{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

‏

‏

پدرم پیامبری بود خانگی
معجزه اش محدود به این می شد
که هر روز

با عصایی کهنه
راه جوب ها را
باز کند
با پرنده ها حرف بزند
برایشان دانه بریزد

او یک معجزه ی دیگری هم داشت
دست هایش هر روز
از گونه های مادرم
سیب می گرفت
در آتش تب می سوخت اما
برای نوه ها و نتیجه ها
طوری قصه می خواند که انگار
زندگی گلستان است

آری پدرم هنوز هم پیامبری ست خانگی
کتابی نداشت و ندارد
اما مادرم اولین کسی بود
که به او ایمان آورد
تا دید کسالت دارد
قبله ی حواسش را سمت تخت او تغییر داد
زنی که سال هاست
با شنیدن سرفه ای ناگهان
نمازش می شکند .

👤 رسول ادهمی
دیدگاه ها (۱)

تا حالا شده است حرف هایت با یک نفر تمامی نداشته باشد؟!تا حال...

ما انسانهای عجیبی هستیم!!!وقتی به دستفروشی فقیری میرسیم که ج...

وظیفه ما نیست که خطای دیگران را جستجو کنیم وبه قضاوت درباره ...

روزی یک معلم در کلاس ریاضی شروع به نوشتن بر روی تخته‌سیاه کر...

به مادرم بدهکارم. به مادرم، که ریشم سفید شده و هنوز رقصیدنش ...

به مادرم بدهکارم... به مادرم که ریشم سفید شده و هنوز رقصیدنش...

امروز سر خانه تکانی فهمیدمچقدر جهاز مادرم پیر شدهلب بیشتر اس...

امروز سر خانه تکانی فهمیدمچقدر جهاز مادرم پیر شدهلب بیشتر اس...

داستانی فوق العاده و تاثیر گذار از عنایت حضرت عباس علیه السل...

رویا زرین شاعر الیگودرزی

#مثل_هیچکس۴۲چند ماه گذشت. یک شب وقتی وارد خانه شدم فاطمه جشن...

شیدا محمدی

ادریس علی شاعر کرد زبان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط