{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پس با چشمای گریون و اشکی که توی قطره قطره اش هزارتا غم بو

پس با چشمای گریون و اشکی که توی قطره قطره اش هزارتا غم بودن به سمت در خروجی حرکت کردم ...
بدون توجه به شوگا که کالورا رو از روی پاهاش گذاشت اون طرف و به سمت من اومد سریع تر از همیشه حرکت کردم ....
اما شوگا خودش رو بهم رسوند
و جلوی در رو گرفت و با نگاهی که توش تاسف موج میزد نگاهم کرد ....
منم با چشمایی که مویرگ های قرمزش از گریه و عصبانیت خود نمایی میکردن زل زدم تو چشماش و بعد خواستم که برم اما دستام حصار دستای یونگی شد
آ.ت:« دست ب من نزننننن
شوگا:« آ.ت .... میتونم توضیح بدم لطفا ...
آ.ت:« توضیححح؟؟؟؟ دقیقا چیو میخوای توضیح بدی...؟ من با تو حرفی ندارم ... دیگه همه چی تموم شد آقای مین یونگی ...
««« دستمو از دستش کشیدم بیرون و بدون توجه به صدا زدنای یونگی به سمت در رفتم ...
توی اتوبوس سریع جای خالی پیدا کردم و نشستم چون نه روحی داشتم برای راه رفتن و نه جونی برای استقامت ...
هوا این چند روز درست مثل حال من گرفته بود ....
ابرا که تنها همدم من توی این حال بودن شروع کردن به گریه کردن ....
کلاه هودیمو پایین کشیدم و پا به پای بارون اشک ریختم ...
مگه من چیکار کرده بودم که باید این بلا سرم میومد...
مگه من چ بدیی در حق تو کرده بودم لعنتی که باید اینحوری دلمو می‌شکستی....
بارون شدت گرفته بود و من همچنان در حال گریه زاری بودم ....
چشمام و گلوم از شدت گریه میسخوتن ...
همین الان آرزوم این بود که اتوبوس تصادف کنه و من فقط توی این تصادف بمیرم ...
چ فایده داره زنده بمونم؟
وقتی برای هیچکس کوچیک ترین ارزشی ندارم....
اتوبوس ایستاد و من با درد زیادی که توی سرم بود از اتوبوس پیاده شدم ...
و توی کوچه خونه خودمون حرکت کردم ....
انگار با هر قدمی که برمی‌داشتم خاطره جدیدی به صورت اسلوموشن توی ذهنم پلی میشد ...
خاطرات کوچیک و بزرگی که من و یونگی با هم ساختیم ...
اولین بار به خونه اومدنمون ...
پیاده رویامون ...
و کلی خاطره دیگه که الان سیاه سفید شده بودن ...
توی همین فکرا بودم اما با دردی که توی سرم شروع شد چشمامو بستم ....
سرم گیج میرفت و دیگه هیجا رو نمی‌دیدم ...
بدون اراده روی زمین خیس افتادم ...
و صداهای مردم که خانم خانم میگفتن رو میشنیدم ...
کم کم اون صداها خاموش شدن و چشمای من بی اراده بسته شد ...
.....
خانم پرستار:« الو سلام ببخشید شما همراه خانم آ.ت هستید ....
لارا :« بله بفرمایید ؟
پرستار:« ایشون داخل بیمارستان .....هستن لطفا برای پرداخت هزینه بیمارستان و همراهی بیمار به این آدرس بیاید ...

«««اینا صداهایی بودن که بعد از باز شدن چشمام به زور شنیدم...
لبام از سرما و حال بد حسابی خشک شده بودن ...
اما دیگه مغزم تشنگی رو احساس نمی‌کرد ...
انگار مغزم از کار کردن دست کشیده بود ....
اونقدر ضعف داشتم که نمیتونستم دهنمو باز کنم ....
دوباره چشمام سیاهی رفت و هیچی ندیدم ....
لارا:« چشماتو باز کننننن آ.تتتتت تو رو خداااا با تو اممممم!!!!
«««دستای گرم لارا مثل دستای گرم یونگی برای بدن سرد من مثل مسکن بود ....
چشمامو چند بار بهم زدم و با صورت لارا که اشکاش خیسش کرده بودن نکاه کردم ...
لبخند تلخی زدم و با کمک لارا بلند شدم :«
لارا :« آ.ت منو میبینی؟ حالت خوبه؟ چیشد؟ چرا اینجوری شدی؟
«««دیگه چشمام درست مثل کویر شده بودن ... دیگه اشکی برای ریختن نداشتن ...
خودمم دیگه از گریه بیزار بودم ...
با نگاهی که تمام غم هام توی مردمکش در حال گردش بودن به چشمای بارونی گرفته لارا نگاه کردمو گفتم......
دیدگاه ها (۸)

عشقممممممممممم@fati-2792

اینجوری عاشقم بودی؟ Part5✨وقتی بازش کردم با صحنه ای بدتر از ...

وقتی تو مسابقه...... (به عنوان خواهر)

مرگ و زندگی پارت 4 :ا/ت اون صحنه رو دید اما خبر نداشت نامجون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط