{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از نگاه روی تو ، دل سیر مےگردد مگر

از نگاه روی تو ، دل سیر مےگردد مگر
آخر آدم با تو باشد ، پیر مےگردد مگر

با نگاهےقلب من را کرده اےمال, خودت
شهر با یک حمله اےتسخیر مے گردد مگر

لحظه ے دیدار عکست نیز خشکم مےزند
بےطناب، این دست و پا زنجیر مے گردد مگر
عاشقم ،
باشے،
نباشے ،
سرد باشےیا که گرم
حس عاشق لحظه اے تغییر مےگردد مگر

در میان حس من،
هر واژه عاجز مانده است
آتش دل با سخن تعبیر مےگردد مگر...!!!
دیدگاه ها (۱)

تــو را نوشتــنهنــر شاعرےنمے خواهــد تــو خودِ شعــرےکه جــ...

حس خوبیست در آغوش خودت پیر شوماینکه یک عمر به دستان تو زنجیر...

بُــگذار تا ببـــوسمـت اِے نوشخنـــدِ صبـــحبُــگذار تا بنــ...

بابا عشقه مامان عشقه آجے و دادا عشقناما عشـــــــــــقم تو ب...

گاهی که نیستی، دلم تنگ می شودالوان دلخوشی، یکسره بی رنگ می ش...

ای ماهِ در خون تپیده، ای ستونِ خیمه‌ی جان‌های بی‌قرار...کجای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط