Part
Part 3 :
داشت با بهترین دوستانش صحبت میکرد که ناگهان در اعماق ذهنش صدای یک پسر راشنید " رودخونه ی سایه و نور ساعت ۲ شب منتظرتم" : بچه ها من سرم گیجه دادم میرم یکم استراحت کنم برمیگردم / این حرفش دروغی بیش نبود به سمت اتاقش قدم برداشت روی تخت نرمش که پناه هر شبش بود دراز کشید و به سقف اتاقش خیره شد : تنها مردمان پادشاهی سایه میتونن وارد ذهن بقیه بشن وایسااا چییی یعنی یکی از پادشاهی سایه میخواد منو ببینه؟ / تازه فهمید چقد آرام است آخر اگر کلمه ی سایه می آمد چشمان پسر کوچولوی قصه ی ما برق میزدند و هیجانی وصف نشدنی او را در بر میگرفت از روی تختش بلند شد و به سوی اتاق پدرش قدم برداشت بالاخره وقتش رسیده بود نقشه اش را عملی کند .
به دری قهوه و کند کاری شده رسید ضربه ای به در زد : پدر ، اجازه ی ورود دارم ؟ امپراطور : بله ، بیا تو بومگیو در را باز کرد و پدرش را دید که روی مبل چوبی بزرگ با روکش پارچه ای که کنار پنجره بود نشسته است و کتاب میخواند. بومگیو خود را به مبل روبه روی پدرش رساند و نشست امپراطور : بومگیو پسرم چیشده یادی از پدرت کردی ؟ / بومگیو : پدر به یاد دارید چند روز پیش برای تولدم از شما درخواستی کردم ؟ امپراطور: بله ، بله یادمه بهت قول دادم هر هدیه ای رو که بخوای بهت بدم حالا پسر کوچولوی من چی از من میخواد ؟ بومگیو : من از شما میخوام حقیقت ماجرای نور و سایه رو بهم بگین امپراطور: من نمیتونم بومگیو : ولی شما قول دادین نکنه میخواین بزرگترین قانون پادشاهی خودتون رو بشکنین ؟ بومگیو : تو خیلی زرنگی بومگیو نمیتونم کاری کنم پس مجبورم بهت توضیح بدم حقیقت اینه که .....
ببخشید دیر شد 😭
داشت با بهترین دوستانش صحبت میکرد که ناگهان در اعماق ذهنش صدای یک پسر راشنید " رودخونه ی سایه و نور ساعت ۲ شب منتظرتم" : بچه ها من سرم گیجه دادم میرم یکم استراحت کنم برمیگردم / این حرفش دروغی بیش نبود به سمت اتاقش قدم برداشت روی تخت نرمش که پناه هر شبش بود دراز کشید و به سقف اتاقش خیره شد : تنها مردمان پادشاهی سایه میتونن وارد ذهن بقیه بشن وایسااا چییی یعنی یکی از پادشاهی سایه میخواد منو ببینه؟ / تازه فهمید چقد آرام است آخر اگر کلمه ی سایه می آمد چشمان پسر کوچولوی قصه ی ما برق میزدند و هیجانی وصف نشدنی او را در بر میگرفت از روی تختش بلند شد و به سوی اتاق پدرش قدم برداشت بالاخره وقتش رسیده بود نقشه اش را عملی کند .
به دری قهوه و کند کاری شده رسید ضربه ای به در زد : پدر ، اجازه ی ورود دارم ؟ امپراطور : بله ، بیا تو بومگیو در را باز کرد و پدرش را دید که روی مبل چوبی بزرگ با روکش پارچه ای که کنار پنجره بود نشسته است و کتاب میخواند. بومگیو خود را به مبل روبه روی پدرش رساند و نشست امپراطور : بومگیو پسرم چیشده یادی از پدرت کردی ؟ / بومگیو : پدر به یاد دارید چند روز پیش برای تولدم از شما درخواستی کردم ؟ امپراطور: بله ، بله یادمه بهت قول دادم هر هدیه ای رو که بخوای بهت بدم حالا پسر کوچولوی من چی از من میخواد ؟ بومگیو : من از شما میخوام حقیقت ماجرای نور و سایه رو بهم بگین امپراطور: من نمیتونم بومگیو : ولی شما قول دادین نکنه میخواین بزرگترین قانون پادشاهی خودتون رو بشکنین ؟ بومگیو : تو خیلی زرنگی بومگیو نمیتونم کاری کنم پس مجبورم بهت توضیح بدم حقیقت اینه که .....
ببخشید دیر شد 😭
- ۲.۸k
- ۱۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط