part
part: ¹
اکس دیوونه من
ا.ت ویو
صب با صدای الارم رو مخم بیدار شدم
رفتم سرویس کارای مربوطه رو انجام دادم
و رفتم پایین دیدم مامان میز رو چیده
تا منو دید گفت:
م.ت: عااا صب بخیر دخترم
بیا صبحونتو بخور دیرت نشه
ب.ت: صب بخیر پرنسس شیطون
ا.ت: با حرف بابام خندم گرف و نشستم پپشت میز
ا.ت: پس من پرنسس شیطونم؟
ب.ت: معلومه
م.ت: زود باش دیگه بخور دیرت شد
ا.ت یه نگاه به ساعت کردمو سریع صبحونمو خوردم رفتم بالا تو اتاقم و لباس فرمم رو پوشیدمو یه میکاپ ملایم کردم و ادکلن
خاصمو زدم، کیفمو برداشتم که یهو یادم
افتاد گوشیمو بر نداشتم
از روی میزم برش داشتم دیدم ²⁰ تا پیام اومده اههه فاک... حتما بازم اون جئون عوضیه.. چرا ولم نمیکنه؟!
از اتاقم اومدم بیرون و با مامان بابام خداحافظی کردمو راه افتادم سمت مدرسه
یهو یکی که سوار موتور شده بود کنارم
نگه داشت و گفت: چخبر پرنسس؟
از صدای فاکیش فهمیدم خودشه سریع
پا تند کردمو دوییدم تا اینکه رسیدم به
در مدرسه یه نفس عمیق کشیدمو بدون
اینکه بخوام پشت سرمو نگاه کنم، رفتم تو
بعد از ⁴ ساعت مدرسم تموم شد
با ته ایل اومدیم بیرون قرار بود بریم
کتابخونه تا باهم یکم درس تمرین کنیم
داشتیم باهم حرف میزدیمو تو کوچه ی خلوت راه میرفتیم که یهو ⁵تا ون دورمونو
گرفتن و جونگکوک از داخل یکی از ون ها اومد بیرون و دارک نگام کرد که ته ایل منو پشت خودش قایم کرد
که جونگکوک عصبی خندید و گفت:
ازش دور شو.... خودش صاحب داره
تموم جرعتمو جم کردمو داد زدم:
من ادمم، حیوون نیستم که صاحب داشته باشم
جونگکوک: اووو پرنسس کوچولوم زبون باز کرده؟
عصبی شدمو غریدم: من زبون داشتم عوضی
ته ایل: ا.ت؟ این کیه؟ منظورش چیه؟
ا.ت: ببین ته ایل این...
جونگکوک پرید وسط حرفمو گفت:
دوس پسرشم مشکلیه؟
ا.ت: هی تو دوس پسر من نیستی
نگام کرد و گفت: بیبی گرل بهش نگفته بودی؟ که من ددیتم؟
ته ایل: هوی.. درست صحبت کن
چجوری میتونی اونو بیبی گرل صدا بزنی؟
جونگکوک: به تو ربطی داره؟
با اشاره کوک همه بادیگاردا ریختن سر ته ایل
جونگکوک: خب بیبی گرلم... بیا پیش ددی
ا.ت: جو.. جونگ.. کوک لطفا بزار بره خواهش میکنم.. لطفااا
جونگکوک: چرا واست مهمه؟
ا.ت: خب.. خب اون گناهی نداره به خاطر من
اسیب ببینه..
جونگکوک: اگ باهام بیای عمارت ولش میکنم
ا.ت: چ.. چییی؟ عمرا همیچین کاری کنم!
جونگکوک: اوک.. حله پس..(بنگ) به زور میبرمت...
ا.ت از ترس خشکش زده بود
ا.ت: ت.. تو ال.. الان.. ا.. اونو... کش.. کشتی؟(لکنت و ترس)
جونگکوک که دید ا.ت ترسیده اونو براید استایل بغل کردو بردش تو ون
کوک رو به راننده: حرکت کن
راننده: چشم ارباب
ا.ت: ولم... کن کوک.. خواهش میکنم... من ازت میترسم
جونگکوک: تو بیبی گرل بزرگترین مافیای اسیایی عزیزم......
اکس دیوونه من
ا.ت ویو
صب با صدای الارم رو مخم بیدار شدم
رفتم سرویس کارای مربوطه رو انجام دادم
و رفتم پایین دیدم مامان میز رو چیده
تا منو دید گفت:
م.ت: عااا صب بخیر دخترم
بیا صبحونتو بخور دیرت نشه
ب.ت: صب بخیر پرنسس شیطون
ا.ت: با حرف بابام خندم گرف و نشستم پپشت میز
ا.ت: پس من پرنسس شیطونم؟
ب.ت: معلومه
م.ت: زود باش دیگه بخور دیرت شد
ا.ت یه نگاه به ساعت کردمو سریع صبحونمو خوردم رفتم بالا تو اتاقم و لباس فرمم رو پوشیدمو یه میکاپ ملایم کردم و ادکلن
خاصمو زدم، کیفمو برداشتم که یهو یادم
افتاد گوشیمو بر نداشتم
از روی میزم برش داشتم دیدم ²⁰ تا پیام اومده اههه فاک... حتما بازم اون جئون عوضیه.. چرا ولم نمیکنه؟!
از اتاقم اومدم بیرون و با مامان بابام خداحافظی کردمو راه افتادم سمت مدرسه
یهو یکی که سوار موتور شده بود کنارم
نگه داشت و گفت: چخبر پرنسس؟
از صدای فاکیش فهمیدم خودشه سریع
پا تند کردمو دوییدم تا اینکه رسیدم به
در مدرسه یه نفس عمیق کشیدمو بدون
اینکه بخوام پشت سرمو نگاه کنم، رفتم تو
بعد از ⁴ ساعت مدرسم تموم شد
با ته ایل اومدیم بیرون قرار بود بریم
کتابخونه تا باهم یکم درس تمرین کنیم
داشتیم باهم حرف میزدیمو تو کوچه ی خلوت راه میرفتیم که یهو ⁵تا ون دورمونو
گرفتن و جونگکوک از داخل یکی از ون ها اومد بیرون و دارک نگام کرد که ته ایل منو پشت خودش قایم کرد
که جونگکوک عصبی خندید و گفت:
ازش دور شو.... خودش صاحب داره
تموم جرعتمو جم کردمو داد زدم:
من ادمم، حیوون نیستم که صاحب داشته باشم
جونگکوک: اووو پرنسس کوچولوم زبون باز کرده؟
عصبی شدمو غریدم: من زبون داشتم عوضی
ته ایل: ا.ت؟ این کیه؟ منظورش چیه؟
ا.ت: ببین ته ایل این...
جونگکوک پرید وسط حرفمو گفت:
دوس پسرشم مشکلیه؟
ا.ت: هی تو دوس پسر من نیستی
نگام کرد و گفت: بیبی گرل بهش نگفته بودی؟ که من ددیتم؟
ته ایل: هوی.. درست صحبت کن
چجوری میتونی اونو بیبی گرل صدا بزنی؟
جونگکوک: به تو ربطی داره؟
با اشاره کوک همه بادیگاردا ریختن سر ته ایل
جونگکوک: خب بیبی گرلم... بیا پیش ددی
ا.ت: جو.. جونگ.. کوک لطفا بزار بره خواهش میکنم.. لطفااا
جونگکوک: چرا واست مهمه؟
ا.ت: خب.. خب اون گناهی نداره به خاطر من
اسیب ببینه..
جونگکوک: اگ باهام بیای عمارت ولش میکنم
ا.ت: چ.. چییی؟ عمرا همیچین کاری کنم!
جونگکوک: اوک.. حله پس..(بنگ) به زور میبرمت...
ا.ت از ترس خشکش زده بود
ا.ت: ت.. تو ال.. الان.. ا.. اونو... کش.. کشتی؟(لکنت و ترس)
جونگکوک که دید ا.ت ترسیده اونو براید استایل بغل کردو بردش تو ون
کوک رو به راننده: حرکت کن
راننده: چشم ارباب
ا.ت: ولم... کن کوک.. خواهش میکنم... من ازت میترسم
جونگکوک: تو بیبی گرل بزرگترین مافیای اسیایی عزیزم......
- ۷.۹k
- ۲۴ آذر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط