P
P³
چشم زمردی من
ویو ات
واقعا ته رو مخم بود(💩نخور)منم همونطور که رو تخت بودم خوابم برد وقتی بیدار شدم ته رو دیدم که داشت لباس عوض میکرد سریع چشامو بستم
ات:زود لباستو بپوش
ته:بیدار شدی
دستاشو رو دستام حس کردم دستمو از رو چشم برداشت منم فک کردم لباسشو پوشیده چشمو وا کردم و دیدم پیرهنشو نپوشیده
ات:چرا پیرنتو نپوشیدی
ته:خب...میخوام بخوابم
ات:صب کن
بلندشدم و چند تا بالش از تو کمد برداشتم
ته:چیکار میکنی
ات:دیوار میکشم
ته:لازم نیس
ات:هست
ته بلند شد که بالشتارو ازم بگیره ولی من نمیذاشتم هیو پام پیچ خورد و افتادم رو ته
جفتمون افتادیم رو تخت خواستم از روش بلند شم ولی دستشو دور بازوم حلقه کرد و منو کشید سمت خودش به اندازه نصف یه بند انگشت با هم فاصله داشتیم
نفس گرمشو حس میکردم که یهو لبشو چسبوند به لبم اون منو سفت گرفته بود پس نمیتونستم تکون بخورم بعد یه دیقه و خورده ای ولم کرد
ات:م....من میرم...یه لیوان آب بخورم (خجالت)
ته:(خنده)
ات:خنده داره(داد)
ته خودشو جدی گرفت
ته:نه نداره (خنده)
ات:دوباره خندیدی
ته:آخه داری فرار میکنی
ات:از چی فرار کنم (داد)
ته:نمیدونم....شاید من
ات:چرا باید فرار کنم
رفتم رو تخت دراز کشیدم
ته:مگه نمیخواستی آب بخوری
ات:نه(عصبی)
پشتمو به ته کردم و خوابیدم
فردا صبح
صبح بلند شم رفتم کمدو باز کردم و دیدم ته از قبل لباس آماده کرده لباسمو پوشیدم (عکسشو بالا گذاشتم)ته بیدار شد منم از سر اجبار دستشو گرفتم و با هم رفتیم سر میز
ات:صبح همه بخیر
م.ت،ب.ت:صبح تو هم بخیر دخترم
یکم موعذب بودم وقتی غذامو خوردم زود رفتم تو اتاق
ته:باید یکم بیشتر از اتاق بیرون بمونی
ات:سعیمو میکنم
بعد از اینکه ته رفت شرکت یه زنگ به سوجین زدم
ات:سلام ...سوجین حالت بهتره
سوجین:آره بهترم...مگه تو الان نباید تو شرکت باشی
ات:نمیدونی چی شده(تعریف کل ماجرا)
تلفنو قط کردم بعد رفتم آشپزخونه یه لیوان آب بخورم که دختر عموی ته جلومو گرفت
د.ت:ببین دور تهیونگ نچرخ
ات:چرا نباید دور دوس پسرم بچرخم
د.ت:چون اون مال منه
ات:مطمئن باش مال تو میشه صد درصد (خنده)
دختر عموی ته زبونش بنده اومد منم یه سر رفتم تو حیاط و دور زدم حوصلم سر رفت و به ته زنگ زدم
ات:تهیونگ حوصلم سر رفته (با مظلوم نمایی)
ته:میگی چیکار کنم
ات:شاید یه خرید حالمو جا بیاره
ته:تا 20 دقیقه دیگه اونجام
ات:ممنون (با ذوق)
بعد اومدن ته
ته اومد و رفتم سوار ماشین شدم رفتیم پاساژ و از اونجایی که من وسیله ای نداشتم کلی خرید کردم ۶ تا پلاستیک دست من و ۸ تا پلاستیک دست ته بود رفتیم سوار ماشین شدیم
ته:دیگه چیزی لازم نداری
ات:چیزی لازم ندارم ولی....دلم بستنی میخواد
ته:باشه(لبخند)
بعد از رسیدن به کافه
ته:بستنیی چه طعمی میخوام
ات:منعاشق کاکائو ام
ته:باشه
چشم زمردی من
ویو ات
واقعا ته رو مخم بود(💩نخور)منم همونطور که رو تخت بودم خوابم برد وقتی بیدار شدم ته رو دیدم که داشت لباس عوض میکرد سریع چشامو بستم
ات:زود لباستو بپوش
ته:بیدار شدی
دستاشو رو دستام حس کردم دستمو از رو چشم برداشت منم فک کردم لباسشو پوشیده چشمو وا کردم و دیدم پیرهنشو نپوشیده
ات:چرا پیرنتو نپوشیدی
ته:خب...میخوام بخوابم
ات:صب کن
بلندشدم و چند تا بالش از تو کمد برداشتم
ته:چیکار میکنی
ات:دیوار میکشم
ته:لازم نیس
ات:هست
ته بلند شد که بالشتارو ازم بگیره ولی من نمیذاشتم هیو پام پیچ خورد و افتادم رو ته
جفتمون افتادیم رو تخت خواستم از روش بلند شم ولی دستشو دور بازوم حلقه کرد و منو کشید سمت خودش به اندازه نصف یه بند انگشت با هم فاصله داشتیم
نفس گرمشو حس میکردم که یهو لبشو چسبوند به لبم اون منو سفت گرفته بود پس نمیتونستم تکون بخورم بعد یه دیقه و خورده ای ولم کرد
ات:م....من میرم...یه لیوان آب بخورم (خجالت)
ته:(خنده)
ات:خنده داره(داد)
ته خودشو جدی گرفت
ته:نه نداره (خنده)
ات:دوباره خندیدی
ته:آخه داری فرار میکنی
ات:از چی فرار کنم (داد)
ته:نمیدونم....شاید من
ات:چرا باید فرار کنم
رفتم رو تخت دراز کشیدم
ته:مگه نمیخواستی آب بخوری
ات:نه(عصبی)
پشتمو به ته کردم و خوابیدم
فردا صبح
صبح بلند شم رفتم کمدو باز کردم و دیدم ته از قبل لباس آماده کرده لباسمو پوشیدم (عکسشو بالا گذاشتم)ته بیدار شد منم از سر اجبار دستشو گرفتم و با هم رفتیم سر میز
ات:صبح همه بخیر
م.ت،ب.ت:صبح تو هم بخیر دخترم
یکم موعذب بودم وقتی غذامو خوردم زود رفتم تو اتاق
ته:باید یکم بیشتر از اتاق بیرون بمونی
ات:سعیمو میکنم
بعد از اینکه ته رفت شرکت یه زنگ به سوجین زدم
ات:سلام ...سوجین حالت بهتره
سوجین:آره بهترم...مگه تو الان نباید تو شرکت باشی
ات:نمیدونی چی شده(تعریف کل ماجرا)
تلفنو قط کردم بعد رفتم آشپزخونه یه لیوان آب بخورم که دختر عموی ته جلومو گرفت
د.ت:ببین دور تهیونگ نچرخ
ات:چرا نباید دور دوس پسرم بچرخم
د.ت:چون اون مال منه
ات:مطمئن باش مال تو میشه صد درصد (خنده)
دختر عموی ته زبونش بنده اومد منم یه سر رفتم تو حیاط و دور زدم حوصلم سر رفت و به ته زنگ زدم
ات:تهیونگ حوصلم سر رفته (با مظلوم نمایی)
ته:میگی چیکار کنم
ات:شاید یه خرید حالمو جا بیاره
ته:تا 20 دقیقه دیگه اونجام
ات:ممنون (با ذوق)
بعد اومدن ته
ته اومد و رفتم سوار ماشین شدم رفتیم پاساژ و از اونجایی که من وسیله ای نداشتم کلی خرید کردم ۶ تا پلاستیک دست من و ۸ تا پلاستیک دست ته بود رفتیم سوار ماشین شدیم
ته:دیگه چیزی لازم نداری
ات:چیزی لازم ندارم ولی....دلم بستنی میخواد
ته:باشه(لبخند)
بعد از رسیدن به کافه
ته:بستنیی چه طعمی میخوام
ات:منعاشق کاکائو ام
ته:باشه
- ۱۹۶
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط