{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」

#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : END
✦.................................

نسیم ملایم دریا، پرده‌های سفید خانه را آرام تکان میداد، صدای موج‌ها با خنده‌ی سه کودک در هم آمیخته بود خانه‌ای چوبی، رو به دریای اینچئون همان خانه‌ای که سال‌ها پیش، آیلین یک بار با خنده گفته بود:

+ یه روز یه خونه کنار دریا میخوام.

تهیونگ آن روز فقط لبخند زده بود و حالا آرزویش را ساخته بود

حیاط خانه پر از گل‌های سفید بود؛ دختر کوچکی با موهای مشکی، پا برهنه روی شن‌ها میدوید، پشت سرش برادر دوقلویش با خنده دنبالش میکرد و کمی آن‌طرف‌تر...

پسر کوچکترشان با پاهای کوتاهش تلاش میکرد خودش را به آن دو برساند

صدای خنده‌شان تمام ساحل را پر کرده بود..

آیلین از داخل خانه بیرون آمد؛ موهایش را شل بسته بود یک لیوان قهوه در دست داشت چند ثانیه فقط به بچه‌ها نگاه کرد بعد لبخند زد

همان لحظه، دو دست از پشت دور کمرش حلقه شد تهیونگ آرام چانه‌اش را روی شانه‌ی او گذاشت.

_ بازم قهوه؟

آیلین خندید

+ با سه تا بچه به نظرت راه دیگه‌ای هم دارم؟

تهیونگ آرام گونه‌اش را بوسید.

_ نه

+ خودت باعث شدی

_ قبول دارم.

دختر کوچولو با صدای بلند فریاد زد:

لورا: بابااااا.. بابا بیاا...

تهیونگ با لبخند جواب داد:

_ اومدم شاهزاده.

دختر اخم کرد

لورا: من شاهزاده نیستم من رئیس دزد دریایی‌ام

تهیونگ خندید

_ ببخشید رئیس.

همین که خواست برود، آیلین آرام دستش را گرفت چند ثانیه فقط نگاهش کرد نگاهی که بعد از پنج سال هنوز همان عشق روز اول را داشت

+ دوستت دارم.

تهیونگ بدون حتی یک لحظه مکث گفت:

_ من بیشتر.

آیلین لبخند زد

+ هنوزم رقابتی؟

_ همیشه

صدای بوق ماشین از بیرون آمد، چند ثانیه بعد... سلین و نامجون با دو دختر کوچولو یشان وارد حیاط شدند. پشت سرشان؛ لینا و جونگکوک هم آمدند، جونگکوک همین که بچه‌ها را دید، کتش را درآورد

جونگکوک: کی میاد فوتبال؟

سه کودک با جیغ سمتش دویدند.

لینا خندید:

لینا: خودت از بچه‌ها بچه‌تری.

جیمین و آنیا هم با چند جعبه بستنی از ماشین پیاده شدن

جیمین: کنار برید قهرمان اومد

بچه‌ها یکصدا داد زدند: عمو جیمیییین!

جیمین با خنده روی شن‌ها نشست و هر سه را بغل کرد

ویلیام هم چند قدم عقب‌تر ایستاده بود، مثل همیشه آرام مثل همیشه باوقار فقط با دیدن خوشبختی دوستانش لبخند میزد.

ـــــــ

غروب...

همه دور میز بزرگی کنار ساحل نشسته بودند، صدای خنده بوی کباب موج‌ های دریا و آرامشی که سال‌ها برایش جنگیده بودند

آیلین ناگهان از جایش بلند شد، آرام تا لب ساحل رفت کنار تخته‌سنگ کوچکی زانو زد گل سفید کوچکی روی شن‌ها گذاشت روی سنگ فقط یک اسم حک شده بود:کای

چند ثانیه سکوت کرد بعد خیلی آرام لبخند زد.

+ دیدی آخرش هممون خوشبخت شدیم.

+ ممنون.. که آخرین انتخابت نجات زندگی من بود.

نسیم آرامی وزید

گلبرگ‌های سفید روی آب افتادند، تهیونگ بی‌صدا کنارش ایستاد؛ بدون اینکه چیزی بگوید دست آیلین را گرفت، هر دو چند دقیقه فقط به دریا نگاه کردند

آیلین آرام گفت:

+ فکر میکنی اون الان خوشحاله؟

تهیونگ لبخند محوی زد

_ مطمئنم بالاخره آرامش واقعی رو پیدا کرده.

ــــــــ

خورشید آرام‌آرام پشت دریا پنهان میشد.

سه کودک با خنده روی شن‌ها می‌دویدند، صدای "بابا" گفتنشان بارها و بارها در ساحل میپیچید.

🤍 𝗧𝗛𝗘 𝗘𝗡𝗗 🤍

بلاخره تموم شد🤭 وای حس بدی دارممم دلم برای تک تک کاراکترها تنگ میشه مخصوصا جیمیننننن و اینکه این پایانشه و هیچ فصل دیگه ای نداره.
خلاصه منتظر رمان بعدی باشید اگه نباشیدد همشون باید پنجاهتا شنا برید بای بای
دیدگاه ها (۴۰)

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 187✦..........................

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 186✦..........................

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 93✦.....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 98✦.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط