{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«پیرسینگِ یواشکی»

«پیرسینگِ یواشکی»
تک پارتی درخواستی.

یونا جلوی آینه آسانسور ایستاد و برای بار دهم لبش را از زاویه‌های مختلف نگاه کرد.
پیرسینگ نقره‌ای کوچکی روی لب پایینش برق می‌زد و هر بار که می‌دیدش، لبخندش عمیق‌تر می‌شد.
زیر لب گفت: «فقط امیدوارم اون انقدر زود متوجه نشه...»
در خانه را آرام باز کرد و بی‌صدا وارد شد.
اما انگار شانس، آن شب با او شوخی داشت.

دوست‌پسرش از آشپزخانه بیرون آمد؛ لیوان قهوه‌ای در دست و اخمی ساختگی روی صورتش.
«سلام خانم مرموز.»
یونا لبخند زد و سریع سرش را پایین انداخت.
«سلام...»
نگاه دقیقش همان لحظه روی صورت یونا ثابت ماند.

«یه دقیقه...»
آرام نزدیک شد و چشم‌هایش را ریز کرد.
«چرا امروز موقع حرف زدن، لبتو قایم می‌کنی؟»
یونا سریع لب‌هایش را جمع کرد.
«من؟ اصلاً!»

او یک قدم دیگر جلو آمد.
یونا هم یک قدم عقب رفت.
هر طرف او می‌رفت، یونا صورتش را برمی‌گرداند.
چند ثانیه بعد خندید و گفت: «داری ازم فرار می‌کنی؟»
«نه... فقط امروز حوصله بازجویی ندارم.»

بالاخره روبه‌رویش ایستاد.
«به من نگاه کن.»
یونا آهی کشید و سرش را بالا آورد.
همان لحظه برق فلز کوچک روی لبش زیر نور افتاد.
چشم‌های دوست‌پسرش گرد شد.

چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد با ناباوری گفت: «...واقعاً رفتی پیرسینگ زدی؟»
یونا لبخند شیطنت‌آمیزی زد.
«قشنگ نشده؟»
«یعنی این مهم‌ترین سؤال الانه؟!»

او دستش را روی پیشانی‌اش کشید و خندید.
«بدون اینکه حتی یه پیام بدی رفتی این کارو کردی؟»
«می‌خواستم سورپرایزت کنم.»
«تبریک میگم... نزدیک بود از تعجب قهوه از گلوم بپره!»
یونا از خنده ریسه رفت.

«درد داشت؟»
«یه کم.»
«یه کم یعنی چقدر؟»
«فقط موقع سوراخ کردن دست مسئولش رو نزدیک بود فشار بدم.»
«همینم کم نیست!»

یونا با شیطنت گفت: «پس ناراحتی؟»
او شانه بالا انداخت.
«از پیرسینگ نه...»
«پس از چی؟»
«از اینکه آخرین نفری بودم که فهمیدم.»

یونا چند لحظه ساکت شد.
بعد آرام لبخند زد.
«فکر کردم اول تو ببینی، واکنشت بامزه‌تره.»
او خندید.
«آره، خیلی بامزه... نزدیک بود سکته کنم.»

یونا سرش را کج کرد.
«خب... حالا بهم میاد؟»
او با اخم مصنوعی نگاهش کرد.
«این سؤال تله‌ست، نه؟»
«جواب بده!»

چند ثانیه نگاهش کرد و آخر سر گفت:
«آره... خیلی بهت میاد.»
یونا ذوق‌زده خندید.
«می‌دونستم!»
«ولی هنوز از دستت ناراحتم.»

«پس آشتی نمی‌کنی؟»
«نه.»
«مطمئنی؟»
«کاملاً.»
یونا بالش روی مبل را برداشت و آرام سمتش پرت کرد.

بالش مستقیم خورد به صورتش.
چند لحظه سکوت برقرار شد.
بعد بالش را برداشت و با لبخند گفت: «پس خودت خواستی!»
یونا جیغ خنده کشید و شروع کرد دور خانه دویدن.
او هم دنبالش رفت.

یونا پشت کاناپه قایم شد و گفت: «قول بده نزنی!»
«قول نمی‌دم.»
«ظالم!»
«خانم پیرسینگ‌زنِ یواشکی، بیا بیرون!»
هر دو از شدت خنده نفس‌نفس می‌زدند.

یونا خواست فرار کند اما پایش به فرش گیر کرد.
او ناخودآگاه دستش را گرفت تا نیفتد.
تعادل خودش هم به هم خورد.
هر دو با هم روی کاناپه افتادند.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردند و بعد بی‌اختیار زدند زیر خنده.

یونا میان خنده‌ها گفت: «فکر کنم ارزشش رو داشت.»
او با خنده سرش را تکان داد.
«دفعه بعد هر سورپرایزی داشتی، قبلش یه هشدار بده که قلبم آماده باشه.»
یونا خندید و بالش را بغل کرد.
صدای خنده‌شان تمام خانه را پر کرد.

________*ادمش کامنت ها *_______

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۸)

https://wisgoon.com/989363_1923بانو فالوشه🌿🌿🌿

عشق در دنده آخرپارت : ۱۲ شب آرام روی شهر سایه انداخته بود.جو...

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 45✦....................

#تاج_و_طوفانپارت ۱۴۱: آرام‌ترین دزد دنیاچند دقیقه از خاموش ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط