spyfamily
spy×family
فصل •2• پارت•2•
همه میرن سر کلاس تا زنگ آخر انیا و دامیان نگاه هم به هم نمیکنن
زنگ آخر
بکی: انیااااااا این دیگه چییی بودد؟؟؟ نامزد کردی نگفتیییی
انیا: بکی خودتم میدونی نکردیم
بکی: پس اینا چی میگنننننن
انیا: شایعه.... شایعههه
بکی: عهههه؟ باشه پس بیا بریم
انیا میرسه خونه
لوید تو ذهنش: یعنی چی شده؟ باور میکنه؟
انیا: من اومدم خونهههههههههه
لوید: خوش اومدی انیا
انیا: مامان کو
لوید: متاسفانه تا شب سرکاره
انیا:بابا یک اتفاقی افتاد نگو
لوید : چه.. چیی؟
انیا: هه فکر میکنن منو دامیان نامزدیم🙄
ذهن لوید: آره... نقشه گرفت نامزد شدن
انیا ذهن رو خوند
انیا: چ...چی؟؟؟ ما...ما واقعا نامزدیم؟
لوید: آره انیا... ببخشیدد بهت نگفتم
انیا: نه....نه نه بابا من نمیخوام
لوید اندر ذهن: انیا معذرت میخوام ولی مجبوری چند ماه تحمل کن
انیا: باشه. باشه
لوید: جدی؟
انیا: آره ولی بابا چجوری؟
لوید چیزی نمیگه و تو ذهنش میگه
انیا ذهن لوید رو میخونه
انیا : گاننننننننننننننن!!!!!!
لوید: پس یور اومد خانوادگی بریم پارک
انیا: یوهووووووو
خلاصه برای یور هم سیر تا پیاز رو توصیح میده و تمام
الان تعطیلات مدرسه شده و به مدت دو هفته تعطیل ان
داناوان به جیمز زنگ میزنه
لوید در ظاهر جیمز: ا...الو؟ قربان؟
داناوان: فورا دختره رو به عمارت دزموند منتقل کن
لوید به ظاهر جیمز: چ...چشم
قطع میکنه
ساعت 6 عصره
لوید: ا..انیا؟
انیا: بله بابا؟؟
لوید : میگم اگه مجبور باشی بری عمارت دزموند ..... میری؟
ذهن لوید: مجبوری.....انیا مجبوری
انیا: آره... میرم..
لوید : حاظر شو یه مرده میاد میبرتت عمارت چمدونت هم جمع کن
انیا: چ...چی؟؟؟ با...باشه
خلاصه که میره
انیا یه دامن بلند و کت پوشیده موهاش دورشه
انیا دم در عمارت: هی... بخاطر ماموریت... بخاطر بابا........ و نفس عمیق میکشه
یه نگهبان: وایسید شما کی هستید؟
انیا تو ذهنش: من چی باید بگم که رام بده تو....
انیا: من.... من من...انیا .فور... چیزه انیا دزموند ام
یه نگهبان دیگه میاد میگه : معذرت میخوام خانم لطفا از این طرف
)ویسگوننن اجازه نمیده ادامه اش رو بنویسممم)
فصل •2• پارت•2•
همه میرن سر کلاس تا زنگ آخر انیا و دامیان نگاه هم به هم نمیکنن
زنگ آخر
بکی: انیااااااا این دیگه چییی بودد؟؟؟ نامزد کردی نگفتیییی
انیا: بکی خودتم میدونی نکردیم
بکی: پس اینا چی میگنننننن
انیا: شایعه.... شایعههه
بکی: عهههه؟ باشه پس بیا بریم
انیا میرسه خونه
لوید تو ذهنش: یعنی چی شده؟ باور میکنه؟
انیا: من اومدم خونهههههههههه
لوید: خوش اومدی انیا
انیا: مامان کو
لوید: متاسفانه تا شب سرکاره
انیا:بابا یک اتفاقی افتاد نگو
لوید : چه.. چیی؟
انیا: هه فکر میکنن منو دامیان نامزدیم🙄
ذهن لوید: آره... نقشه گرفت نامزد شدن
انیا ذهن رو خوند
انیا: چ...چی؟؟؟ ما...ما واقعا نامزدیم؟
لوید: آره انیا... ببخشیدد بهت نگفتم
انیا: نه....نه نه بابا من نمیخوام
لوید اندر ذهن: انیا معذرت میخوام ولی مجبوری چند ماه تحمل کن
انیا: باشه. باشه
لوید: جدی؟
انیا: آره ولی بابا چجوری؟
لوید چیزی نمیگه و تو ذهنش میگه
انیا ذهن لوید رو میخونه
انیا : گاننننننننننننننن!!!!!!
لوید: پس یور اومد خانوادگی بریم پارک
انیا: یوهووووووو
خلاصه برای یور هم سیر تا پیاز رو توصیح میده و تمام
الان تعطیلات مدرسه شده و به مدت دو هفته تعطیل ان
داناوان به جیمز زنگ میزنه
لوید در ظاهر جیمز: ا...الو؟ قربان؟
داناوان: فورا دختره رو به عمارت دزموند منتقل کن
لوید به ظاهر جیمز: چ...چشم
قطع میکنه
ساعت 6 عصره
لوید: ا..انیا؟
انیا: بله بابا؟؟
لوید : میگم اگه مجبور باشی بری عمارت دزموند ..... میری؟
ذهن لوید: مجبوری.....انیا مجبوری
انیا: آره... میرم..
لوید : حاظر شو یه مرده میاد میبرتت عمارت چمدونت هم جمع کن
انیا: چ...چی؟؟؟ با...باشه
خلاصه که میره
انیا یه دامن بلند و کت پوشیده موهاش دورشه
انیا دم در عمارت: هی... بخاطر ماموریت... بخاطر بابا........ و نفس عمیق میکشه
یه نگهبان: وایسید شما کی هستید؟
انیا تو ذهنش: من چی باید بگم که رام بده تو....
انیا: من.... من من...انیا .فور... چیزه انیا دزموند ام
یه نگهبان دیگه میاد میگه : معذرت میخوام خانم لطفا از این طرف
)ویسگوننن اجازه نمیده ادامه اش رو بنویسممم)
- ۳۷.۷k
- ۰۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط