{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اینجوری عاشقم بودی؟

اینجوری عاشقم بودی؟
Part5✨

وقتی بازش کردم با صحنه ای بدتر از مرگ رو ب رو شدم ‌....
صحنه ای که دوست داشتم بمیرم اما اینو نبینم ...
عکسا شوگا و کالورا که توی ماشین کنار هم نشسته بودن و درست شبیه زوجا بودن رو نشون میداد ....
قطرات اشکم روی عکس نشست و اونو خیس کرد ....
هزار تا سوال بی جواب ... هزار تا غم و غصه یهویی توی ذهنم بود ....
که باعث میشد من صدای اون فرد ناشناس رو نشنوم ....
فقط دلم مرگ میخواست ....
چرا باید زنده میموندم ؟!
الان که دیگه شوگا رو ندارم چرا باید زنده باشم؟
اصلا دلیلی برای زندگی کردن دارم ....
سعی کردم خودمو جلوی اون فرد ناشناس نبازم و عادی رفتار کنم ...
سرمو آوردم بالا و با بغض و الکی گفتم :«
آ.ت :« میخوای منو گول بزنی؟ اینا همش فتوشاپه!
فرد ناشناس با خنده میگه:« واقعا خیلی ساده ای! هر جور میخوای فکر کنی فکر کن من فقط خواستم کمکت کنم احمق!

آ.ت :« اصلا تو کی هستی که بخوای ب من کمک کنی؟!
فرد ناشناس جوابی نداد و با دستش به من اشاره کرد تا برم بیرون و گفت مدارک باید بمونه ...
بدون حرف و سعی در حفظ کردن خودم تا گریه هام دیده نشه از در زدم بیرون ....
به سمت خیابون راه افتادم که بارون یهو گرفت ....
انگار اسمونم دلش گرفته بود ... و مثل من گریه میخواست ...
تصمیم گرفتم تا خونه پیاده برم و با بارون همراه بشم ...
توی راه تک تک خاطرات شیرین و تلخی که با شوگا داشتم توی ذهنم داستان وار رد میشدن... و همینجوری همراه بارون گریه میکردم ...
اونقدر گریه کرده بودم که چشمام هیجا رو نمیدبد و این اشک آسمون بودن که سوزش چشمای قرمز شده از گریه ام رو بیشتر میکردن....
پس همه اون زودتر رفتناش همه اون سرد بودناش همش به این خاطر بود ....
من چقدر احمقم ...
باید همون شبی که کالورای عوضی رو دید می‌فهمیدم ....
دیگه حالم از اون خونه بهم میخورد ...
برای همین تصمیم گرفتم برم خونه دوستم لارا ....
ساعت ۱۰ شب بود...
هوای تاریک کوچه ها و چراغ هایی که چشمک میزدن حال دلمو بدتر میکرد.....
زنگ در رو زدم و لارا با دیدن بدن خیس من و چشمای قرمزم جا خورد و سریع من رو داخل خونه آورد و پتو نرمی رو روم انداخت و با حالت نگران رو به روم نشست و با اشک توی چشماش گفت:«

لارا :« آ.ت چیشده؟ حرف بزن لطفا! چرا اینطوری شدی آخه تو ... چ اتفاقی افتاده؟؟

«««دوباره اشک توی چشمام جمع شد و با هق هق گفتم :«
آ.ت :« لارا شوگا به من خیانت کرده ...دیگه مال من نیست...
لارا:« چی داری میگی ؟! منظورت چیه؟
آ.ت:« اون....+گریه+ به کالورا علاقه پیدا کرده ...
لارا:« تو مطمعنی؟
آ.ت:« یک نفر بهم مدرک نشون داد ...
لارا:« کی؟؟؟
ا.ت:« منم نمی‌شناسمش اما گفته بود ساعت ۷ برم پیشش و وقتی رفتم عکسای دو نفره شوگا و کالورا رو نشونم داد...😭😭
لارا:« باورم نمیشه شوگا همچین کاری کرده باشه ....
ولی به نظرم بهتره هنوزم قضاوت نکنی ... فردا برو محل کارش و باهاش حرفاتو بزن ... شاید توضیح داشته باشه...

««« پریدم وسط حرفش و گفتم ...

آ.ت :« چ توضیحی؟؟؟ مگه همچین کاری توضیح داره😭😭😭
«««لارا بغلم کرد و با حرفای آرامشh بخشش سعی کرد آرومم کنه ... و تقریبا متقاعدم کرد تا فردا برم محل کار شوگا و همه چیو بهش بگم...
فردا صبح :« با چشمای قرمز لباسامو پوشیدم و به سمت در راه افتادم تا برم ...
لارا:« مطمعنی منو لازم نداری؟
آ.ت:« آره مرسی که هستی:)
دیدگاه ها (۱۶)

عشقممممممممممم@fati-2792

اینجوری عاشقم بودی؟ Part⁴✨زمان به کندی حلزون در حال حرکت بود...

خب داداشیا. من تمام پارت های این فیک رو اماده کردم و خب الان...

مرگ و زندگی پارت 4 :ا/ت اون صحنه رو دید اما خبر نداشت نامجون...

تک پارتی شوگا( طولانیه)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط