رمان زندگی نو
رمان زندگی نو
پارت اول "استاد و شاگرد"
سال ۲۰۲۰(وقتی که آنیا ۲۰ سالش بود):
(ادامه ماجرا)
آنیا:بابا!استلاهام ۸ تا شدن!یعنی...
لوید:یعنی تو نخبه امپراطوری میشی!*و نقشه B تکمیل میشه!*
آنیا و لوید:باید اینو جشن بگیریم!
یور:منم میام
یوری با خوشحالی در و میشکونه و میاد داخل:جشن؟منم میام!😄
یور و آنیا و لوید:🙄
بابا پنجعلی:عباس معصومیه؟منم میام[😂]
فرداش:
آنیا:*ماموریت هنوز تکمیل نشده*
بکی:وای آنیا جدی میگی؟
آنیا:مگه من باتو شوخی دارم؟😐
بکی:حواسم نبود😅
در جشن:
دامیان:*وای آنیا🥵
چیشد؟ من چرا قرمز شدم؟
من دو سال بعد باید برم سربازی😫😩
واستا،آنیا نخبه امپراطوری شده؟!😳*
آنیا اون بالا به سمت دوربین:😏😈😁
دامیان:🥵😡
[داناوان وارد میشود]
دامیان:🙂😩🏃🏻♂️
داناوان با همون صورت همیشگی به دامیان زل زده بود و آشکار بود از چشاش که:خاک تو سرت🤚🏻
آنیا:*پسر دوم بدبخت*
[آنیا حوصله نداشت ذهن بخونه]
روز بعد(ای بابا):
تق و تق و تق صدا میاد
صدای داناوان میاد
کیه کیه در میزنه؟
داناوان
لوید:س.س..س...لام آقای دزموند.برای چی به خانه ی من اومدید؟
داناوان:میدونید که یه دزموند باید باهوش باشه؟
لوید:بله بله😅*دامیان بدبخت*
داناوان:این پسر الدنگ چلمن من نتونسته نخبه بشه
لوید:بله بله درست میفرمایید😅*دامیان تنها گناهش این بوده که پسر تو شده*
داناوان:میشه دخترتون به پسرم درس بده؟
لوید:*واد ف_*
لوید:حتما! آنیا بیااا
آنیا:😱(برگشت)
داناوان:دخترتون از من ترسید؟
لوید: نه شوکه شده.بچه ان دیگه
داناوان:با حرفتون موافقم
داناوان:پس یعنی درس میده؟
لوید:حتما!با کمال میل
داناوان:فردا میبینمتون
لوید:به امید دیدار
ادامه دارد....
پارت اول "استاد و شاگرد"
سال ۲۰۲۰(وقتی که آنیا ۲۰ سالش بود):
(ادامه ماجرا)
آنیا:بابا!استلاهام ۸ تا شدن!یعنی...
لوید:یعنی تو نخبه امپراطوری میشی!*و نقشه B تکمیل میشه!*
آنیا و لوید:باید اینو جشن بگیریم!
یور:منم میام
یوری با خوشحالی در و میشکونه و میاد داخل:جشن؟منم میام!😄
یور و آنیا و لوید:🙄
بابا پنجعلی:عباس معصومیه؟منم میام[😂]
فرداش:
آنیا:*ماموریت هنوز تکمیل نشده*
بکی:وای آنیا جدی میگی؟
آنیا:مگه من باتو شوخی دارم؟😐
بکی:حواسم نبود😅
در جشن:
دامیان:*وای آنیا🥵
چیشد؟ من چرا قرمز شدم؟
من دو سال بعد باید برم سربازی😫😩
واستا،آنیا نخبه امپراطوری شده؟!😳*
آنیا اون بالا به سمت دوربین:😏😈😁
دامیان:🥵😡
[داناوان وارد میشود]
دامیان:🙂😩🏃🏻♂️
داناوان با همون صورت همیشگی به دامیان زل زده بود و آشکار بود از چشاش که:خاک تو سرت🤚🏻
آنیا:*پسر دوم بدبخت*
[آنیا حوصله نداشت ذهن بخونه]
روز بعد(ای بابا):
تق و تق و تق صدا میاد
صدای داناوان میاد
کیه کیه در میزنه؟
داناوان
لوید:س.س..س...لام آقای دزموند.برای چی به خانه ی من اومدید؟
داناوان:میدونید که یه دزموند باید باهوش باشه؟
لوید:بله بله😅*دامیان بدبخت*
داناوان:این پسر الدنگ چلمن من نتونسته نخبه بشه
لوید:بله بله درست میفرمایید😅*دامیان تنها گناهش این بوده که پسر تو شده*
داناوان:میشه دخترتون به پسرم درس بده؟
لوید:*واد ف_*
لوید:حتما! آنیا بیااا
آنیا:😱(برگشت)
داناوان:دخترتون از من ترسید؟
لوید: نه شوکه شده.بچه ان دیگه
داناوان:با حرفتون موافقم
داناوان:پس یعنی درس میده؟
لوید:حتما!با کمال میل
داناوان:فردا میبینمتون
لوید:به امید دیدار
ادامه دارد....
- ۳۵۱
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط