اقای من ؛

اقای من ؛
پارت4
=خب قراره چیکار کنیم
+ینی چی قراره چیکار کنیم اخه
=حرف نزن بچه من دارم با کوک حرف میزنم
_وااای .جلوی در تهیونگیم از صبح که تو ماشینم هی غر میزنین بکشین همو راحت شیم دیگه
ساعت هفت بود و هر سه تاشونم توی ماشین یونگی بودن و از وقتی تو ماشین بودن جیمین و یونگی فقط مثل موش و گربه بودن و خب یونگی ۳۵ سالش بود .دوسال از تهیونگ بزرگتر بود و فاصله سنی جیمین و یونگی ۱۸ سال بود!یونگی از اول جیمینو خواسته بود ولی جیمین ناز میکرد و ردش میکرد و حالا حالا ها یونگی میخواستتش و انگار جیمین داشت پابه پاش میرفت.
=راست میگه جیم ساکت باش
+خفه شووو کونگییی
=من کونگیو بهت نش_
_بسههه داریم دیر میکنییمم
کلیدو بده من هیونگ شما برین پی کارتون لطفا کلافم کردین
=بیا وروجک مواظی خودت باش
+اره مواظب ک*نت باش رفیق قوربونت بره
_توهم مواظب کمرت باش ممکنه بشکنه
و چشمکی زد و از ماشین خارج شد
جیمین و یونگی همزمان به هم نگاه کردن و جیمین اهمی کرد و بیرونو نگاه کرد
کوک دوان دوان به طرف در رفت و زود بازش کرد.وقتی وارد خونه شد بوی زنونه ای خونه رو گرفته بود.غم گرفتتش ولی جلوشو گرفت چون امشب دیگه تمومش میشد دستی به مبل کشید که اولین بار تهیونگ و زنشو روی این مبل دیده بود.قرار بود اینجارم فتح  کنه.پوزخن کوچیکی لبشو گرفت و از پله ها بالا رفت و به اتاق تهیونگ رسید.بوی اتاق رو کل ریه هاش گرفت و لبخندی از خوشحالی زد.قرار بود امشب بوی دوتاشون اون اتاقو بگیره
شلوارشو در اورد و شورتکشو پوشید .قرار بود دلبری کنه نه؟نمیدونست قرار بود چیکار کنه ولی قلبش جوری از هیجان میتپید که کم مونده بود تنگی نفس به کمکش بیاد .نفس عمیقی کشید و خودشو جمع و جور کرد.ساعتو نگاه کرد .هشت بود! نیم ساعت دیگه فقط مونده بود
در طی این نیم ساعت چیکار قرار بود بکنه .بخوابه؟اره خوب بود یکم بخوابه تا تهیونگ بیاد.....
درو باز کرد و وارد خونه شد .با صحنه ای که دید سر جاش میخکوب شد.شاگرد عزیزش جونگکوک با شرتک کوتاه و تیشرتی سفید روی مبل خوابیده بود .موهای سیاهش روی پیشونیش پخش شده بود و به زیابییش اضافه میکرد .پوست سفیدش زیر نور میدرخشید.چرا اینجا بود؟چطوری وارد خونه شده بود؟یعنی چیشده بود؟
سمتش رفت .نمیدونست چیکار کنه تا کارش درست باشه.چیکار باید میکرد؟
به طرف گوش پسر خم شد و با صدای ارومی صداش زد
=جونگکوکا
پسر بیدار نشد
=جونگکوکاا ...بیدار شو
_اممم
با صدایی که در آورد تهیونگ خنده ای کرد و بازم صداش زد
_جونگکوکا پا شو
_یکم دیگه تا تهیونگ بیاد
چی؟یکم دیگه ؟یعنی بخوابه؟این پسر منتظرش بود؟چه کاری باهاش داشت یعنی؟....
دیدگاه ها (۶)

پارت هشتم ویو تهیونگ: جونگکوک وارد خونه شد الان وقتشه برم ب...

𝐸𝓃𝒹𝓁𝑒𝓈𝓈 𝑜𝓃 𝓈𝓉𝒶𝑔𝑒|𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁷وارد داروخانه شد و به سمت پیشخوان رفت...

«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»« پارت : چهارم » ( بریم سراغ تهکوک که چجوری آ...

𝓥𝓸𝓻𝓸𝓳𝓪𝓴 𝓮 𝓶𝓪𝓷⁶سر میز شام، پدر با لحنی جدی ولی مهربون، به جیم...

پارت ۲خیابان ها خلوت ترسناک بودند...باران هر لحظه شدید تر می...

رمان بدون منپارت ۳یه روز رندوم دوست پسر رزی حدود ساعت ۹ صبح ...

فیک { خاکسترِ نعنا } 𝗉.𝟥𝟥𝟣 سال و 𝟨 ماه بعد.𝟣 و نیم سال گذشت ...

" پرواز قوها " " 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت ۶۶ نورا سرشو بلند...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part48رفتم سمت سعید و گوشیو از دستش کشیدم و ق...

دروغ شیرین:) پارت ۱5.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط