{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آنقدر برای دیدنت عجله کردم که هنوز،

آنقدر برای دیدنت عجله کردم که هنوز،





"دلم"



بند کفش هایش را نبسته بود!





با همان حال، تمام دشت را دویدم تا به تو برسم؛





که مبادا پیش از من "ناز نگاهت" خریدار پیدا کند





آخر شنیدم که کسی میگفت:





شقایقها هم عاشق میشوند...!!!
دیدگاه ها (۵)

درودالهی ب امید تو

خوبیش اینه ک می چرخه

بهترین روز زندگے من روزیست کہ تو در میان ناباورے هاے من مے آ...

یه وقتایی ؛یه حرفایی...،چنان آتیشت میزنه... ،که دوست داری ف...

𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧part:60دختر با کمی دستپاچگی و لکنت لب زد. ~من.. من فق...

ص ۶۷پدر بود و احترامش واجب از عاق پدر می ترسیدم  و تلاشم برا...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت۸۰ ویو راوی بعد از چند دقیقه که درد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط