{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همه جا سوخته بود و بوی سوختگی دماغ را نوازش می داد عجیب ب

همه جا سوخته بود و بوی سوختگی دماغ را نوازش می داد عجیب بود که چرا این بود این وقت روز دقیقا این لحظه باعث قلقک دماغش میشد دنبالش گشت و گشت و گشت ولی چیزی نیافت تنها چیزی که با ان روبه رو شد ارزوهایش بود تک تک خواسته هایش دلگرمی هایش به شکل عجیبی بوی سوختی میدادن گویی سوخته بودند ولی او اندکی هم معکس نکرد باز راه را ادامه داد راه خونین کشتن روحش را ازبر بود و باز ادامه داد و گویی اینبار ارزوهای بچه ها را هم باید می سوزاند همه اورا به اسم قاتل ارزوها شناختن و یا با ماسک اولیا و یا ولی دیدن ویا به شکل مادر پدر دل رحم ولی کسی از انها نپرسید ؟ چرا ارزو می سوزانند ؟
شاید چیزی جز سوزاندن یاد نگرفتن شاید هم چیزی جز سوختن و ساختن یاد نگرفتن و اول همه چیز را به خرابه تبدیل میکردن و بعد می ساختن
دیدگاه ها (۰)

شادی!!

داستان کوتاه: گیرنده ندارد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط