{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دو دوست در بیابان همسفر بودند در طول راه با هم دعوا کردن

دو دوست در بیابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا کردند. یکی به دیگری سیلی زد. دوستی که صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هیچ حرفی روی شن نوشت:
«امروز بهترین دوستم مرا سیلی زد»

آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه ای رسیدند و تصمیم گرفتند حمام کنند.
ناگهان دوست سیلی خورده به حال غرق شدن افتاد. اما دوستش او را نجات داد.
او بر روی سنگ نوشت:
«امروز بهترین دوستم زندگیم را نجات داد»

دوستی که او را سیلی زده و نجات داده بود پرسید: چرا وقتی سیلی ات زدم ،بر روی شن و حالا بر روی سنگ نوشتی ؟ دوستش پاسخ داد :
«وقتی دوستی تو را ناراحت می کند باید آن را بر روی شن بنویسی تا بادهای بخشش آن را پاک کند. ولی وقتی به تو خوبی می کند باید آن را روی سنگ حک کنی تا هیچ بادی آن را پاک نکند.»

👤 پائولو کوئیلو
دیدگاه ها (۱)

سید مهدی بلیغ یک خلافکار بی‌سواد ایرانی بود که در دهه 30 با ...

😄 😄

پارت ۳۳ان شب وقتی کاکاشی برگشت خانه، هیچی حس خوبی نمیداد. خا...

پارت ۳۲اوبیتو ان شب اصلا نتوانست بخوابد. کلمات اخر کاکاشی ای...

عشق بی اختیار پارت ۳ویو کوک: فکره خوبی کرد.... وقتی حرفشو گف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط