{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

و دید شینوبو با یا بچه روی پاش خوابیدن و سردشونه گیو شینو

و دید شینوبو با یا بچه روی پاش خوابیدن و سردشونه گیو شینوبو رو صدا کرد و شینوبو بیدار شد و سلام کرد گیو پرسید چرا اینجایی که نارو که بیدار شده بود
گفت: یادش نیست خونش کجاست و بیمارستان اتیش گلفته جا برا موندن ندالیم
گیو:چرا نمیاین خونه من؟
شینوبو:......... ... ( درحال فکر کردن)
نارو:تو تنهایی؟
گیو:اره
نارو ؛:پس نه
شینوبو جلوی دهنش رو گرفت و گفت: اگه برات مزاحمت ایجاد نمیکنیم باشه
و با نارو بلند شدن رفتن خونه ی گیو.........
دیدگاه ها (۰)

وووییییییییی خدا رمانم رفته توی ویترین

خواب اون پسری که توی کتابخانه دیده بود...ساعت حدود 4صبح بود ...

P5

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط