بوسهای دور از حقیقت
بوسهای دور از حقیقت✭
Yuna✭
و...
Wylder✭
P.2
در ادامه...
سکوت بعد از برداشت آخر مثل پردهای ضخیم روی صحنه افتاد.
همه رفتند، اما من ماندم... با دلی که انگار هنوز مقابل دوربین بازی میکرد.
به سختی نفسم را بیرون دادم.
صدای پایش را شنیدم آرام، اما دقیق.
مثل آهنگی که فقط برای من نواخته میشد.
«یونا...»
صدایش هنوز هم نرم و آرام بود، اما تهی از مزاح و شوخیهای همیشگیاش.
«چرا اینقدر خودتو تحت فشار میذاری، کوچولوی سرسخت؟»
چشمهایم را پایین انداختم.
«فقط نمیخوام باعث دردسرت بشم.»
خندید، از همان خندههای کوتاه و بیصدا که تهش گرمای عجیبی داشت.
«تو دردسر نیستی، تو دلیل صحنهای که واقعا حس داره.»
نگاهش روی صورتم نشست و لحظهای بعد، کف دستش روی گونهام نشست. پوستش داغ بود، شاید از خشم کارگردان یا از چیزی دیگر... چیزی میان ما.
«نترس، ستاره کوچولوی من… دفعهی بعد فقط با من باش، نه جلوی دوربین، نه توی نقش. فقط من و تو، باشه؟»
لبهایم لرزید، چیزی بین اشک و لبخند درونم شکست.
میخواستم بگویم “باشه” اما واژهی کوچکی بود برای سنگینی آن لحظه.
او عقب رفت، آرام گفت
«فردا برداشت نهاییمونه، اگه قراره تمومش کنیم، بذار اینبار واقعا بازی نکنیم.»
قلبم دوباره تند کوبید.
فکرِ فردا… بوسهی واقعی… و نگاهش که مثل نور از میان همهی چیزهای ساختگی عبور میکرد.
ادامه دارد...
✭𝓨𝓾𝓷𝓪
✭ 𝓦𝔂𝓵𝓭𝓮𝓻
همکارم: https://wisgoon.com/jalnu
Yuna✭
و...
Wylder✭
P.2
در ادامه...
سکوت بعد از برداشت آخر مثل پردهای ضخیم روی صحنه افتاد.
همه رفتند، اما من ماندم... با دلی که انگار هنوز مقابل دوربین بازی میکرد.
به سختی نفسم را بیرون دادم.
صدای پایش را شنیدم آرام، اما دقیق.
مثل آهنگی که فقط برای من نواخته میشد.
«یونا...»
صدایش هنوز هم نرم و آرام بود، اما تهی از مزاح و شوخیهای همیشگیاش.
«چرا اینقدر خودتو تحت فشار میذاری، کوچولوی سرسخت؟»
چشمهایم را پایین انداختم.
«فقط نمیخوام باعث دردسرت بشم.»
خندید، از همان خندههای کوتاه و بیصدا که تهش گرمای عجیبی داشت.
«تو دردسر نیستی، تو دلیل صحنهای که واقعا حس داره.»
نگاهش روی صورتم نشست و لحظهای بعد، کف دستش روی گونهام نشست. پوستش داغ بود، شاید از خشم کارگردان یا از چیزی دیگر... چیزی میان ما.
«نترس، ستاره کوچولوی من… دفعهی بعد فقط با من باش، نه جلوی دوربین، نه توی نقش. فقط من و تو، باشه؟»
لبهایم لرزید، چیزی بین اشک و لبخند درونم شکست.
میخواستم بگویم “باشه” اما واژهی کوچکی بود برای سنگینی آن لحظه.
او عقب رفت، آرام گفت
«فردا برداشت نهاییمونه، اگه قراره تمومش کنیم، بذار اینبار واقعا بازی نکنیم.»
قلبم دوباره تند کوبید.
فکرِ فردا… بوسهی واقعی… و نگاهش که مثل نور از میان همهی چیزهای ساختگی عبور میکرد.
ادامه دارد...
✭𝓨𝓾𝓷𝓪
✭ 𝓦𝔂𝓵𝓭𝓮𝓻
همکارم: https://wisgoon.com/jalnu
- ۷۴۷
- ۱۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط