{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی...

شاید این شعر
اندکی دلت را بلرزاند؛
اما اگر تا انتهای واژه‌هایش قدم بزنی،
شاید نگاهت
رنگ باران بگیرد.

زمان،
آرام‌تر از عبور گنجشکی
میان شاخه‌های درخت،
از کنار انسان می‌گذرد؛
بی‌آنکه
صدای گام‌هایش را بشنویم.

روزی خواهد رسید
که کنار کوهی خاموش بنشینی،
مشت کوچکی از خاک را
در دست بگیری
و از خود بپرسی:

جوانی
از کدام راه گذشت؟

شاید باد
پاسخش را بداند؛
همان بادی
که برگ‌های دیروز را
بی‌اجازه با خود برد
و هرگز
به پشت سر نگاه نکرد.

وقتی جوان بودم،
دنیا
پر از سؤال بود؛
و گمان می‌کردم
پاسخ‌ها
جایی در زلال آب،
در انتظار من‌اند.

دویدم...

از کنار رودها،
از دشت‌هایی که
بوی باران می‌دادند،
از سایه‌ی درختان،
و از کنار سنگ‌هایی
که سال‌ها
سکوت را
بر دوش کشیده بودند.

اما زندگی
همیشه
یک گام
از رؤیاهای من
پیش‌تر بود.

اکنون،
هر باران
خاطره‌ای را بیدار می‌کند؛
هر درخت،
نام سالی را
زیر لب زمزمه می‌کند؛
و هر گنجشک،
تکه‌ای از روزهای دور را
بر بال‌هایش حمل می‌کند.

فهمیده‌ام
جوانی،
شعله‌ای نیست
که ناگهان خاموش شود؛
نوری است
که تا در کنار ماست
کمتر دیده می‌شود،
و هنگامی قدرش را می‌دانیم
که تنها
روشنیِ دوردستش
در خاطره مانده باشد.

همه‌ی پاسخ‌ها را نیافتم؛
همه‌ی راه‌ها
به مقصد نرسیدند؛
و هنوز
واژه‌هایی
در دلم جوان مانده‌اند؛
واژه‌هایی
که هر صبح
بی‌صدا
در آرزوی شکفتن‌اند.

اگر روزی
کنار کوهی،
زیر درختی،
در هوای پس از باران،
صدای گنجشکی را شنیدی
که با باد سخن می‌گفت،

اندکی درنگ کن...

شاید زندگی
در همان سکوت کوتاه،
بی‌هیاهو،
راز جوانی را
آرام
در کف دستانت بگذارد؛

و تو،
برای نخستین بار،
بفهمی
آنچه تمام عمر
در جست‌وجویش بودی،
هیچ‌گاه
از تو دور نبوده است.




محمدرسول بیاتی
دیدگاه ها (۰)

شراگ هالتر

ای غایب از نظر به خدا میسپارمت

و منمیان سکوتِ لب‌هایشهزار واژه شنیدم،واژه‌هاییکه نه نوشته ش...

وطن، فقط نامی بر نقشه نیست؛نَفَسی‌ست که بی‌آن، سینه تنگ می‌ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط