{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چو رخت خویش بر بستم از این خاک

چو رخت خویش بر بستم از این خاک
همه گفتند با ما آشنا بود،

ولیکن کس ندانست این مسافر
چه گفت و با که گفت و از کجا بود!؟

«اقبال لاهوری»
دیدگاه ها (۸)

سرمایهٔ عمر آدمی یک نفسست،آن یک نفس از برای یک همنفسست،با هم...

اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست،حرامم باد اگر من جان...

رقیبا رو دعایی کن که عشق از ما زوال آید،که نبود در جهان دستی...

شمّه‌ای از گل روی تو به بلبل گفتم،آن تُنُک حوصله رسوای گلستا...

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش....بیرون باید کشید از این ...

عشق بازی را عاشقان کردند در این عالم ما خاک بازی کردیم همه ع...

چو گفتی "توانی زنی خنجرم،فرو بر به ژرفای این پیکرم.اگر خون ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط