چانگین
#چانگین
#پارت۲
منشی در و باز کرد و وارد شد
منشی : پرفسور سئو بیمار جدیدتون
وایستا ببینم خودشه اون چانگبینه وقتی دیدمش بغضم گرفت
جونگین : مامان بزرگ بیا بریم من نمیخوام بیام دکتر
چانگبین : منشی پارک وقتشون رو برای پرفسور کیم بنویسین
منشی : متاسفم ولی پرفسور پارک دیروز به خاطر خطا در عمل جراحی اخراج شد
&: اقای دکتر خواهش میکنم اون وضعیتش خیلی وخیمه در حدی که بعضی اوقات قلبش خیلی ضعیف میزنه و نای نفس کشیدن نداره همشم سوجو میخوره و سیگار میکشه وقتی بهش اخطار میدم اهمیت نمیده الانم به زور اوردمش
چانگبین : اه باشه لطفا برید بیرون میخوام معاینش کنم
& و منشی : چشم
چانگبین : بیا بشین
اروماروم به سمت صندلی رفتم تو چشام زل زد بغضم گرفته بود و با دستام شلوارمو مچاله کرده بودم تو دستم
چانگبین : از اخرین دفعه که دیدمت خیلی لاغر شدی اون موقع تو پر بودی الان استخونی
انتظار نداشتم اون بشه دکترم اخه چطور ممکنه شروع کرد به معاینه کردن به بهم نگا کرد
چانگبین : زیر چشمات خیلی گودیه روشونم پف توشم خونیه دستاتو ببینم رگات باد کردن
بولوزتو بده بالا
جونگین : چی ؟
چانگبین : گفتم بده بالا دارم معاینه میکنم
جونگین : باشه
استخونای قفسه سینت زده بیرون انقدر لاغر شدی چرا غذا نمیخوری
جونگین : حوصلشو ندارم
چانگبین : غذا خوردن حوصله میخواد ای خدا چندتا دارو میدم بهت هرروز ازشون دوتا بخور یه ماساژ هست که تو این کاغذ دارم مینویسم چطور باید انجامش داد این ماساژ برای قفسه سینته
و اینکه یه مدل ورزش که اونم تو کاغذ نوشتم انجامشون بده و اینکه هرهفته این روز این ساعت میای اینجا بهت سرم میزنم
جونگین : اوهوم
چانگبین : راستشو بگو چرا غذا نمیخوری ؟
جونگین : گفتم که حوصله ندارم *سرشو میندازه پایین*
چانگبین : اصلا به من چه ؟ *بی خیال*
خب دیگه من دارم میرم کار دارم اینم کاغذت پاشو برو
جونگین : اوهوم خدافظ
چانگبین : خدافظ
_______________________________________
۱ هفته بعد
ویو جونگین
۱ هفته از وقتی دیدمش میگذره از وقتی دیدمش غمام تازه شده بیشتر سیگار میکشم و بیشتر سوجو میخورم غذا نمیخورم داغون شدم همش براش گریه میکنم میدونی وقتی ردم کرد چه حسی بود حس درد حس ترد شدن حس ترک شدن حس نا امیدی حس مرگ حس بی ارزگی حس کامل نبودن انقدری عاشقش شدم که قلبم پیشش مونده نمیتونم پسش بگیرم من حتی اجازه ندارم تو ذهنم بگم دوسش دارم چون اون از من متنفره اون از منخیلی بدش میاد اون از من حالش بهم میخوره منم عین احمقا عاشقش شدم عاشق همچیش عاشق موهاش ، چشماش ، بینیش ، لباش ، ابروهاش ، صورتش ، عضله هاش ، دستاش ، پاهاش ، بدنش ، اخلاقش ، صداش همچیش میتونم واسش قسم بخورم ولی اون چی اون دست رد به سینم میزنه چرا چون ...
#پارت۲
منشی در و باز کرد و وارد شد
منشی : پرفسور سئو بیمار جدیدتون
وایستا ببینم خودشه اون چانگبینه وقتی دیدمش بغضم گرفت
جونگین : مامان بزرگ بیا بریم من نمیخوام بیام دکتر
چانگبین : منشی پارک وقتشون رو برای پرفسور کیم بنویسین
منشی : متاسفم ولی پرفسور پارک دیروز به خاطر خطا در عمل جراحی اخراج شد
&: اقای دکتر خواهش میکنم اون وضعیتش خیلی وخیمه در حدی که بعضی اوقات قلبش خیلی ضعیف میزنه و نای نفس کشیدن نداره همشم سوجو میخوره و سیگار میکشه وقتی بهش اخطار میدم اهمیت نمیده الانم به زور اوردمش
چانگبین : اه باشه لطفا برید بیرون میخوام معاینش کنم
& و منشی : چشم
چانگبین : بیا بشین
اروماروم به سمت صندلی رفتم تو چشام زل زد بغضم گرفته بود و با دستام شلوارمو مچاله کرده بودم تو دستم
چانگبین : از اخرین دفعه که دیدمت خیلی لاغر شدی اون موقع تو پر بودی الان استخونی
انتظار نداشتم اون بشه دکترم اخه چطور ممکنه شروع کرد به معاینه کردن به بهم نگا کرد
چانگبین : زیر چشمات خیلی گودیه روشونم پف توشم خونیه دستاتو ببینم رگات باد کردن
بولوزتو بده بالا
جونگین : چی ؟
چانگبین : گفتم بده بالا دارم معاینه میکنم
جونگین : باشه
استخونای قفسه سینت زده بیرون انقدر لاغر شدی چرا غذا نمیخوری
جونگین : حوصلشو ندارم
چانگبین : غذا خوردن حوصله میخواد ای خدا چندتا دارو میدم بهت هرروز ازشون دوتا بخور یه ماساژ هست که تو این کاغذ دارم مینویسم چطور باید انجامش داد این ماساژ برای قفسه سینته
و اینکه یه مدل ورزش که اونم تو کاغذ نوشتم انجامشون بده و اینکه هرهفته این روز این ساعت میای اینجا بهت سرم میزنم
جونگین : اوهوم
چانگبین : راستشو بگو چرا غذا نمیخوری ؟
جونگین : گفتم که حوصله ندارم *سرشو میندازه پایین*
چانگبین : اصلا به من چه ؟ *بی خیال*
خب دیگه من دارم میرم کار دارم اینم کاغذت پاشو برو
جونگین : اوهوم خدافظ
چانگبین : خدافظ
_______________________________________
۱ هفته بعد
ویو جونگین
۱ هفته از وقتی دیدمش میگذره از وقتی دیدمش غمام تازه شده بیشتر سیگار میکشم و بیشتر سوجو میخورم غذا نمیخورم داغون شدم همش براش گریه میکنم میدونی وقتی ردم کرد چه حسی بود حس درد حس ترد شدن حس ترک شدن حس نا امیدی حس مرگ حس بی ارزگی حس کامل نبودن انقدری عاشقش شدم که قلبم پیشش مونده نمیتونم پسش بگیرم من حتی اجازه ندارم تو ذهنم بگم دوسش دارم چون اون از من متنفره اون از منخیلی بدش میاد اون از من حالش بهم میخوره منم عین احمقا عاشقش شدم عاشق همچیش عاشق موهاش ، چشماش ، بینیش ، لباش ، ابروهاش ، صورتش ، عضله هاش ، دستاش ، پاهاش ، بدنش ، اخلاقش ، صداش همچیش میتونم واسش قسم بخورم ولی اون چی اون دست رد به سینم میزنه چرا چون ...
- ۵.۴k
- ۲۷ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط