{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

spyfamily

spy×family
فصل°3°پارت°21°

1 سال گذشته.....
آسامی ۶ ساله شده
و ایتسوکی ۲ ساله
دامیان: عزیزم من دارم میرم
آنیا: باشه عزیزم.....
دامیان: امروز برای آسامی ۵ تا معلم میاد
یه معلم زبان
ذهن دامیان: یه معلم زبان واجبه نباید عاقبتش من باشه)
یه تاریخ یه ادبیات یه ریاضی
انیا: دامیان عزیزم نیاز نیست.هست؟
دامیان: آسامی هفته بعدی باید آزمون ورودی رو بده و حتما باید قبول بشه حتما..
انیا: دامیان سخت نگیر
دامیان: منظورت چیه؟ این سخت گیری ها نیازه
انیا آه میکشه: باشه عزیزم...
دامیان: خوبه... خدانگهدار...
و میره
انیا: آسامی...
آسامی: بله مامانی.
انیا: تو دوست داری درس بخونی؟
آسامی: من میخوام نقاشی بکشم
انیا یکدفعه میره توی آزمایشگاه
دکتر : انیا تو باید درس خوندن رو شروع کنی
انیای کوچولو: ولی من میخوام نقاشی بکشم
آسامی: مامان خوبی مامانی؟
انیا به خودش میاد و اشکاش رو پاک میکنه: آره عزیزم خوبم تو برو نقاشی بکش . پترااااا برو مواظب آسامی باش
پترا (خدمتکار بچه): بله خانم
انیا میشینه رو مبل
"ویو انیا"
نمیتونم از ذهنم بیرونش کنم
اون لحظات بیشتر از هر لحظه ی دیگه ای توی ذهنمه تنها کسی که از ذهنخوانی من خبر داره باندوئه که الان پیش یونائه.
نمیتونم به دامیان بگم لاقل الان که دو تا بچه داریم اگر ترکم کنه چی. اگر. نه نه نمیتونم بگم به بچه هامم نمیتونم بگم.
من میخوام بمیرم....
دارم... ناامید میشم؟ این زندگی برام هیچ معنی نداره.
عاقبت ازداوج با دزموند اینه؟ یا مشکل اینه که از سن کم این اتفاق ها برام افتاده؟
من .... میخوام بمیرم ...
زنگ در میخوره: دینگ دینگ دینگ دینگ
انیا اشکاشو پاک میکنه بلند میشه: من باز میکنم
در رو باز میکنه و..........
دیدگاه ها (۹)

شرایط گذاشتم پارت بعد:5 لایک 10 کامنت 🥹💋

تم تغییر کرد گم مون نکنیددد💋🥹

spy×family فصل •۳• پارت•۲۰•روز زایمانه انیاست(دوستان گل نمیت...

خوشگلا چند نفری پرسیدین رمانت از خودته؟بگم که اصلا چیشد تصمی...

spy×family فصل •3• پارت•1۶•دامیان میاد خونهآسامی: بابایییییی...

عشق صورتی پارت۱۳^

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط