{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کودکی به پدرش گفت: «پدر، دیروز سر چهارراه حاجی فیروز را د

کودکی به پدرش گفت: «پدر، دیروز سر چهارراه حاجی فیروز را دیدم

بیچاره! چه اداهایی از خودش در می آورد تا مردم به او پول بدهند،ولی 

پدر ، من خیلی از او خوشم آمد ، نه به خاطر

اینکه ادا در می آورد و می رقصید ، به خاطر اینکه چشم هایش خیلی 

شبیه تو بود ...»

از فردا،مردم حاجی فیروز را با عینک دودی سر چهارراه می دیدند ...
دیدگاه ها (۱۵)

دلتنگم،مثل مادر بی سوادیکه دلش هوای بچه اش را کردهولی بلد نی...

تابلو ؛ نقاش را ثروتمند کرد. شعر ِشاعر به چند زبان ترجمه شد....

آری از پشت کوه آمده ام !!!چه میدانستم این ور کوه باید برای ث...

برای زیارت خدا لازم نیستبه مساجد، زیارتگاهها وسرزمین وحی برو...

P3جئون وارد خانه شد.همین که قدم اولش را داخل گذاشت، تمام صدا...

تصویر دیدنی از زائر کوچک رواق کشوردوست در کنار تصویر نوه رهب...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۰۶: جاسوس بدجونگ‌کوک چند ثانیه به انتهای ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط