نقطهضعف
╭────────╮
𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭
╰────────╯
نقطــهضـعـف³⁸
درست اندازش بود و خیلی بهش میومد.
به سمت سالن غذا خوری رفتیم.
تهیونگ و لئو منتظر نشسته بودن.
تهیونگ تا نگاهش افتاد به من بلند شد و به سمتم اومد.
صورتمو با دستاش قاب گرفت و گفت:حالت خوبه؟
لبخندی زدم و بغلش کردم و گفتم:اوهم خوبم.
از بغلم در اومد و موهامو از توی صورتم زد کنار و گفت:بورا خانم کی انقدر با من خوب شده؟
سرمو کج کردم و پرسیدم:یعنی میخوای مثل قبل باهات رفتار کنم؟
زیر لب خندید و گفت:نه..نه اصلا
خنده ای کردم،روی صندلی نشستم و تهیونگ هم کنارم نشست.
داشتم غذا میخوردم که نگاهم افتاد روی لئو.
خیره به بورام نگاه میکرد..
بورام هم همینطور که داشت غذا میخورد نگاه های کوتاهی بهش مینداخت.
نکنه از هم خوششون اومده؟
بعد از خوردن غذا میخواستم بلند بشم که تهیونگ دستمو گرفت و گفت:بشین میخوام در مورد یه موضوعی صحبت کنم
یعنی در مورد چه موضوعی میخواد حرف بزنه؟
نشستم و منتظر نگاهش کردم.
با یه لبخند ملیح جوری که همه بشنویم گفت:چند روز دیگه قراره من و بورا ازدواج کنیم
دستمو گذاشتم جلوی دهنم و گفتم:جدیی؟
سرشو تکون داد و ادامه داد:اگه جشن بزرگ و با شکوهی بگیریم یه فرصته برای دشمنا که به عمارت حمله کنن،پس یه جشن کوچیک میگیرم
و بعد رو به من گفت:مشکلی که نداری؟
سرمو به معنی نه تکون دادم و یه لبخند پررنگ زدم و گفتم:نه عالیه
لئو خنده ای کرد و چال گونشو به نمایش گذاشت،گفت:مبارکــــه
بورام هم بلند شد،به سمت من اومد و بغلم کرد.
دو روزی میگذشت و همه مشغول تدارکات بودن...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقطه_ضعف#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭
╰────────╯
نقطــهضـعـف³⁸
درست اندازش بود و خیلی بهش میومد.
به سمت سالن غذا خوری رفتیم.
تهیونگ و لئو منتظر نشسته بودن.
تهیونگ تا نگاهش افتاد به من بلند شد و به سمتم اومد.
صورتمو با دستاش قاب گرفت و گفت:حالت خوبه؟
لبخندی زدم و بغلش کردم و گفتم:اوهم خوبم.
از بغلم در اومد و موهامو از توی صورتم زد کنار و گفت:بورا خانم کی انقدر با من خوب شده؟
سرمو کج کردم و پرسیدم:یعنی میخوای مثل قبل باهات رفتار کنم؟
زیر لب خندید و گفت:نه..نه اصلا
خنده ای کردم،روی صندلی نشستم و تهیونگ هم کنارم نشست.
داشتم غذا میخوردم که نگاهم افتاد روی لئو.
خیره به بورام نگاه میکرد..
بورام هم همینطور که داشت غذا میخورد نگاه های کوتاهی بهش مینداخت.
نکنه از هم خوششون اومده؟
بعد از خوردن غذا میخواستم بلند بشم که تهیونگ دستمو گرفت و گفت:بشین میخوام در مورد یه موضوعی صحبت کنم
یعنی در مورد چه موضوعی میخواد حرف بزنه؟
نشستم و منتظر نگاهش کردم.
با یه لبخند ملیح جوری که همه بشنویم گفت:چند روز دیگه قراره من و بورا ازدواج کنیم
دستمو گذاشتم جلوی دهنم و گفتم:جدیی؟
سرشو تکون داد و ادامه داد:اگه جشن بزرگ و با شکوهی بگیریم یه فرصته برای دشمنا که به عمارت حمله کنن،پس یه جشن کوچیک میگیرم
و بعد رو به من گفت:مشکلی که نداری؟
سرمو به معنی نه تکون دادم و یه لبخند پررنگ زدم و گفتم:نه عالیه
لئو خنده ای کرد و چال گونشو به نمایش گذاشت،گفت:مبارکــــه
بورام هم بلند شد،به سمت من اومد و بغلم کرد.
دو روزی میگذشت و همه مشغول تدارکات بودن...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقطه_ضعف#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۱.۱k
- ۲۷ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط