{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزها را مثنوی می بافم و شبها غزل....

روزها را مثنوی می بافم و شبها غزل....
در فراقت درد را با درد درمان میکنم...!!
گفته بودم من لبالب آتشم پروانه جان!
پس چرا پروا نکردی تا پرت آتش گرفت
گفته بودی شعرهایت ‌سرد وبی روحند پس چرا
شعرهایم را نوشتی دفترت آتش گرفت..آه
دریغ از بالِ آن پروانه ایی
که پروازش به قافِ توست
چو سویت خواندی اش دیگر
مزن بر بالْ با رعدش
دیدگاه ها (۱۱)

چه می شد هستی ام گل بود تا از شاخه بردارمکه محض لحظه ای لبخن...

روزی ازجنسِ مه ودود تورا گم کردمبا نگاهی غضب آلود تورا گم کر...

میکشی دست !بکش،تا نگرانت هستم نشود فاش که من ، راز نهانت هست...

ای دل... برای آن که نگیری چه می‌کنی؟با روزگار‌ دوری و دیری چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط