{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ای دل... برای آن که نگیری چه می‌کنی؟

ای دل... برای آن که نگیری چه می‌کنی؟
با روزگار‌ دوری و دیری چه می‌کنی؟
بی‌اختیار بغض که می‌گیردت بگو
در خود شکست را نپذیری چه می‌کنی؟
با این اتاق تنگ و شب سرد و گور تنگ
تو جای من... جز این که بمیری چه می‌کنی؟!
ای عشق... ای قدیم‌ترین زخم روزگار
در گوشه‌ی دلم سر پیری چه می‌کنی؟
دست تو را دوباره بگیرم چه می‌شود...
دست مرا دوباره بگیری چه می‌کنی...!؟
دیدگاه ها (۳۲)

میکشی دست !بکش،تا نگرانت هستم نشود فاش که من ، راز نهانت هست...

روزها را مثنوی می بافم و شبها غزل.... در فراقت درد را با درد...

فقط برای تو شعری جدید می خوانمهمین که فصل بهاری رسید می خو...

بوسه بوسه تا لبانت، خواب می بینم هنوزمثل ماهی توی خشکی، آب م...

دلم برای حجم وسیع دلت تنگ شدهبرای آن سکوت نامعلوم و شکیبدلم ...

[ #وطنِ ] من آغوشِ توست... من از تمامِ این شهر فقط دلم برا...

هدیه به عزیزان آسمانی

ای آنکه مرا برده‌ای از یاد، کجایی؟بیگانه شدی، دست مریزاد، کج...

امشب از اون شباست که من دوباره دیوونه بشم تو مستی و بی خبری...

«پیرمرد راست می‌گفت؛ زندگی انگار هیچ‌وقت قواره‌اش به تنِ ما ...

وقتی دلت تنگ می‌شود،بغضی آرام گوشه‌ی گلویت خانه می‌کندو تو ف...

گاهی دستت را بگذار در دست کودک درونتبگذار ببرد تو را هر جا ک...

او، بازمانده‌ی خانواده‌ی مقیمی و عزیزی است...می‌گوید:«من برا...

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت بیست و پنجم: مراقبتِ سمی، طلوعِ کابو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط