{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نقطهضعف

╭────────╮
‌ ‌ 𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭
╰────────╯
نقطــه‌ضـعـف³⁷
_خواهر یکی یدونم..چشماتو باز کن..
این صدا..صدای بورامه؟
چشمامو آروم باز کردم.
نگاهم افتاد به بورام،چشمهاش اشکی بودن.
لبخند بی روحی زد و گونمو نوازش کرد و گفت:بلاخره بیدار شدی؟،حالت خوبه؟
کمکم کرد بلند شم و روی تخت بشینم.
اشکی از گوشه چشمم چکید و روی صورتم سر خورد،سرمو تکون دادم و گفتم:خوبم
دستمو گرفت و گفت:متاسفم..نمیدونستم با ازدواج با این مرد تو خطری،تازه فهمیدم مافیائه،هنوزم دیر نشده من..
حرفشو قطع کردم و گفتم:دیگه دیره..من..من دوستش دارم،نمیتونم ازش جدا بشم
خیره نگاهم میکرد،انگار گیج شده بود، سرشو انداخت پایین گفت:از دیروز تا الان از پیشت جم نمی خورد،وقتی بهش گفتم من مراقبتم رفت،فکر کنم این حس دو‌طرفست
لبخندی زدم و پرسیدم:چطوری اومدی اینجا؟
سرشو انداخت پایین و جواب داد:یه مرد اومد دنبالم و گفت تو حالت خوب نیست،خیلی نگرانت شدم
خدمتکار تقه ای به در زد و بعد اومد تو.
سینی قرص و آب رو گذاشت روی میز و تعظیم کرد گفت:خانم بلاخره بیدار شدید؟ میتونید بیاید سر میز و غذاتون رو میل کنید یا غذاتون رو بیارم اینجا؟
سرمو به معنی نه تکون دادم و گفتم:میام سر میز،حالم خوبه
خدمتکار سرشو تکون داد و رفت.
ملحفه رو از روم کشیدم کنار و از تخت اومدم پایین،به سمت کمد لباسا رفتم و گفتم:اینجا یه لباس اندازه تو هست،نظرت چیه امتحانش کنی؟
به سمتم اومد و گفت:چرا؟،لباسای خودم که خوبه
یه هودی و شلوار سیاه رنگ پوشیده بود.
لبخندی زدم و گفتم:به هر حال من دلم میخواد اینو بپوشی
و بعد یه لباس قشنگ از توی کمد در آوردم.(لباس اسلاید دوم)
بعد از اصرار های من بلاخره پوشیدش.
درست اندازش بود و خیلی بهش میومد.
به سمت سالن غذا خوری رفتیم...

#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقطه_ضعف#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
دیدگاه ها (۱۰)

حمایت؟@rosaline_mh

╭────────╮ ‌ ‌ 𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭 ╰────────╯نقطــه‌ضـعـف³⁶سو...

╭────────╮ ‌ ‌ 𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭 ╰────────╯نقطــه‌ضـعـف²¹هم...

╭────────╮ ‌ ‌ 𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭 ╰────────╯نقطــه‌ضـعـف³¹سر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط