{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

افسانه ی خون و گل

افسانه ی خون و گل
قسمت ۳۹: در آستانه‌ی خلاء

قلعه با صدایی مهیب شروع به ریزش کرد. سنگ‌های عظیم سقف مثل برف بر سرِ همه می‌بارید. مینجی که در میانِ آوارها گیج شده بود، فریاد زد: «جونگ‌کوک! دستم رو بگیر!»

جونگ‌کوک اما به جایِ سمتِ او، به سمتِ نوری رفت که از دلِ شکافِ دیوار بیرون می‌زد. او حالا به جایِ یک انسان، شبیه به کالبدی از انرژیِ خالص بود که در میانِ درگیریِ سنگ و آتش، شناور مانده بود.

آقای جئون که سعی داشت از میانِ سنگ‌ها راهی پیدا کند، با دیدنِ این صحنه متوقف شد: «اون داره میراثِ خاندان رو می‌بلعه! اگه متوقف نشه، کلِ این کوهستان با همه‌مون دفن می‌شه.»

مردِ مرموز، در حالی که آوار بر سرش سنگینی می‌کرد، با خنده‌ای دیوانه‌وار گفت: «خیلی دیره... اون بالاخره بیدار شد.»

مینجی با تمامِ توان خودش را به لبه‌ی شکاف رساند. او فقط چند متر با جونگ‌کوک فاصله داشت، اما انگار دیواری از جنسِ فشارِ مطلق میانِ آن‌ها بود. جونگ‌کوک بدونِ آنکه به پشتِ سرش نگاه کند، زمزمه کرد: «مینجی، اینجا جایِ تو نیست. دنیایِ من دیگه با دنیایِ تو یکی نمی‌شه.»

نوری سرخ و درخشان تمامِ تالار را پر کرد و برای لحظه‌ای، انگار زمان متوقف شد. مینجی حس کرد که در حالِ فرو رفتن در خلائی عمیق است؛ خلائی که بویِ نمِ خاک، خونِ کهن و غبارِ قرن‌ها را می‌داد.

او چشمانش را بست و تنها چیزی که حس کرد، سرمایِ دستی بود که قبل از ناپدید شدنِ همه‌چیز، برای یک ثانیه لمسش کرد.
دیدگاه ها (۰)

افسانه ی خون و گل قسمت ۴۰: عبور از مرزنورِ سرخ فروکش کرد. و...

افسانه ی خون و گل قسمت ۴۱: زمزمه‌هایِ سنگِ سردمینجی در دلِ ...

افسانه ی خون و گل قسمت ۳۸: نقطه فروپاشیقلعه با لرزشی مهیب در...

افسانه ی خون و گل قسمت ۳۷: آینه‌ی زمان و تقابلِ هویتجونگ‌کوک...

افسانه‌ی خون و گل قسمت ۲۲: اولین نگاهِ سردجونگ‌کوک چشماش رو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط