{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از ناشکری هایم خجالت کشیدم

😔 از ناشکری هایم خجالت کشیدم
وقتی دیدم پسری پا نداشت
اما با دست‌هایش خدا را شکر ‌میکرد
میگفت خدایا ممنونم که من را در مقامی آفریدی که هر کس می‌ببیند، تو را شکر میکند


🕊 اَلّلهُمَّـ عَجِّل‌لِوَلیِّڪَ الفَرج 🕊
دیدگاه ها (۱۲)

از عرش سلام سرمدی آوردندآیینه ی حُسن سرمدی آوردندبا آمدن رضا...

ای پسر فاطمه، نور هدیسبزترین باغ بهار خدابا تو دل از غصه رها...

مهدی_جان...🌼 تمام قافیه‌هایم فدای آمدنت؛بیاردیف کن این روزها...

افسانه یک ژنرال

پارت ۱۶خیلی دیر شده بود و هم توبیراما دیر به خانه رسید هم ای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط