The Last Shadow
part²
سه شب گذشت. تهیونگ هر شب تا صبح بیدار موند و سایهی ات رو روی بوم کشید. اما هر خطی که میزد، ات رنگپریدهتر میشد. انگار نقاشی داشت جانش رو میمکید.
شب سوم، تهیونگ قلممو رو زمین گذاشت و به ات نگاه کرد که کنار پنجره ایستاده بود، زیر نور مهتاب. صورتش مثل ماه میدرخشید، اما بدنش نیمهشفاف شده بود.
تهیونگ: (با صدای گرفته) «ات... چرا هر شب کمرنگتر میشی؟»
ات برمیگشت. اشک توی چشاش حلقه زده بود. «چون تو داری سایهام رو کامل میکنی... و من بدون سایه، فقط یه خاطرهام.»
تهیونگ قلممو پرت کرد دور. دوید سمتش. اما دستاش از توی بدنش رد شد. مثل دود. مثل باد. مثل چیزی که هیچوقت واقعی نبوده.
تهیونگ (با اشک) «پس چرا اجازه دادی این کار رو بکنم؟! چرا نگفتی که دارم نابودت میکنم؟!»
ات لبخند زد. اما این بار، لبخندش پر از عشقِ بیپایان بود. «چون میخواستم یه چیزی از من بمونه برات... وقتی که دیگه نباشم.»
تهیونگ زانو زد کنارش. صورتش رو توی دستاش گرفت و گریه کرد. گریهای که سالها حبس کرده بود.
ات دستش رو روی گونهاش گذاشت. و این بار، تهیونگ گرمای دستش رو حس کرد. برای اولین بار. برای آخرین بار.
«تهیونگ... من همون رویاییام که هر شب باهات حرف میزدم. ولی این آخرین باره که میتونم ببینمت.»
تهیونگ: «نرو... لطفاً نرو... من بدون تو هیچچیزم.»
ات خم شد و پیشونیش رو به پیشونیاش چسبوند. «فردا شب، وقتی نقاشی تموم بشه... من دیگه نیستم. اما تو، هر بار به این نقاشی نگاه کنی، بدون که یه جایی، توی دنیای بین بیداری و خواب، یکی بوده که بینهایت دوستت داشته... و تا ابد دوست داره.»
و رفت. مثل مه صبحگاهی. مثل آخری که هیچوقت برنمیگرده.
آخرین باری که دستت رو حس کردم، فهمیدم که عشق همیشه محو شدنی نیست... گاهی تبدیل به سایه میشه که تا ابد دنبالته....
.
.
.
The end..
لایک:80
کامنت:50
بازنشر:20
(این بخش رو با دلی لرزون نوشتم...
انگار خودم داشتم محو میشدم با هر خطی که مینوشتم.
اگه تا اینجا همراه بودین، بدونین که دلتون جای درستیه...
برام بنویسین چقدر تحت تأثیر قرار گرفتین؟:)🥹💟💗🫶🏻
حمایت میکنید عروسکا؟
سه شب گذشت. تهیونگ هر شب تا صبح بیدار موند و سایهی ات رو روی بوم کشید. اما هر خطی که میزد، ات رنگپریدهتر میشد. انگار نقاشی داشت جانش رو میمکید.
شب سوم، تهیونگ قلممو رو زمین گذاشت و به ات نگاه کرد که کنار پنجره ایستاده بود، زیر نور مهتاب. صورتش مثل ماه میدرخشید، اما بدنش نیمهشفاف شده بود.
تهیونگ: (با صدای گرفته) «ات... چرا هر شب کمرنگتر میشی؟»
ات برمیگشت. اشک توی چشاش حلقه زده بود. «چون تو داری سایهام رو کامل میکنی... و من بدون سایه، فقط یه خاطرهام.»
تهیونگ قلممو پرت کرد دور. دوید سمتش. اما دستاش از توی بدنش رد شد. مثل دود. مثل باد. مثل چیزی که هیچوقت واقعی نبوده.
تهیونگ (با اشک) «پس چرا اجازه دادی این کار رو بکنم؟! چرا نگفتی که دارم نابودت میکنم؟!»
ات لبخند زد. اما این بار، لبخندش پر از عشقِ بیپایان بود. «چون میخواستم یه چیزی از من بمونه برات... وقتی که دیگه نباشم.»
تهیونگ زانو زد کنارش. صورتش رو توی دستاش گرفت و گریه کرد. گریهای که سالها حبس کرده بود.
ات دستش رو روی گونهاش گذاشت. و این بار، تهیونگ گرمای دستش رو حس کرد. برای اولین بار. برای آخرین بار.
«تهیونگ... من همون رویاییام که هر شب باهات حرف میزدم. ولی این آخرین باره که میتونم ببینمت.»
تهیونگ: «نرو... لطفاً نرو... من بدون تو هیچچیزم.»
ات خم شد و پیشونیش رو به پیشونیاش چسبوند. «فردا شب، وقتی نقاشی تموم بشه... من دیگه نیستم. اما تو، هر بار به این نقاشی نگاه کنی، بدون که یه جایی، توی دنیای بین بیداری و خواب، یکی بوده که بینهایت دوستت داشته... و تا ابد دوست داره.»
و رفت. مثل مه صبحگاهی. مثل آخری که هیچوقت برنمیگرده.
آخرین باری که دستت رو حس کردم، فهمیدم که عشق همیشه محو شدنی نیست... گاهی تبدیل به سایه میشه که تا ابد دنبالته....
.
.
.
The end..
لایک:80
کامنت:50
بازنشر:20
(این بخش رو با دلی لرزون نوشتم...
انگار خودم داشتم محو میشدم با هر خطی که مینوشتم.
اگه تا اینجا همراه بودین، بدونین که دلتون جای درستیه...
برام بنویسین چقدر تحت تأثیر قرار گرفتین؟:)🥹💟💗🫶🏻
حمایت میکنید عروسکا؟
- ۱.۸k
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط