Iوقتی که خلقت شکل گرفت،،آدم به هستی جای گرفت،،عشق واژه ال
Iوقتی که خلقت شکل گرفت،،آدم به هستی جای گرفت،،عشق واژه الحق گرفت،،گسترده شد عشق نام گرفت،، دیگرخدانامی نداشت،،جزعشق معنائی نداشت،، من که نمیدانم چه بود،، اول ازل بود یاابد،،نه اولی نه آخری،،هردو به هم دراتصال،، این پرده تا ازهم درید،، عشقی شگرف آمد پدید،، من بنده این عشق شدم،،درعشق یارمن ذوب شدم،، هردوبه هم درصفر بود،،این انفجارنور بود،،دست ازل پیوسته دردست ابد،، اوگفت خلق الانسان فی کبد،،دراین میان رنجی نبود،،خلقت دراین میانه بود،، وقتی زمان ازهم درید،،شب پرده دار صبح شد،،وقتی تضادازبین رفت،، ابلیس به آدم سجده کرد،،ابلیس وآدم یک شدند،،درحول یک الله شدند،،چون یک شدنددریک جهت،، راه عدم شد سوی وسمت،،آنجا دگر مطلق خداست،،هر آنچه بودوهست خداست،،دیگر تضاد دربین نبود،،فاز بدو خوبی نبود،،هرآنچه بوداو بودو او،،من درعدم همراه او،، دیگر منی درمن نبود، ابلیس به من در سجده بود،،کون ومکان ازهم شکافت، زمان به پایان راه یافت،،آدم به یکتائی رسید،،هستی به آدم سجده کرد،،من کارگزار حق شدم،، فرقان یک عالم شدم، فرقی دگر دربین نبود،،خوب وبدی درکار نبود،، آری فقط اوبودو او،،من درکنارش همچو او.
- ۳۱۴
- ۰۶ دی ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط