{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به آن اشکی که میدانی به حد مرگ دلتنگم

به آن اشکی که میدانی به حد مرگ دلتنگم
هوای گریه دارم من ، ولی با بغض میجنگم

چو یک اشکی که پنهان شد ز ترس ننگ لغزیدن
چنان مفلوک و مغمومم که خود یک لکه ی ننگم

ز حالم برکه میمیرد ز بغضم ماه میگرید
من آن مجنون دیروزم،ولی در ظاهرِ سنگم

به بغضم میزنم طعنه به اشکم میکنم تردید
برای روی پا ماندن ، ببین محتاج نیرنگم

من از آن حال نامعلومِ هر بارم نفهمیدم
که از ابر و کلاه و چتر و آن بارانی ام لنگم ✍
دیدگاه ها (۲)

خطْ به خطْ، حرفِ نگاهِ تو که معنا میشودرازِ چَشمانَت، برایِ ...

گفته بودم که غمت مالِ من استجفت چشمانِ تو اموالِ من استگفته ...

بپوش مراولی برعکس!که درآغوش بگیرمت طولانی!تا نفس هایمان گره ...

مرا در آغوش بگیربی دریغبی منتپر غرورمثل وطن ...وقتی سربازش ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط