افسانهی خون و گل
افسانهی خون و گل
قسمت ۱۶: در مرزِ خاکستر
همهچیز توی اون اتاق، یهو ساکت شد. اون صدای شلیک گلوله که مثل یه انفجار توی گوشها میپیچید، یهو قطع شد و فقط صدای برخوردِ موجهایِ وحشیِ دریا به صخرهها موند.
جونگکوک روی زمین افتاده بود. خونِ گرمش داشت از شکمش میزد بیرون و با هر نفس که میکشید، دنیا دور سرش سیاهتر میشد. اون میتونست سنگینیِ بدنش رو روی زمین حس کنه، اما تنها چیزی که براش اهمیت داشت، اون تصویرِ جلوی چشماش بود: چشمهایِ لرزونِ مینجی.
یونا، که حالا از اون حالتِ پیروزمندانهیِ کاذب دراومده بود، با یه وحشتِ خاص به اون نگاه میکرد. چاقوش از دستش افتاد و روی زمین افتاد. اون نمیخواست اینطوری تموم بشه؛ اون میخواست جونگکوک رو از درون بشکنه، نه اینکه ببینه اون اینطوری برای عشق، جونش رو از دست میده.
مینجی، با تمامِ اون درد و وحشتی که داشت، فقط یه اسم رو فریاد میزد: «جـ... جـ... جونگکوک!!!» صدای مینجی مثل یه تیغهی تیز، قلبِ زخمیِ جونگکوک رو لمس میکرد.
جونگکوک با یه تلاشِ بیرحمانه، سعی کرد دستش رو تکون بده. اون نمیتونست بمیره. نه الان! نه وقتی که هنوز بویِ وانیلِ مینجی رو توی هوا حس میکرد. اون با یه نالهیِ بیصدا، سعی کرد خودش رو بالا بکشه، اما دنیا داشت میچرخید.
قسمت ۱۶: در مرزِ خاکستر
همهچیز توی اون اتاق، یهو ساکت شد. اون صدای شلیک گلوله که مثل یه انفجار توی گوشها میپیچید، یهو قطع شد و فقط صدای برخوردِ موجهایِ وحشیِ دریا به صخرهها موند.
جونگکوک روی زمین افتاده بود. خونِ گرمش داشت از شکمش میزد بیرون و با هر نفس که میکشید، دنیا دور سرش سیاهتر میشد. اون میتونست سنگینیِ بدنش رو روی زمین حس کنه، اما تنها چیزی که براش اهمیت داشت، اون تصویرِ جلوی چشماش بود: چشمهایِ لرزونِ مینجی.
یونا، که حالا از اون حالتِ پیروزمندانهیِ کاذب دراومده بود، با یه وحشتِ خاص به اون نگاه میکرد. چاقوش از دستش افتاد و روی زمین افتاد. اون نمیخواست اینطوری تموم بشه؛ اون میخواست جونگکوک رو از درون بشکنه، نه اینکه ببینه اون اینطوری برای عشق، جونش رو از دست میده.
مینجی، با تمامِ اون درد و وحشتی که داشت، فقط یه اسم رو فریاد میزد: «جـ... جـ... جونگکوک!!!» صدای مینجی مثل یه تیغهی تیز، قلبِ زخمیِ جونگکوک رو لمس میکرد.
جونگکوک با یه تلاشِ بیرحمانه، سعی کرد دستش رو تکون بده. اون نمیتونست بمیره. نه الان! نه وقتی که هنوز بویِ وانیلِ مینجی رو توی هوا حس میکرد. اون با یه نالهیِ بیصدا، سعی کرد خودش رو بالا بکشه، اما دنیا داشت میچرخید.
- ۶۱
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط