استاد جئون
استاد جئون
part 3
ویو رینا:
ماشین رو جلوی بزرگترین شهر بازی سئول نگه داشتم، دوهین با دیدن شهر بازی چشماش برق زد با ذوق بهم نگاه کرد
~اماده ای؟
دوهیون: اره اره بریمممم
رینا به همراه پسرش وارد شهر بازی شدن کل وسیله زنگارنگ بود همین باعث میشد دوهیون بیشتر ذوق کنه ساعت ها گذشت دوهیون تقریبا کل وسیله هارو سوار شده بود شب شده بود اما دوهیون اسرار کرد که سوار ماشین هم بشه رینا خیلی مخالفت کرد ولی دوهیون بازهم اسرار کرد بلاخره رینا راضی شد دوهیون رو ببره، دوهیون خنده ای موفق امیز کرد د و رفت سمت ماشین ها رینا روی یکی از صندلی ها نشست و پسرش رو تماشا میکرد برای هم دست تکون میدادن رینا کاملا از زندگیش راضی بود ولی ذهنش بازهم درگیر جونگکوک بود چرا بی دلیل یکی باید سرد بشه؟
دیگه دوستش نداره؟ یا؟ بهتر از اون پیدا کرده؟ امکان نداره اون بهش خیانت نمیکنه...؟؟ باصدای بم مردی افکار رینا پاره شد صورت رینا سمت مرد برگشت مرد زیبا و جذاب و قد بلند بود چشمای قهوای بینی کوچک و لبای ای که مثل قلب بودن پوست سفید و لباس های مردونه
تهیونگ: سلام
~سلام بفرمایید
تهیونگ: میتونم شمارتون رو داشته باشم؟
~ببخشید... چی؟
تهیونگ لبخند پهنی زد وگفت
تهیونگ: مزاحم نیستم فقط میخواستم بیینم مایل هستین باهم باشیـ..
~من همسر دارم
تهیونگ: اوه جدی؟
همون لحظه دوهیون با خنده اومد سمت رینا
دوهیون: مامان خیلی حال داد حالا بریم برام بستنی بخر
تهیونگ نگاهی به دوهیون انداخت لبخندش کم رنگ تر شد
دوهیون: مامان!؟
رینا از روی صندلی بلند شد و روبه تهیونگ گفت
~از اشنایی باهاتون خوشحال شدم
تهیونگ نگاهی به رینا کرد وگفت
تهیونگ: اسمم تهیونگه
رینا سری تکون دادو گفت
~اسم منم رینا
تهیونگ: پسر کوچولو اسم شما چیه؟
دوهیون سرش رو برگردوند
دوهیون: دوهیون من کوچولو نیستم
تهیونگ لبخندی زد
از توی جیبش ی شکلات دراورد و روبه دوهیون گرفت
دوهیون به رینا نکاه کرد ریناهم ی سر تکون داد
دوهیون شکلات رو از دست تهیونگ گرفت
دوهیون: ممنونم
تهیونگ: چه پسر با ادبی
دوهیون خندید
~خب دیگه دیر وقته باید بریم دوهیون
دوهیون: ولی تو هنوز برام بستنی بخریدی
تهیونگ خندید
تهیونگ: میخوای من برات بخرم
~نه نه نیاز نیست خودم میخرم
دوهیون دست رینا رو ول کردو رفت سمت تهیونگ دست اونو گرفت
دوهیون: میشه بخری
~دوهیون
تهیونگ خم شد وگونه دوهیون رو کشید
تهیونگ: بریم
رینا ناچار همراه دوهیون روفت
تهیونگ ی بستنی شکلاتی برای دوهیون خرید ویکی هم برای رینا
~مرسی واقع شرمنده ام
تهیونگ توی صورت رینا نگاه کرد خندید
تهیونگ: بچست دیگه
~ما دیگه مزاحمتون نمیشیم ممنونم زحمتتون دادیم
تهیونگ نگاهی به دوهیون کرد وبعد روبه رینا شد
تهیونگ: کاری نکردم که.... خداحافظ
~خداحافظ
ویو ساعت 10 خونه
رینا:....
part 3
ویو رینا:
ماشین رو جلوی بزرگترین شهر بازی سئول نگه داشتم، دوهین با دیدن شهر بازی چشماش برق زد با ذوق بهم نگاه کرد
~اماده ای؟
دوهیون: اره اره بریمممم
رینا به همراه پسرش وارد شهر بازی شدن کل وسیله زنگارنگ بود همین باعث میشد دوهیون بیشتر ذوق کنه ساعت ها گذشت دوهیون تقریبا کل وسیله هارو سوار شده بود شب شده بود اما دوهیون اسرار کرد که سوار ماشین هم بشه رینا خیلی مخالفت کرد ولی دوهیون بازهم اسرار کرد بلاخره رینا راضی شد دوهیون رو ببره، دوهیون خنده ای موفق امیز کرد د و رفت سمت ماشین ها رینا روی یکی از صندلی ها نشست و پسرش رو تماشا میکرد برای هم دست تکون میدادن رینا کاملا از زندگیش راضی بود ولی ذهنش بازهم درگیر جونگکوک بود چرا بی دلیل یکی باید سرد بشه؟
دیگه دوستش نداره؟ یا؟ بهتر از اون پیدا کرده؟ امکان نداره اون بهش خیانت نمیکنه...؟؟ باصدای بم مردی افکار رینا پاره شد صورت رینا سمت مرد برگشت مرد زیبا و جذاب و قد بلند بود چشمای قهوای بینی کوچک و لبای ای که مثل قلب بودن پوست سفید و لباس های مردونه
تهیونگ: سلام
~سلام بفرمایید
تهیونگ: میتونم شمارتون رو داشته باشم؟
~ببخشید... چی؟
تهیونگ لبخند پهنی زد وگفت
تهیونگ: مزاحم نیستم فقط میخواستم بیینم مایل هستین باهم باشیـ..
~من همسر دارم
تهیونگ: اوه جدی؟
همون لحظه دوهیون با خنده اومد سمت رینا
دوهیون: مامان خیلی حال داد حالا بریم برام بستنی بخر
تهیونگ نگاهی به دوهیون انداخت لبخندش کم رنگ تر شد
دوهیون: مامان!؟
رینا از روی صندلی بلند شد و روبه تهیونگ گفت
~از اشنایی باهاتون خوشحال شدم
تهیونگ نگاهی به رینا کرد وگفت
تهیونگ: اسمم تهیونگه
رینا سری تکون دادو گفت
~اسم منم رینا
تهیونگ: پسر کوچولو اسم شما چیه؟
دوهیون سرش رو برگردوند
دوهیون: دوهیون من کوچولو نیستم
تهیونگ لبخندی زد
از توی جیبش ی شکلات دراورد و روبه دوهیون گرفت
دوهیون به رینا نکاه کرد ریناهم ی سر تکون داد
دوهیون شکلات رو از دست تهیونگ گرفت
دوهیون: ممنونم
تهیونگ: چه پسر با ادبی
دوهیون خندید
~خب دیگه دیر وقته باید بریم دوهیون
دوهیون: ولی تو هنوز برام بستنی بخریدی
تهیونگ خندید
تهیونگ: میخوای من برات بخرم
~نه نه نیاز نیست خودم میخرم
دوهیون دست رینا رو ول کردو رفت سمت تهیونگ دست اونو گرفت
دوهیون: میشه بخری
~دوهیون
تهیونگ خم شد وگونه دوهیون رو کشید
تهیونگ: بریم
رینا ناچار همراه دوهیون روفت
تهیونگ ی بستنی شکلاتی برای دوهیون خرید ویکی هم برای رینا
~مرسی واقع شرمنده ام
تهیونگ توی صورت رینا نگاه کرد خندید
تهیونگ: بچست دیگه
~ما دیگه مزاحمتون نمیشیم ممنونم زحمتتون دادیم
تهیونگ نگاهی به دوهیون کرد وبعد روبه رینا شد
تهیونگ: کاری نکردم که.... خداحافظ
~خداحافظ
ویو ساعت 10 خونه
رینا:....
- ۱۸۰
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط