{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تو را نمی دانم !

تو را نمی دانم !
اما من به تمامِ این کوچه و خیابان ها
به تمامِ قطارهایِ از راه نرسیده
به مسافرهایِ خسته
به پیرمردِ منتظر
به همه ی دنیا اصلا !
گفته ام که با تو نسبت دارم
گفته ام که عاشقت هستم
رسوا کرده ام خودم را
و دیگر کاری از دستِ تو
جز گرفتنِ دستانِ من
و دور شدن به از اینجا
گوشه ی خوشبختیِ کوچکِ خودمان
بر نمی آید !
تو را نمی دانم !
اما من
همین روزها با خدا مذاکره خواهم کرد
یک مذاکره ی یک طرفه
که برنده ی نهایی من باشم
می خواهم باران را
آفتاب را
ابر را
اصلا تمامِ کائنات را
یک روز به دستِ من بدهد
تا تمامِ محاسبات را درهم بریزم
و هیچکس نفهمد
من در یک گوشه ی دنیا
چگونه
دوست داشتنت را
عطری کردم
و پوشاندم دنیا را
از بویِ خوشِ
خواستنت ! ...
دیدگاه ها (۱)

صبح برفی امروز خواستم برایت بنویسم:«هوا سرد است...دردت به جا...

:تسبیحی بافته ام.،نه از سنگ...نه از چوب...نه از مروارید...بل...

متاسفانه زمان زیادی میگزرهاشک های زیادی ریخته میشهدرد زیادی ...

بی مِهرِ رُخت ،روزِ مرا نور نماندستوز عمر؛مراجز شبِ دیجور نم...

سفیر کبیر Grand Ambassador

love in the dark

عشق ادایی{پارت ۴}

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط