اقای من
اقای من ؛
پارت۵
منتظرش بود؟چه کاری باهاش داشت یعنی؟
=جونگکوکا .من اینجام
پسر ترسیده یهو پا شد
_ت.ته..استاد
=اینجا چیکار میکنی کوک
_من...خب من باهاتون کار داشتم
زود پا شد و روبه روی تهیونگ وایساد و از پایین به علت اختلاف قدشون نگاش کرد
=چرا نیومده بودی کلاس کوک
_کار واجبتری از اون داشتم... کیم تهیونگ
تهیونگ؟از کی استاد تبدیل شده بود به کیم تهیونگ؟
_امروز برنامه ای برای ...زنت داری؟
=چی_
_تهیونگ...خواهش میکنم جوابمو بده
این پسر داشت چی میگفت؟
=خب البته امروز روز ولنتاینه
_چقدر دوسش داری؟
این پسر اینجوری با این لباساش اومده بود این سوالارو ازش بپرسه ؟
=کوک چیزی شده؟
_تهیونگ...پس من چی؟
دست تهیونگ رو گرفت و به سمت قلبش برد
تپشای قلب مرد کم کم شدت گرفت
_من به این قلب چجوری بفهمونم نمیخوایش ؟
=جون_
نزدیکترش شد جوری که اگه یکم دیگه جلو میرفت لباشون به هم برخورد میکرد
_شششش .بزار حرفامو بزنم تهیونگ.من سه سال با عشقت بزرگ شدم .بزار برات از زندگیم بگم .بدون اینکه تو بخوای .صاحب همه چیزم شدی بدون اینکه بدونی.من. ...چجوری اون زنو میتونم بکشم ته؟هوم؟
مرد بدون هیچ حرکتی وایساده بود.این بود نقش پسر روبه روش؟اصلا چرا مرد داشت دیوونه میشد ؟چرا ضربان قلبش بالا بود؟
کوک نگاهشو به لبهای تهیونگ داد .تهیونگ با نگاه پسر ذوب شد.باید چیکار میکرد؟پابه پای کوک میرفت؟زنش چی؟زنی که شش سال باهاش زندگی کرده بود .اون چی پس؟اصلا چرا داشت فکر میکرد؟
کوک دستشو به طرف صورت تهیونگ دراز. کرد و گونشو نوازش کرد. به سمت صورتش رفتش و گونشو به گونه تهیونگ مالید و چشاشو از عطر مرد بست
تهیونگ هم چشاشو بست ولی چرا نمیتونست کاری انجام بده؟مثل یک مجسمه شده بود.
_چرا ...چیزی نمیگی تهیونگ؟نمیخوای ردم کنی؟یا دعوام کنی؟عصبانی شی؟
میخواست؟قطعا نه.ولی کلافه بود
_ته...
مرد باز جوابی نداد
_ته ..تهیونگ
مرد بدون اینکه بخواد از کوک فاصله گرفت و لباشو به لبای کوک کوبید
مغزش فریاد میزد این کار اشتباهه این قلبش بود که وادار کرد این پسرو ببوسه
خب توتفرنگی اینم پارت بعدش 💗🍓
پارت۵
منتظرش بود؟چه کاری باهاش داشت یعنی؟
=جونگکوکا .من اینجام
پسر ترسیده یهو پا شد
_ت.ته..استاد
=اینجا چیکار میکنی کوک
_من...خب من باهاتون کار داشتم
زود پا شد و روبه روی تهیونگ وایساد و از پایین به علت اختلاف قدشون نگاش کرد
=چرا نیومده بودی کلاس کوک
_کار واجبتری از اون داشتم... کیم تهیونگ
تهیونگ؟از کی استاد تبدیل شده بود به کیم تهیونگ؟
_امروز برنامه ای برای ...زنت داری؟
=چی_
_تهیونگ...خواهش میکنم جوابمو بده
این پسر داشت چی میگفت؟
=خب البته امروز روز ولنتاینه
_چقدر دوسش داری؟
این پسر اینجوری با این لباساش اومده بود این سوالارو ازش بپرسه ؟
=کوک چیزی شده؟
_تهیونگ...پس من چی؟
دست تهیونگ رو گرفت و به سمت قلبش برد
تپشای قلب مرد کم کم شدت گرفت
_من به این قلب چجوری بفهمونم نمیخوایش ؟
=جون_
نزدیکترش شد جوری که اگه یکم دیگه جلو میرفت لباشون به هم برخورد میکرد
_شششش .بزار حرفامو بزنم تهیونگ.من سه سال با عشقت بزرگ شدم .بزار برات از زندگیم بگم .بدون اینکه تو بخوای .صاحب همه چیزم شدی بدون اینکه بدونی.من. ...چجوری اون زنو میتونم بکشم ته؟هوم؟
مرد بدون هیچ حرکتی وایساده بود.این بود نقش پسر روبه روش؟اصلا چرا مرد داشت دیوونه میشد ؟چرا ضربان قلبش بالا بود؟
کوک نگاهشو به لبهای تهیونگ داد .تهیونگ با نگاه پسر ذوب شد.باید چیکار میکرد؟پابه پای کوک میرفت؟زنش چی؟زنی که شش سال باهاش زندگی کرده بود .اون چی پس؟اصلا چرا داشت فکر میکرد؟
کوک دستشو به طرف صورت تهیونگ دراز. کرد و گونشو نوازش کرد. به سمت صورتش رفتش و گونشو به گونه تهیونگ مالید و چشاشو از عطر مرد بست
تهیونگ هم چشاشو بست ولی چرا نمیتونست کاری انجام بده؟مثل یک مجسمه شده بود.
_چرا ...چیزی نمیگی تهیونگ؟نمیخوای ردم کنی؟یا دعوام کنی؟عصبانی شی؟
میخواست؟قطعا نه.ولی کلافه بود
_ته...
مرد باز جوابی نداد
_ته ..تهیونگ
مرد بدون اینکه بخواد از کوک فاصله گرفت و لباشو به لبای کوک کوبید
مغزش فریاد میزد این کار اشتباهه این قلبش بود که وادار کرد این پسرو ببوسه
خب توتفرنگی اینم پارت بعدش 💗🍓
- ۹۹۷
- ۰۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط