{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p26

یونا دیگر آن ترسی را که در روزهای اول حس می‌کرد، نداشت؛ به جای آن، حسی غریب و کششی بی‌اراده در وجودش بیدار شده بود. همان آرامشی که دیشب در آغوش لرزان بنگچان و مینهو تجربه کرده بود، دوباره مثلِ یک پتویِ گرم روی شانه‌هایش نشست.بنگچان، بدون اینکه سرش را برگرداند، به آرامی فنجان را کنار گذاشت و به صفحه خیره ماند. «می‌دونم اونجایی، پرنسس.»یونا جا خورد و گلویش را صاف کرد تا صدایش نلرزد: «لینو… لینو کجاست؟»بنگچان لپ‌تاپ را کمی بست، سرش را بالا آورد و چشمانِ سیاه و نافذش به چشمانِ مشکیِ یونا گره خورد. «جلسه‌ی اضطراری داشت. گفت تا عصر برمی‌گرده.گفته بود کسی مزاحمِ استراحتت نشه. صبحونه خوردی؟»خدمتکارِ جوانی با احتیاط نزدیک شد و با سرِ خمیده پرسید: «خانم لی، صبحانه‌تون رو در سالن میل می‌کنید؟»یونا با بی‌میلی سرش را تکان داد. «میل ندارم.فقط یه لیوان شیرعسلِ داغ برام بیار. همین کافیه.»دقایقی بعد، یونا با لیوانِ گرم در دست، به ایوانِ بزرگِ حیاط رفت.صدایِ بم و مقتدرِ بنگچان از داخلِ خانه به گوش میرسید. او با گوشی‌اش صحبت می‌کرد، لحنش سرد و بُرنده بود: «من نمی‌خوام بدونم چقدر سخته، مارک. تا غروب می‌خوام بدونم اون عوضی کدوم سوراخِ موشی قایم شده…»یونا همان‌جا ایستاد. چرا صدایِ او این‌قدر امنیت‌بخش بود؟ یونا در افکارش غرق شد: «چرا هر بار با دیدن بنگچان، اون طوفانِ درونم آروم می‌گیره؟ چرا حس می‌کنم وقتی پیشِ اونم، امنیتِ بیشتری نسبت به کلِ دنیا دارم؟ شاید این فقط یه وابستگیِ احمقانه است… اگر قرارداد لینو باهاش تموم بشه و بره، این حس هم می‌ره.» او با خودش دروغی شیرین را تکرار می‌کرد، بی‌خبر از آنکه قلبی که یک‌بار در دستانِ بنگچان آرام گرفته بود، دیگر به منطقِ او گوش نمی‌داد.سایه‌ای کنارش ظاهر شد. بنگچان بدونِ اینکه یونا متوجه شود، از درِ شیشه‌ای گذشته و کنارِ او رویِ لبه‌ی سکویِ ایوان نشسته بود. «به چی فکر می‌کنی؟»یونا به او نگاه کرد. نورِ خورشیدِ صبحگاهی روی صورتِ جذابِ بنگچان می‌تابید. «هیچی فقط حس می‌کنم همه چیز یه خوابه.»یونا منجمد شد. یونا کمی شیر نوشید، اما قطره‌ای کوچک از سفیدیِ شیر روی گوشه‌ی لبش باقی ماند. بنگچان بی‌اختیار دستش را جلو آورد. انگشتانِ کشیده و سردش، پوستِ لطیفِ صورتِ یونا را لمس کرد و با حرکتی بسیار آرام، شیر را از کنارِ لبش پاک کرد.یونا منجمد شد. گرمایِ تماسِ انگشتانِ او، مثلِ جرقه‌ای در رگ‌هایش پیچید. گونه‌هایش بی‌اختیار سرخ شد. بنگچان که نگاهِ کنجکاوِ یونا را دید، خنده‌ی کوتاهی کرد؛ خنده‌ای که یونا تا به حال ندیده بود یه خنده ی واقعی
دیدگاه ها (۰)

p27

p28

p25

p24

p21

«پیرسینگِ یواشکی»تک پارتی درخواستی. یونا جلوی آینه آسانسور ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط