{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

I can be myself with him

I can be myself with him
Part⁸⁶

ساعت دو نصفه شب بود..
تقریبا طرح رو کامل کرده بودم و نوبت به ساخت ماکت بود
گوشیم رو برداشتم..هیچ پیامی نداشتم
شماره ی تهیونگ رو گرفتم..بعد از ۵ تا بوق جواب داد:

+جونم خانوم کوچولو؟
-کجایی؟
+وسط یه حمله ی ناگهانی
-چییی؟
+به دانته حمله کردن..داریم کمکش میکنیم

صدای شلیک و شکستن شیشه میومد..

-برو مزاحمت نمیشم..فقط نگرانت شدم
+قربونت تو برم من..همیشه برات وقت دارم..هروقت خواستی زنگم بزن..حتی اگر داشتم میمردم

انقدر از حرفش ذوق کردم که میخواستم جیغ بزنم..

-یاااا این چه حرفیه..برو دیگه خدافظ عشقم
+خدافظ خانوم کوچولو

یه ثانیه نفهمیدم چی گفتم..عشقمممم؟یا خدا
دستمو گذاشتم جلوی دهنم..و بعد قطع کرد
گوشی رو گذاشتم کنار..از توی اتاق طراحی اومدم توی هال
روی مبل لم دادم..کنترل تلویزیون رو برداشتم و یه فیلم گذاشتم
وایسا..اگه چیزیش بشه چی؟
نه نه ولش کن..چیزیش نمیشه..مطمئنم
یهو صدای در اومد..
از ترس یک متر پریدم هوا
در رو اروم باز کردم..یه مرد پشت در بود
با لحن سردی باهاش حرف میزدم

-بله؟
مرد:میشه بیام داخل؟
-نه

و درو بستم..
تا ساعت های سه ی شب داشت همینجوری داشت در میزد..تا اینکه صدا متوقف شد
از توی پنجره،بیرون رو نگاه کردم
مرد سعی داشت قفل در رو باز کنه..
و یهو،در باز شد..

-چی..چیکار میکنی؟
مرد:هیچی..فقط فهمیدم با تهیونگ قرار میزاری
-برو بیرون
مرد:میرم..بعد از اینکه از این دنیا محوت کردم

و دویید سمتم..
سریع رفتم توی اتاقم..در رو قفل کردم و بهش تکیه دادم
به در میکوبید..انقدر محکم که در داشت کنده میشد
گوشیم رو در اوردم..هرکاری میکردم شماره ی تهیونگ رو پیدا نمیکردم

مرد:بیا بیرون..کاریت ندارم..بیا بیرون

داشتم از ترس میمردم..مثل دیوونه ها به در میزد..
بالاخره شمارشو پیدا کردم

+جونم؟(نفس نفس)

با گریه ی شدیدی گفتم

-تهیونگ..تروخدا فقط بیا
+چیشده؟
-یه نفر...

یهو یه کارد داخل در فرو رفت..روی زمین نشستم و ادامه ی حرفم رو زدم

-اومده اینجا..انگار روانیه

و ضربه ی دوم رو زد
جیغ بلندی زدم

+تو الان کجایی؟
-تو اتاقم
+همونجا بمون..الان میام فدات شم..نترس خوب؟
-باشه

و قطع کردم..
ضربه ی سوم..محکم تر و عمیق تر،بدتر از قبل
از در فاصله گرفتم..روی تختم نشستم..
ضربه ها اونقدر ادامه داشت که یه حفره به وجود اومده بود
از توی حفره،با چشمای قرمز بهم نگاه میکرد..لبخند چندشش از توی اون حفره معلوم میشد
دستم رو روی دهنم گذاشته بودم و بی‌صدا گریه میکردم
یارو رسما روانی بود..
و تنها اسمی که توی ذهنم تکرار میشد،تهیونگ بود...

*ادامه دارد...
لطفا نظرتون رو بگید..
دیدگاه ها (۱۲)

وقتی حتی کلاس زبان هم ولت نمیکنه🤧✨️

I can be myself with himPart⁸⁵پاکت های خرید رو به جونگکوک و ...

"Part1" علامت ها: ات=(+) تهیونگ=(-) یونجین=(*) یونگ هو...

I can be myself with himPart⁴³+قول میدم زندش نزارم-مهم نیست....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط