پارت دوم: «ردِ پایِ یک شبح»در دنیای مافیا، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط