{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به دنبال هم

به دنبال هم
***

**پارت ۸ (نسخه نهایی و اصلاح شده بر اساس دستور ریهاکو)**

- **زاویه دید نویسنده:**
صدای برخورد سنگ با زمین، آخرین چیزی بود که آنیا و دامیان شنیدند. غبار، تاریکی و یک دردِ سوزان، همه‌چیز را در هم آمیخت. سپس... سکوت. سکوتی چنان عمیق که انگار زمان ایستاده باشد.

- **زاویه دید آنیا:**
آنیا کم‌کم احساس کرد که هوشیاری‌اش دارد به او بازمی‌گردد. اما چیزی درست نبود. او دیگر سرمای سنگ‌های غار یا بوی خاک و نم را حس نمی‌کرد. در عوض، حس می‌کرد روی چیزی بسیار نرم و لطیف خوابیده است. بوی عود و گل‌های کمیاب، فضای اطرافش را پر کرده بود. با چشم‌هایی که سنگین بودند، پلک زد و اولین چیزی که دید، سقفِ بسیار بلند و مزین با نقاشی‌های طلایی بود.

- **زاویه دید دامیان:**
دامیان هم همزمان چشم‌هایش را باز کرد. او با حیرت به دور و برش نگاه کرد. او دیگر در آن غار تاریک و تنگ نبود. او روی یک تختِ عظیم و سلطنتی، با ستون‌های مرمرین، دراز کشیده بود. رگال‌های درخشان و پرده‌های ابریشمیِ بنفش، اتاق را پوشانده بودند. او با گیجی و سردرد، به سمت آنیا چرخید و دید که او هم در کنارش، با لباسی متفاوت، روی همان تخت نشسته است.

- **زاویه دید آنیا:**
آنیا با هیجان و ترس، نیم‌خیز شد. او به لباس‌های خودش نگاه کرد؛ لباس‌های ساده‌ی مدرسه‌ای غیب شده بودند و حالا او جامه ای از ابریشم و سنگ‌های قیمتی به تن داشت. او با صدایی لرزان به دامیان گفت:
"دامیان... ما کجاییم؟ این... این یه خوابه؟"

- **زاویه دید دامیان:**
دامیان که خودش هم در شوک بود، دستش را روی پارچه‌های گلدوزی شده‌ی تخت کشید. او با صدای ضعیفی گفت:
"اگه خوابه، پس خیلی واقعی شده... آنیا، من دیگه اون دردِ پشت کمرم رو حس نمی‌کنم."

- **زاویه دید نویسنده:**
در همین لحظه، صدای قدم‌های سنگین و منظم از پشت درهای عظیمِ اتاق شنیده شد. در با صدای مهیبی باز شد و گروهی از سربازان با زره‌های براق و نیزه‌هایی که از آن‌ها نور می‌تابید، وارد شدند. آن‌ها به جای نگاه کردن به دو نوجوانِ زخمی، با احترام و هیبت بی‌نظیری در برابر تخت ایستادند.

- **زاویه دید سرباز اول:**
سرباز اول، با دیدن اینکه آن دو بالا آمده‌اند، فوراً زانو زد و سرش را پایین انداخت. او با صدایی که از هیجان و احترام می‌لرزید، رو به اطرافیانش فریاد زد:
"اعلام کنید! خبر خوش! ملکه و امپراتور برخاستند! آن‌ها به هوش آمده‌اند!"

- **زاویه دید نویسنده:**
صدای فریاد سربازان در تالار بزرگ پیچید. در عرض چند ثانیه، ده‌ها سرباز و ندیمه با احترام تمام، در مسیر ورود آن‌ها صف کشیدند و سر تعظیم فرود آوردند. محیط، از یک غارِ ترسناک به یک قصرِ باشکوه و پر از قدرت تغییر یافته بود.

- **زاویه دید آنیا:**
آنیا با دیدن این همه جمعیت که در برابر او زانو زده بودند، لرزید. او به دامیان نگاه کرد که او هم مثل خودش، با نگاهی خیره و مات، این صحنه را تماشا می‌کرد. او حس می‌کرد قلبش از سینه بیرون می‌زند. او دیگر آن دخترِ معمولی نبود؛ او حالا در مرکزِ قدرت قرار داشت، اما نمی‌دانست این قدرت از کجا آمده است.

- **زاویه دید دامیان:**
دامیان، با وجود تمام گیجی، ناخودآگاه شانه‌هایش را صاف کرد. او وقتی نگاه سربازان را دید که با ترس و احترام به او می‌نگرند، حسی از اقتدارِ عجیب در وجودش جاری شد. او به آنیا نگاه کرد و با صدایی که حالا کمی محکم‌تر شده بود، گفت:
"آنیا... فکر کنم دیگه راه برگشتی به اون غار نداریم."

- **زاویه دید نویسنده:**
در حالی که سربازان و ملازمان در حال آماده کردن مراسم استقبال بودند، یک مرد پیر با لباس‌های رسمی و مهیب وارد شد. او به سمت تخت آمد، مقابل آن‌ها خم شد و گفت:
"عالی‌جناب... امپراتور... ملکه... تمام قلمرو در انتظار دستور شماست. جهان منتظر بیداری شما بوده است."

آنیا و دامیان، در میانه‌ی این شکوه و حیرت، فقط می‌توانستند به هم نگاه کنند. آن‌ها در غار بودند، یا در جایی دیگر؟ یا شاید... این همان حقیقتی بود که همیشه در وجودشان پنهان شده بود.

اینم اون یکی نسخه حالا بگید کدوم بهتره؟
دیدگاه ها (۰)

به دنبال هم**پارت ۸ (نسخه اصلاح شده - با توجه به خواسته ریها...

🤣🤣🤣🤣

به دنبال همپارت ۶- زاویه دید آنیا:آنیا چند ثانیه نمی‌فهمد چه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط